eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.3هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
9.4هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
248.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت اذان ❤️نمازهایت را عاشقانه بخوان.. تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست... التماس دعادر لحظات ملکوتی اذان و راز و نیاز با معبود ... نماز_اول_وقت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 به طرفش چرخیدم خیلی باهاش احساس صمیمیت میکردم دیگه نه خجالت بود نه استرس.. گفتم:زنعمو ناراحت نشه ازش اجازه نگرفتیم؟ -مامان میدونه، بهش گفتم.. چقدر خوب که علی انقدر به مادرش احترام میزاشت... من تو ماشین موندم و رفت خیاط و با کت و شلوارش برگشت چقدر تو راه برگشت از کارهاشون و آینده صحبت کرد...جلوی در که رسیدیم گفت:یه دختر دایی دارم البته ناتنی هستن، بچه ی کدخدا نیستن، فقط مادرم بچه تنی کدخداست اسمش الهامه، نمیخوام ناراحتت کنه ،اون منو دوست داره، ولی من هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم، نمیخوام یه وقت دلتو بشکنه ،من تا قبل تو حتی یکبارم با هیچ دختری صحبت نکردم! من علاقمند نجابت و این حیای تو نگاهت شدم. این همه معصومیت، هرکسی جای تو بود الان صد مدل آرایش میکرد هرچند تو بدون آرایش قشنگی...اختر من اصلا از لباس پوشیدن مامانمم خوشم نمیاد، همین که تو حجابت انقدر خوبه برام یه دنیا ارزش داره اون روز، زیر اون چادر سفید سرت بود که بهت علاقمند شدم...علاقه با یک نگاه ،به یکی که کاملا شبیه خودمه.... **** شب مراسم حنابندون بودتوی اتاق زیر دست آرایشگر و موهای پیچ خورده و روی سرم سنجاق شده و رنگ و لعاب... انگار یه نفر دیگه بودم، خودمم نمیتونستم خودمو بشناسم، زیورالات توی گردن و بیشتر از دوازده النگو تو دستم حس خوبی داشت، حس غرور که عروس این چنینی شده بودم‌.. سالها عمه فریبا فقط از غذاها و حسرت های ما تعریف کرد و بهمون تیکه انداخت ،یه حسی بهم میگفت حالا نوبت منه که بهش فخر بفروشم و بفهمه چه بختی داشتم...زنعمو وارد شد و با دیدنم گفت:خیلی خوب شدی، خواستگارای مریمم اومدن... پول آرایشگر رو داد و گفت برو دیگه دیر شده و به من گفت :علی میاد اینجا با هم بیاین پیش مهمونا...مهمون های زن تو سالن، بابا و مردها تو حیاط که فرش کرده بودن، اونجا بودن...زنعمو خودش با آرایشگر رفتن، طولی نکشید که علی اومد داخل، کت و شلوار کرمی تنش بود ، با دیدنم لبخندی زد و دسته گل رو به طرفم گرفت، ازش گرفتم و گفت:آماده ای بریم عروس خانم؟ با چشم هام گفتم بله...چادر رو روی سرم انداخت و جلو کشید ... گفت: من همیشه مراقبتم ‌... رفتیم داخل...تمام اقوام زنعمو اومده بودن... شناختن دختری که با کینه نگاهم میکرد سخت نبود، الهام هیکل ظریف و کشیده ای داشت، بی انصافی بود اگه بگم زشت بود،، خیلی ظریف و خوشگل بود، ولی میشد از پوشش فهمید که مرود علاقه علی نبوده...عمو و عمه هام بودن و نزدیک صندلی من و علی نشسته بودن، مریم کنار اقوام خواستگارش مثل بچه گربه ای نشسته بود ،صدای کل کشیدن زنعمو و مشت مشت نقل روی سرمون... علی کمک کرد چادر رو درآوردم، مصی نزاشت بشینم و رسم بود که زنعمو بهمون پول بده...زنعمو یه دسته پول تو دستمون گذاشت و دست هم میزد... خوشحالی رو قشنگ میشد از صورتش فهمید...مصی ریحان رو تو بغل خوابونده بود و به پیراهن ساتن توی تنم دستی کشید و گفت:چقدرم قشنگه، این زری سلیقه اش خوبه.... الهام بهمون که نزدیک میشد علی با نگاه مهربوتی بهم کرد،میخواست بفهمه که انتخابشو کرده...چه سر و صدایی... بود علی گفت: حوصله ای دارن این زنها...ظرفهای حنا اومد داخل ،خواهرای بزرگ علی آوردن و دست به دست شعر میخوندن امشب حنابندون... علی حنامیبنده دل به خدا میبنده علی حناتو قربون، قد و بالای اختر رو قربون...دستهامون رو به اسم همدیگه حنا بستیم و اسکناس تا نخورده رو روی دستمون گذاشتن...عمه کلثوم به عنوان بزرگتر دستهامون رو تو دست هم گذاشت و برامون آرزوی خوشبختی کرد...نوبت شاباش دادن مهمونا... از نگاه های الهام ترسیدم، یجوری دلمو لرزوند ،ولی من که گناهی نداشتم... کم کم مهمونا رفتن و موندنی ها رفتن خوابیدن و طبق معمول کارگرا تمیز کاری میکردن...مصی کمک کرد لباسمو در بیارم و راحتی بپوشم ....لباس عروس گوشه اتاق آویز بود، تور توری و پف دار... ریحان و رشید آروم خواب بودن و صدای خرو پف عمه کلثوم میومد...عمه فریبا هم با بچه هاش پایین پای عمه کلثوم خوابیده بودن...مصی با اخم گفت:چراتو گرفته ای؟ نگاهی به اسم علی که کف دستم با حنا رنگ گرفته بود کردم و گفتم:کار دنیا رو ببین، مامان از دیروز اومدید ،ولی فردا میرید و معلوم نیست کی بتونم ببینمتون، کاش حداقل باقر هم میومد باهات... -باقر و بابات میدونی که نمیتونن کار رو ول کنن، موقع چیدن زحماتشونه(گوجه و خیار کاشته بودن)فردا میان ،مگه میشه ناهار عروسی تو رو نخورن...وای اختر از وقتی رفتی خیلی دست تنها شدم ،چه گوهری بودی و من قدر ندونستم... عمه فریبا با عصبانیت گفت:چقدر حرف میزنید ،بخوابید دیگه... مصی آروم گفت: از حسادت حالش خرابه..https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا