─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_نهم
منو برد اتاقم و گفت:بخواب من به زری میگم که بزاره استراحت کنی، عمه جان من دیگه میرم خدا حفظت کنه...
دستشو بوسیدم و گفتم:خدا پشت و پناهت عمه.
عمه که رفت تنها شدم و تنهایی عذابم میداد.
زنعمو وارد گفت:راحت باش...
لبه پنجره نشست، بود.حالمو پرسید و گفت:خانواده خواستگار مریم قراره فردا شب بیان واسه عقد کردنشون...ما داریم میریم خرید کنیم ،اگه چیزی خواستی فاطمه رو صدا بزن شب خونه برادرم(پدر الهام) میمونیم...صبح که بهتر شدی، اتاقارو جارو بزن، بقیه کارا رو فاطمه میکنه.هنوز بلند نشده بود که علی اومد داخل با دیدن مادرش لبخندش رو لبش ماسید و گفت:چیزی شده؟
زنعمو ابرو بالا برد و گفت:نه چیزی نشده ما داریم میریم خریدهای عقد مریم رو انجام بدید شبم میمونیم خونه الهام اینا صبح برمیگردیم که شب عقد کنون مریم...اختر امروز بخوابه..میوه و شیرینی که رسید اختر آمادشون کن شاید ما دیرتر برسیم...
علی ناراحت شد ،ولی گفت:مینا رو هم میبریش؟
زنعمو سری تکون داد و گفت:ناراحته حسودیش شده به مریم. ببرمش خجالت زدمون میکنه ...حواست بهش باشه ،اختر برو اتاق اونم مرتب کن لباس کثیف داشت بشور تا خوشحال بشه...حتی خداحافظی نکرد و رفت..
علی پشت در چوبی اتاق رو انداخت و گفت:مامان میخواد ازش حساب ببری ،وگرنه کارای این خونه رو فاطمه انجام میده ،به حرفش گوش کن میبینی که دیگه ازت توقعی نداره...
گفتم:من هزاربار سخت تر از این کار هارو انجام دادم، اینا که کلا برای من کاری نیست...
گفت:اختر تو نمونه ای...اگه بهم یه پولی برسه مطمئن باش یه خونه جدا میگیرم که راحت باشیم.
علی خیلی مهربون بود ...تا زنعمو رفت،علی رفت کلی خوراکی از آشپزخونه آورد، بسته های کشمش و گردو و انجیر خشک و بادوم رو تو کشو گذاشت و گفت:ضعف کردی بخور...غروب شده بود و انقدر علی منو خندونده بود که دیگه دلتنگی جاشو به محبت داده بود ..حالم خیلی بهتر بود و دلم میخواست با مینا صمیمی بشم...رفتم سمت اتاقش در که زدم رفتم داخل ،با دیدنم معلوم بود گریه کرده ،انگار دیواری کوتاه تر از من نبود سرم غرید و گفت :چیه چی میخوای؟
دستپاچه شدم ولی گفتم:مینا ما جدا از فامیلی ،الان دختر عموییم ،من اینجا غریبم و تنها... اگه تو باهام دوست بشی، منم خوشحال میشم...
اشکهاشو پاک کرد و گفت:چه دوستی، اگه منم به سن تو شوهر بود که شوهر میکردم ،تو الان بچه من بودی...من از مریم بزرگترم، ولی اون فردا شب عروس میشه.
چقدر دلم بحالش سوخت ،کنارش رفتم خیلی ریزه میزه بود ،حتی از من ریزتر! من تو دامن مصی بزرگ شده بودم و از محبت کردن خجالتی نمیکشیدم...
گفتم:تو هم ان شاالله قسمتت میشه ،من برات سر نماز دعا میکنم...مطمئنم یه پسر میاد خواستگاریت، تو هم خوشگلی ،هم ظریفی هم مهربون،چرا انقدر ناراحتی خوشبختی خواهرتو نمیخوای؟
مینا سری تکون داد و گفت:چرا نمیخوام، تو نمیفهمی سن بالا رفتن و ازدواج نکردن چه حسی داره، همه یجور نگاهت میکنن ...مینا خیلی پیشم درد و دل کرد و اونشب شدیم دوتا دوست صمیمی که هنوزم با گذشت سالها تنها دوست قابل اعتماد منه...
شام سه نفری چقدر خوب بود، مینا رفت خوابید و بعد من و علی تو ایوان پایین نشستیم ودوتایی زیر نور ماه چایی خوردیم ،فکرشم نمیکردم فردای اون شب اونطور حالم گرفته بشه...تا صبح خوابی آروم و بدون دغدغه داشتم...بیدار شدم، هنوز هوا تاریک بود آروم رفتم بیرون تا علی بیدار نشه ،اول اتاقهای بالا و بعد پایین رو جارو زدم، حیاط رو آب و جارو زدم و سبدهای سیب و انگور و خیار کنار حوض بود ..فاطمه تا منو دید با تعجب پرسید خانم چقدر صبح زود بیدار شدید و نگاهش به حیاط و ایوان شسته شده افتاد ،خودش فهمید که چخبره ،با کمک هم میوه هارو شستیم و تو دیس های میوه چیدیم سبزی خوردن رو پاک کردیم و انگار که یکسال کار کرده بودیم ،ولی تازه ساعت هشت بود و رفتم علی رو بیدار کنم ، گفت:کجا بودی؟
رفتم کارای زنعمو رو انجام دادم...
تا شب که مهمونا بیان زنعمو اجازه نداد یه دقیقه بشینم، مهموناشون اومدن و من یه پام تو آشپزخونه بود و یه پام تو اتاق واسه پذیرایی، میخواست غرورم رو بشکونه یا زهره چشم بگیره نمیدونم، ولی موفق هم شد ،چون تا صدام میزد چهارچوب تنم میلرزید.. مریم عقد کرد و با هزار جور خوشحالی همراه خانواده همسرش رفت...مینا از سرشب پیداش نبود و تو اتاقش مونده بود ...بعد از رفتن مهمونا زنعمو صدام زد و گفت:همه جارو تمیز کن ،ظرفهای شامم بشور...
چشم هاش قرمز بود ،گریه کرده بود انقدر کمر درد داشتم و خسته بودم که جرئت کردم و گفتم:زنعمو اگه اجازه بدید صبح تمیز کنم، الان خیلی خسته ام؟؟؟
انگار که ناسزا داده بودم به طرفم اومد و تو یه چشم به هم زدن موهامو تو دستش پیچید و دور اتاق چرخوند و تمام دلتنگی واسه شوهر کردن دخترشو سر من خالی کرد..
ادامه دارد ❤️
https://eitaa.com/eshgomidd
به گمانم ذهنیتی که
آدم ها از خود برای هم به یادگار میگذارند
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد.
وگرنه همه امده اند که یک روز بروند!
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ
کافیه یک بار باب میل کسانی که
اطرافتن رفتار کنی ...
تصویری از وجود واقعیشون برات
رو میکنن که مبهوت میمونی...
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ
اینو بدون که اگه مغزور باشی؛ کمتر یاد میگیری.
اگه متعصب باشی، کمتر میبینی.
اگه کم رو باشی، کمتر نه میگی.
اگه ترسو باشی، کمتر ریسک میکنی.
اگه بدبین باشی، کمتر خوشحالی.
اگر خود شیفته باشی، کمتر معاشرت سالمی داری.
اگه شکایت کنی، کمتر تلاش میکنی.
اگه عادت کنی، کمتر تغییر میکنی.
و ممکنه تغییر سخت باشه ولی همین تغییراست که هویت و شخصیت تورو تعیین میکنه!
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ