eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
9.6هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 هق هق کنان گفتم:مگه من کی رو دارم اینجا جز تو؟!!من لوس نبودم، ولی تا دیشب انگشت کسی حتی نامادریمم بهم نخورده بود که قفل کمربند و ضربه های تو به تنم خورد.. صدای فاطمه میومد که برای صبحانه صدامون میزد... رفتیم بقیه سر میز بودن، زنعمو با دیدن من سرشو چرخوند،وقتی میدیدمش لرزه به تنم میفتاد ،ولی علی اشاره کرد برم جلو برای دست بوسی و هنوزم مطمئن بود که من مقصرم و مادرشو آزار دادم...اصلا دلم نمیخواست، چون من مقصر نبودم ،ولی گاهی زور بالای سر از غرورت قوی تره...دستشو بوسیدم ،چاره ای نبود! ای کاش مصی پیشم بود تا قشنگ جواب دروغ هاشو میداد...اخمی کرد و گفت:سخته همیشه اینطور عروس حرف گوش کن باشی؟! من از زبون درازی متنفرم...چشم های مینا به روم میخندید اون بهترین و پاکترین انسان روی زمین بود...کنار علی نشستم برام تخم مرغ نیمرو گذاشت و تو چهره اش ناراحتی موج میزد ...عمو چایش را سرنکشیده بلند شد و گفت:تو کی وقت کردی همه جارو مثل دسته گل کنی؟ میبینی زری دخترای ده ما چقدر تو کدبانویی نمونه ان...دخترای تو هم هستن ،همین مینا چی بلده انجام بده؟! چهره ناراحت مینا ناراحتم میکرد، کاش میتونستم بگم که همه این لطف رو مینا در حقم کرده و شب تا صبح نخوابیده، ولی مگه میشد زنعمو هردومون رو اذیت میکرد...تو چهره مینا بی بی رو میدیدم! چقدر اخلاقش به عمه کلثوم شباهت داشت ،همونطور با وقار و دلسوز...علی آروم طوری که زنعمو متوجه نشه گفت:خیلی شرمنده ام اختر... روزهای اخر تابستون هم میگذشت و من به سفارش علی شده بودم غلام حلقه به گوش زنعمو، هرچی میگفت اطاعت میکردم ،فاطمه و مینا کمکم میکردن...و عصرها با مینا مینشستیم و گلدوزی و قلاب بافی میکردیم...من برای بچه آینده ام لباس میدوختم ،خداروشکر تا هرچی لازم بود تهیه میشد و انقدر نخ و کاموا داشتیم که سرگرم بشیم...دور از چشم علی ،برایش یه ژاکت قهوه ای بافته بودم و منتظر هوا بودم که سرد بشه و بهش بدم...مریم با مادرشوهرش با هم زندگی میکردن و برای ناهار جمعه بعد از حدود یکـماه دعوتمون کرده بود....هوا روبه سرما بود و وقتی زنعمو گفت من و علی هم باید بریم، خوشحال شدم ،چون اون خونه جز غر زدنا و اخم زنعمو برام چیزی نداشت... صبح زود راهی شدیم...دوساعت تو راه بودیم ،علی پشت فرمون بود و عمو جلو و ما سه تایی عقب....وقتی رسیدیم، استقبال مادرشوهر مریم کتایون خانم و همسرش رضا خیلی شیرین بود، ولی وقتی مریم اومد حتی نشناختمش ،انقدر لاغر شده بود و کبودی پای چشمش خبر از حال درونش میداد...تو اتاق پذیرایی شدیم و زنعمو اتاق مریم رو نگاه کرد و گفت:مریم پای چشمهات چرا کبوده؟ مگه کار میکنی انقدر لاغر شدی؟؟؟ مریم به کتایون اشاره کرد که داشت میومد داخل و به مادرش فهموند که دعوا نندازه...ناهار آبگوشت گذاشته بودن، ناهار خوردیم، حواسم بود مریم همه کارا رو خودش انجام میداد و زنعمو حرص میخورد...زنعمو از شدت عصبانیت حتی برای عصرونه نموند و برمون گردوند خونه... داشتیم وارد خونه میشدیم که مینا گفت:چه رفت و برگشتنی بود مامان، مگه چی میشه مریم اونجا کار کنه، اینجا نیست که کارهاشو یکی دیگه انجام بده... زنعمو داد زد:تو دیگه نرو رو اعصاب من! دختر دسته گل من اونجا مثل چی داره کار میکنه، مگه وظیفه اونه.. علی و من با یه خسته ام رفتیم داخل اتاق در رو بست ،بعد چند دقیقه،یهو در اتاق باز شد و زنعمو اومد داخل... علی گفت:چی شده؟ زنعمو گفت:‌به زنت بگو راه بیوفته شام درست کنه داداشم خبر دادن دارن میان اینجا... علی اخمی کرد و گفت:مامان به فاطمه بگو درست کنه مگه اختر نوکر شده؟ زنعمو پشت دستش زد و گفت:چشمم روشن، حالا دل مادرتو میشکنی؟باشه درست نکنه ،برو هرچی طلا برات خریدم بردار بیار دست خودم باشه بهتره.... علی با چشم اشاره کرد طلاهارو بهش بدم و منم دادم، زیر لب غر زنان و بد و بیراه گفت و رفت...علی پشت در رو انداخت و عصبی نشست زمین سرشو بین دستهاش گرفت... علی ناراحت گفت:من بی عرضه نه کاری دارم نه پولی ،وگرنه از این خونه میبردمت اختر ... گفتم:عیب نداره، زنعمو خیلی دوستت داره ،فقط حسودیش میشه!مگه میشه تو رو دوست نداشت،چشم قشنگت موهای طلاییت قد و بالای رشیدت... خندید و گفت:از من تعریف میکنی یا خودت... ولی زنعمو ول کن نبود، انقدر محکم به در میزد که علی در رو باز کرد..زنعمو با چشم های خشمگینش سرشو به طرف من گرفت و گفت: راه بیوفت بیا کارت دارم..دستی به صورت علی کشید و گفت:مادر برو یکم وسایل لازم داریم بخر بیار...مادر فدات بشه من که جز تو کسی رو ندارم.. قشنگ بلد بودم علی رو قانع کنه و موفق هم شد!! علی با چشم هاش گفت:ناراحت نباش و رفت...همین که ماشین از حیاط رفت بیرون ، ادامه دارد ❤️ https://eitaa.com/eshgomidd