eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
9.7هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 به دیوار تکیه دادم و به بخت سیاهم فکر میکردم ....چراغ ها خاموش شده بود و سکوت و تنهایی وحشت به من انداخته بود ،میترسیدم و میلرزیدم سنی نداشتم، از کوچکترین صدا وحشت میکردم ،صدای باز شدن قفل در بیشتر منو ترسوند! یه نفر وارد شد فانوس تو دستش بود! علی بود، در رو بست و یه گونی بزرگ سیب زمینی گذاشت پشت در و گفت:روباه نیاد تو... به طرفم اومد زیر بغلش پتو بود و متکا...روی کیسه ها گذاشت و فانوس رو از میخ آویز کرد، نشست و گفت:‌چرا هیچی نخوردی؟ گفتم:از همه دنیا خستم ،چه برسه از غذا.. -‌مگه دست خودته... شروع کردم، حتی نفهمیدم چطور یه دیس برنج رو خوردم ... علی خندش گرفت و گفت:حالا خوبه سیر بودی ...ظرفارو گذاشت زمین و شعله فانوش رو خاموش کرد و گفت جلب توجه میکنه تاریک باشه بهتره... علی گفت: فکر کردی میزارم اینجا تنها بمونی؟ گفتم:میدونم که دوستم داری، میدونم که بهترین مردی ،میدونم که مهربونی! گریه نمیزاشت حرف بزنم... علی با عصبانیت گفت:گریه نکن من اعصابم بهم میریزه ،همینجوریش حالم داغون میشه ! من چه قدرتی دارم همه کاره این خونه مامانه...ولی پشیمونه که پس فرستادنت، از قیافش معلومه! یکم تحمل کن من درستش میکنم... شاید اونشب درد داشتم ،ولی علی با حرفهاش آرومم کرد و برخلاف شبهای دیگه آروم خوابیدم... دم دمای صبح بیدار شدم... علی گفت:هوا داره روشن میشه، من باید برم اونور تا مامان شک نکنه‌، برات بهترین صبحونه رو میارم، از همون تخم مرغهای نیمرو با نون تازه فاطمه پز...اون گونی ها گردو و بادوم داره گرسنه شدی بخور... مجبورم مینا میاد پیشت برات پماد میاره...راستی دستشویی فاطمه اینا همین بغله برو...فعلا تا دایی اینجاست کسی بفکر من نیست اختر مراقبتم... علی رفت و دوباره تنها شدم ....صبحونه رو فاطمه برام آورد و گفت برم حموم..مینا مراقب اوضاع بود حموم فاطمه با توالت یجا بود ...یه بشکه بزرگ آبی روی اجاق که داغ بود و لگن و لیف یه گوشه، به یه بار شامپو زدن اکتفا کردم ،برگشتم تو انباری و انگار یکم بهتر شده بودم...از لابه لای درزها اونسمت رو نگاه میکردم ،ولی چیزی مشخص نبود وخداروشکر کسی منو نمیدید...برای ناهار کسی نیومد و حتما نمیتونستن بیان .. اگه میفهمیدن و پسم میفرستادن دیدن علی برام ارزو میشد...مینا خودشو بهم رسوند و یه بشقاب جغول بغول تازه و نون داغ چقدر دلچسب بود، پماد رو بهم داد و گفت:امشبم دایی میمونن...نمیدونی الهام چطور داره واسه علی ادا میاد، چشمتو دور دیده... با حرفش تنم لرزید من تحمل اینو نداشتم ... الهام خوب موقعیتی پیدا کرده بود، ولی خوب تونسته بود منو بترسونه...اینکه تا شب علی نیومد یه درد جدید تو من بود...حتی به زخمام پماد هم نزده بودم و فقط اینور و اونور میرفتم، دلم شور میزد کم کم موقع خوابشون بود و شامم نیاورده بودن، معلوم بود حسابی علی سرش گرمه که فرصت نکرده بهم سر بزنه... همه خواب بودن و تاریکی و استرس وجودمو میخورد، از ترس زیر پتو رفتم و چشمهامو محکم بستم خوابم برده بود و با شنیدن اسمم که صدام میزد از خواب پریدم! علی بود نور فانوس رو کم کرد و گفت:منتظرم نموندی بیام ؟! برات شام آوردم بیا بخور ... دلم میخواست سرش فریاد بزنم، از صبح چرا نیومده که خودش گفت:از صبح مامان چسبیده بود بهم، دیگه الهام رو نگم برات خداروشکر صبح میرن ،حالم داره از دست اداهاش بد میشه،آخه دخترم انقدر سبک میشه... چرخیدم به طرفش دقیقا ،پشتم نشسته بود، نگاهی بهش کردم ،خندید و گفت:مشکوک نگاه نکن ،هزارتا هم باشن یه تار موی دختر عموم نمیشن ...نکنه حسودی کردی؟؟؟ سرمو پایین انداختم خودش از چشم هام همه چیز رو میخوند... گفت:‌ به من شک کردی؟؟؟‌ با دلخوری گفتم:علی از صبح که رفتی نیومدی من اینجا چشم به راهت بودم...عوض فرستادن مینا خودت میومدی... -‌اخه نمیشد بیام، مامان حساس شده روم، الانم هزاربار این ور و اونور رو نگاه کردم تا اومدم...اصلا خوشم نمیاد بهم شک کنی! -من شک نکردم، من روزی که بهت شک کنم خودم به عمو میگم برم گردونه خونه بابام... -شیر زن من اخم هاتو باز کن. صبح که میخواست بره گفتم:هزاربارم بیرونم کنن باز برمیگردم.. علی رفت و بعد از صبحانه مهمونا رفتن... طولی نکشید که صدای داد و بیداد علی و مادرش به گوشم رسید، فاطمه اومد برنج ببره و گفت:دختر نمیدونی چخبره، چیکار کردی، علی میگه بیاد دنبالت،خانم میگه هنوز زوده و آخر هفته بیاد دنبالت، انگار خانمم کوتاه اومده ،علی طلاهارو ازش گرفته و میگه میخوام بفروشم خونه بخرم...نمیدونی چخبر شده...تمام روز از اینکه قرار بود بیان دنبالم خوشحال بودم ،از اینکه علی حمایتم میکرد... شب علی اومد و اونشب تا صبح نخوابیدیم و چقدر حرف زدیم، دمدمای صبح بود که علی رفت... ادامه دارد 🌷🌸https://eitaa.com/eshgomidd
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا