❤️عـــشــق و امید 💙
@eshgomidd
1.4هزار
دنبالکننده
5.7هزار
عکس
9.7هزار
ویدیو
10
فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏
@eshgomidd
✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇
@aMaryam4
🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈
@Hz_12_39_h
🩵
مشاهده در ایتا
پیوستن
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبالکننده
دانلود
eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️عـــشــق و امید 💙
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖داستان_زندگی اختر قسمت_چهاردهم روزها میگذشت... زخم هام خوب شده بود، قرار بود پنج شنبه علی بیاد دنبالم، چون عمه کلثوم جمعه دعوتمون کرده بود خونش به عنوان رسومات پاگشایی، خوشحال بودم که میرم خونه عمه...پنجشنبه صبح مینا عقب ماشین سوارم کرد و مخفی شدم، علی تو ایوان رو به مادرش گفت:تا برگردم شب شده، ناهار اونجا میمونم، ممنون مامان... زنعمو ابروهاشو در هم گره کرد و گفت:اختر شانس داره که اینجور هواشو داری، برو به سلامت امیدوارم این دختره درست شده باشه... علی بقچه لباس رو گذاشت عقب و راه افتاد. از خونه که دور شدیم گفت:بلند شو بیا جلو ،میریم خونتون ناهار و عصر برمیگردیم... از بین صندلی رفتم جلو ... به بقچه اشاره کرد و گفت به مینا گفتم برات چادر و کفش گذاشته بپوش... تمام مسیر خوشحال بودم، دلتنگ خانواده ام بودم ،وقتی رسیدیم با اون کفش های یکم پشنه دار نمیتونستم بدوام ،ولی تندتند رفتم حیاط و مصی رو صدا زدم ..چادر به کمرش بسته بود و اومد بیرون ،با دیدنم دوید و بغلم گرفت و گفت:خوش اومدی ،چه عجب بعد یک ماه و نیم یاد ما افتادی.. بابا خونه بود و یه خوش آمدگویی گرم ازم داشتن...بعد از مدتها باقر و بقیه رو دیدم و خودم و مصی ناهار آماده کردیم... رشته پلو ،غذای محبوب علی .... سر سفره خانوادگی و تعارفهای شیرین مصی انقدر غذا به خوردم داد که خودشم خنده اش گرفته بود...من ظرفهارو میشستم و مصی روی چهارپایه آهنیش نشست و گفت:از اون زن چخبر؟! انقدر ازش بدم میاد(منظورش زنعمو بود) خندیدم و گفتم اگه علی نباشه حتما میمیرم... -از قیافه اش معلومه..امشبم کاش بمونی فردا بری... -نمیشه مامان، فردا عمه دعوتمون کرده.. -اره اومده بود هفته پیش اینجا گفت قراره دعوتتون کنه...اختر از علی راضی هستی؟ نگاهی به چهره نگرانش کردم و گفتم اگه ینفر تو دنیا باشه که باهاشدخوشبختم، اون علیه! مطمئن باش... -خداروشکر معلومه به مادرش نرفته... مصی انقدر به زنعمو بد و بیراه گفت و راهیمون کرد.. خیلی استرس دیدن زنعمو رو داشتم ،ولی لبخند علی به دنیا می ارزید...هوا تاریک شده بود ،ماشین سرد بود، گفت:وقتی رسیدیم میدونم مقصر نیستی ،ولی ازمامان معذرت خواهی کن، بزار تموم بشه این کینه و کدورت...من چاره دیگه ای نداشتم ،دست بوسی زنعمو و عمو و تیکه هاشون...ولی استقبال مینا دلمو شادکرد.علی به مادرش گفت:اختر دختر خودته ،ببخشش ،دیگه ام نمیخوام کار خونه انجام بده... اونشب ختم به خیر شد... مهمون ناخوندمون مینا تا صبح پیش ما بود و وقتی علی خوابید، یه شب بیداری تا سحر چقدر به دلمون چسبید... روزها میگذشت و هراز گاهی دور از چشم علی زنعمو آزارم میداد، ولی خب اونموقع عادت همه مادرشوهرا بود و انگار کلاس داشت حکم فرمایی، ولی لبخند علی ناراحتیمو از بین میبرد.. روزهای سخت زمستون و سردی رفتار زنعمو سخت ترش کرده بود، خبر از رسیدن بهار و عید بود و قرار بود برای عید دیدنی همه جا بریم ،ولی زنعمو اجازه نداد بریم دهمون و دیدن خانواده ام،، چنان دعوایی راه انداخت که اگه سکوت نمیکردم ،حتما آتیشش دامن منو میسوزند...سالگرد ازدواجمون بود و اون روزها بیش از همه خودم ناراحت بودم، یکسال گذشته بود و خبری از بچه نبود...عمه کلثوم میومد و برام داروهای گیاهی میاورد و دور از چشم زنعمو به خوردم میداد، ولی انگار تو طالع من بچه نبود.... روزها جاشون رو به ماه ها و به سال دادن...دوبار بابا اومد دیدنم که فقط یبار زنعمو اجازه داد ببینمش، اونم بخاطر اینکه اومده بود خبر مهمی بهم بده...دفعه قبل که اومد ،زنعمو گفت رفتم شهر خرید و اجازه نداد از اتاق بیرون بیام، از پشت پرده چهره غمگین بابا رو دیدم و اشکهایی که صورتم رو پر کرده بود ،ولی اینبار علی خونه بود و زنعمو نتونست دروغ بگه...نفهمیدم پله هارو چطور پایین رفتم، بابا تو اتاق پذیرایی بود ،در رو که باز کردم چی میدیدم، بابا سنی نداشت که عصا به دست گرفته بود! با دیدنم لبخند رو لبهاش نشست و گفت:اختر چقدر بزرگ شدی...انقدر دلتنگ و دلشکسته بودم که خدا نداشت، دیگه یکم ازش کوتاه بودم، بزرگ شده بودم، دوسال بود که ازدواج کرده بودم و بیش از یکسال بود ندیده بودمش...هردو گریه میکردیم...چشم غره زنعمو کافی بود که بفهمم نباید حرف زیادی بزنم...کنار هم نشستیم، بابا سخت میتونست بشینه و وقتی نگاه های پر از سوال منو دید گفت:چندماه پیش از درخت افتادم ،دکتر میگه دیگه نمیتونم کار بکنم ،همه کارا گردن باقر افتاده بود، مصی فرش میبافت ،ولی خرج خونه کفاف درمان منو نمیده...عموی مصی تو تهران برامون یه سرایداری باغ پیدا کردن، میخوایم بریم اونجا ،هم واسه زندگی، هم درمان من...پول خوبی میدن، خونه داره، تو باغ خورد و خوراکمونم میدن، مصی گفت بدون اطلاع دادن به تو نمیشه رفت.... چی میشنیدم؟ ادامه دارد
❤️عـــشــق و امید 💙
eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️عـــشــق و امید 💙
0:55
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😄😅😅 سکانسی از سینمایی خدا نزدیک است
❤️عـــشــق و امید 💙
اسمش آدم است اما تو باور نکن... گاهی کاری میکند که از پس هیچ گرگی برنمیآید
❤️عـــشــق و امید 💙
0:59
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍 🎧🎼 موزیک ویدئو
❤️عـــشــق و امید 💙
0:33
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در زمستان گرمم از گرمای تو..
❤️عـــشــق و امید 💙
ما هیچی رو دور نمیندازیم..
❤️عـــشــق و امید 💙
چه کردید با ما؟؟...
❤️عـــشــق و امید 💙
اگه یه گرگ ..
❤️عـــشــق و امید 💙
تنها کسی که بخاطر خودت دنبالت میاد،،،
مطالب بعدی