─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_دهم
من از شدت درد جیغ میزدم و اولین بار بود که تو عمرم کتک میخوردم.لاغر بود، ولی چه قدرتی داشت دستهاش...از صدای جیغم مینا و علی اومدن داخل و پشت سرش عمو...سه تایی متعجب نگاهم میکردن ...مینا جلو اومد و موهامو از دست مادرش بیرون کشید و گفت:کندی موهاشو چیکارش داری؟ همه از زنعمو حساب میبردن...
با چنان خشمی نگاهش کرد که مینا عقب رفت و به دیوار تکیه داد، چشم هام از شدت گریه نمیدید و اشک پرده ای ضخیم شده بود...
عمو گفت:امان از شما زنها و رفت...
علی خواست چیزی بگه که زنعمو نشست روی زمین و زد زیر گریه جوری گریه میکرد که دل منم براش کباب شد...علی کنار مادرش نشست و گفت:چی شده مامان؟؟
زنعمو گفت: دنیا به زنت خرج کردم حالا که مریم رفته و من ناراحتم بجای اینکه کمک حالم بشه زبون درازی میکنه...
من از شدت تعجب به دهن زنعمو چشم دوخته بودم!!!...
زنعمو با دستش روی پاهاش میزد و گفت:بشکنه این دست و پا که نمک نداره...
من که چیزی به زنعمو نگفته بودم چرا اونطوری میکرد!! بی دریغ خودشو میزد و گریه میکرد ...نگاهم به صورت خشمگین علی افتاد وحشت کردم یعنی اون باور کرده بود...
به مادرش گفت:بریم اتاقت استراحت کن ..هنوز تو چهارچوب در بود که با فریاد گفت اختر برو تو اتاق تا من بیام...اونا که رفتن، دست و پام شروع به لرزیدن کرد ...مینا دستمو فشرد و گفت:برو اتاقت، صبح منم کمکت میکنم اینجاهارو مرتب کنی...
میترسیدم برم اتاق ،ولی چاره ای نبود.. رفتم داخل ،سرم از بس زنعمو موهامو کشیده بود درد میکرد ،از بس گریه کرده بودم قلبم تند میزد، رختخواب رو پهن کردم ،از شدت کمر درد حتی نمیتونستم راه برم...چقدر موهام کنده شده بود و روی لباسم ریخته بود، اونارو جمع میکردم که علی اومد داخل، با لگد در رو پشت سرش بست، بدون اینکه حرفی بزنه با کمربندی که تو دستش بود به جونم افتاد، اون میزد و من از شدت درد و سوزش دور اتاق میدویدم ،علی تا جایی که تونست منو زد و آخرم عصبی رفت تو جا خوابید یه گوشه افتادم و بی هوش شدم...
تمام بدنم از جای کمربند کبود بود ،با تکون دستی از ترس چشم باز کردم، مینا بود، دستشو روی دهنم گذاشت و اشاره کرد برم بیرون...نزدیک های صبح بود، دنبالش راه افتادم کج کج راه میرفتم و در د بدنم ، جاشو به درد قلبم داده بود ...حتی متوجه کبودی ها روی تنم نبودم... رفتیم داخل پذیرایی و مینا بغلم گرفت و اشک هاشو پاک کرد و گفت:کاش از دست من کاری بر میومد، ولی مگه من میتونم به مامان اعتراضی کنم.....
بی پناهتر از اونی بودم که تصور میشه کرد...مینا به همه جا اشاره کرد و گفت:من تمیز کردم.
حداقل دیگه لازم نبود کار کنم، ولی درد شدیدی داشتم.. هنوز تا بیدار شدن بقیه خیلی مونده بود...چای نبات فاطمه و محبت مینا هم نمیتونست دردی رو که حس میکردم از بین ببره...هوا روشن شده بود که مینا زانوهاشو بغل گرفت و گفت:اختر همسن تو بودم که برای اولین بار دیدمش، کارگر باغمون بود ،دوسال تمام اینجا کار کرد و هر روز از قبل بیشتر بهش علاقمند میشدم، وقتی اومد خواستگاری، به جرم بی پولی و نداری مادرم بیرونش کرد... ده سال گذشته و من هنوزم نتونستم درد اونروز رو فراموش کنم، درکت میکنم! زخمی که علی بهت زد از همه بدتر بود، ولی تو گذشت کن ،اون از بچگی وابسته مامان بود! معلومه مامان خیلی جلوش مظلوم بازی در آورده که از دلش اومد بزندت، وگرنه علی عادت به این کارا نداره...
لیوان چایی بین دستهام گرمم میکرد و اشک هام ناخواسته مثل سیلاب میریخت...
مینا برای کسی گریه میکرد که معلوم نبود کجاست، درد خودم فراموشم شد، جلو رفتم و بغلش کردم و گفتم:دیشب خیلی شب بدی بود، ولی بخدا من بی احترامی نکردم، فقط از زنعمو خواستم صبح جمع و جور کنم خیلی خسته بودم...
-میدونم من مادرمو میشناسم ...
-مینا همین که تو این خونه غریب، تو هستی به یه دنیا غم و غصه می ارزه.. برگشتم اتاق... علی هنوز خواب بود، کمربندی که باهاش کتک خورده بودم گوشه اتاق بود...روی زمین دراز کشیدم و چشم هامو بستم، به یاد باقر و مصی و بقیه خوابیدم ،خوابهای قشنگی میدیدم، بچه دار شده بودم ...
علی صدام میزد،چشم باز کردم و صورتشو که دیدم ترسیدم و خودمو جمع کردم، از شب قبل برام تبدیل به یه هیولا شده بود...
سرشو پایین انداخت و گفت:میدونم کارم اشتباه بوده، ولی بهم حق بده مامان زری همه چیز منه من طاقت ناراحتیشو ندارم...
با دیدم کبودی ها خیلی ناراحت شد،
لباس کاملا پوشیده برام از کمد آورد تا مشخص نباشن،حتی کنار گونمم کبود شده بود و علی با دیدنش حسابی عصبی میشد... بلند شدیم که بریم سرمیز برای صبحانه که گفت:بگو که منو بخشیدی؟ اختر منم دارم میسوزم ،صورتتو که میبینم ، کاش دستم میشکست و دست روت بلند نمیکردم...
https://eitaa.com/eshgomidd