وفاداری یه هدیه خیلی گرونه، از آدمای ارزون توقعش رو نداشته باش.
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_پانزدهم
یعنی قرار بود انقدر از هم دور بشیم! من تو همون ده اجازه دیدنشون رو نداشتم، چه برسه به تهران که اولین بار نبود اسمشو میشنیدم ،شهر پیشرفته و پر از امکانات...نفهمیدم چرا اونقدر گریه کردم...
زنعمو اخمی کرد و گفت:خوبیت نداره انقدر گریه پشت سر مسافر بدشگونی نکن...بابا حتی چای هم نخورد و گفت باید به مینی بوس تهران برسن و رفت منو با هزارتا درد ترک کرد و رفت...
بابا اینا رفتن تهران و من دیگه بی کس شدم، هرماه انقدر یواشکی گریه میکردم که از حال میرفتم...زنعمو هرماه میپرسید خبزی از بچه نیست ؟اونروز از بس گریه کردم که رمق نداشتم برای شام برم و گفتم سیرم...تو اتاق تاریک نشسته بودم از دلتنگی خانواده تا نازا بودنم، انقدر گریه کردم..علی اومد داخل و چراغ رو روشن که کرد و چهره پژمرده منو دید اومد کنارم نشست و گفت:اختر این گریه ها برای چیه؟؟؟
گفتم:علی نمیبینی داره سه سال میشه ولی من نتونستم بچه دار بشم، چی از این بدتر...جواب زنعمو رو چی بدم؟! قراره دکتر خونگی رو بیاره، علی اگه بگه من هیچ وقت بچه دار نمیشم اونوقت چیکار کنم؟؟
خندید و گفت:اونوقت تا آخر عمرمون دوتایی پیر میشیم، دوتایی بدون مزاحم زندگی میکنیم...انقدر که تو روی این بچه تمرکز کردی، من نکردم اگه خدا بخواد میده، نخواد هم نمیده، تازه سه ساله، کو تا بیست ساله بشی! مریم دو برابر تو سن داره تازه باردار شده ،نباید انقدر زود خودتو ببازی...
مینا با ضربه ای به در وارد شد و تا علی رو دید با چشم و اشاره خواست چیزی بفهمونه که چشم های قرمز منو دید و گفت:اختر باز گریه کردی؟بلند شو بیا کارت دارم...اشکهامو پاک کردم و دنبالش وارد اتاقش شدم دو رو بست و دستهامو تو دست گرفت و دوتایی چرخیدیم از خوشحالی، میخواست پرواز کنه گفت:میدونی امروز چی به گوشم رسید؟؟
چشم هاش از خوشحالی درشت تر شده بود و نمیدونست چطوری بهم بگه، دستهاشو روی دهنش محکم گذاشت و جیغ زد تا کسی متوجه نشه و گفت:صابر برگشته، تمام این سالها تو شهر کار کرده و الان کلی زمین خریده تو ده خونش، تو شهر ،برگشته و فهمیده من هنوز مجردم، میخواد منو ببینه، از طریق فاطمه پیغام داده! باور میکنی هنوز منو یادشه، اونم هنوز ازدواج نکرده ،فاطمه میگفت فقط کت و شلوار میپوشه، میگفت یه ماشینی زیر پاشه که به همه چی ما می ارزید، اومده دنبال من، اومده چون هنوزم بهم احساسی داره!!من چطور برم ببینمش، اگه مامانمم بفهمه؟؟
تمام درد های خودم فراموشم شد وگفتم:باور نمیکنم ،میبینی خدا چقدر بزرگه؟!خوب فردا بگو میریم نخ بخری مامانت که اجازه میده..
-نمیخوام تنها برم، میشه باهام بیای؟
-اره ولی اگه زنعمو اجازه بده..
-اونش با من،اگه واقعا صابر منو دوست داشته باشه!! رفت پشت پنجره و پرده رو کنار زد به ماه خیره شد و ادامه داد:اگه صابر منو دوست داشته باشه، بعد این همه سال ارزششو داره این همه انتظار...اختر انقدر دوستش دارم که هزاربار هزاربار خداروشکر کنم...بنظرت من زشت شدم؟پیر شدم؟؟
کنارش نشستم و به ستاره و آسمون تمیز و شفاف نگاه کردم و گفتم:تو خیلی خوشگلی ،شبیه علی هستی، تو خانومی، مهم اینه که قلب پاکی داری...خدا جواب همه خوبی هاتو داره میده...مریم رو ببین همیشه یجاش کبوده و حالا که حامله است هم همه کارا به گردنشه ،ولی تو انقدر معصوم هستی که خدا میخواد جواب خوبی هاتو بده...من مطئنم صابر هنوزم دوستت داره...
اونشب مینا تا صبح خواب به چشم هاش نرفت و من خوابیدم...بعد صبحانه پچ پچ های زنعمو با عمو نظرمو جلب کرد و قرار بود جایی برن، علی بردشون و گفتن تا عصر میان...چی از این بهتر که من و مینا میخواستیم قرار بود تو امامزاده همو ببینن و ما راهی شدیم، امامزاده روی تپه بود و داشتیم زیارتش میکردیم، وای از استرس و دلشوره که کسی نیاد قلبم داشت میومد تو دهنم، مرد کت و شلوار پوشیده ای بود، با چادر قسمت زیارت زن و مرد رو جدا کرده بودن و صابر پرده (چادر مشکی) رو کنار زد و با دیدن مینا تو جا ایستاد هردو بهمدیگه نگاه میکردن ..
کی گفته دوست داشتن فقط تو کتابهاست با چشمام مینا و صابر رو دیدم که با نگاه باهم حرف زدن و راهی خونه شدیم..
مینا هیچی نمیگفت ،ولی لبخندش باهام حرف میزد...
بالاخره دهن باز کرد و گفت: اختر دیدیش ؟چشماشهنوزم باهام حرف میزنن...میدونم که میاد خواستگاری و به مامان ثابت میکنه لیاقت منو داره..
-چی از این بهتر، خیلی خوشحالم ،من شاهد اون نگاها و اون همه علاقه بودم...
عصر بود که زنعمو اومد...
حق با مینا بود فقط دو روز بعد صابر اومد خواستگاری ،کسی مگه میتونست به اون همه عزت و پول جواب منفی بده ،اونم با سن مینا که دیگه کسی نمیگرفتش و باید منتظر یه مرد پیر میبود...
ادامه دارد💓https://eitaa.com/eshgomidd