eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.4هزار دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
9.9هزار ویدیو
10 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 خوشحالی مینا منم خوشحال میکرد، ولی استرس دکتر که قرار بود بیاد وحشت به دلم مینداخت...همه خوشحال بودن و مینا که دیگه نگو...چه مراسم قشنگی براش گرفت و تو لباس عروس خیلی قشنگ شده بود ،همه میگفتن مینا چه شانسی آورده و کسی از اون همه علاقه خبر نداشت ،چهره گرفته مریم و حسادتش مشخص بود...مینا چنان عروس شد که لیاقتشو داشت ،یه جشن بزرگ، یه لباس عروس عالی و خونه ای که تو شهر بود...ولی من بدون مینا تو اون خونه چطور آزار های زنعمو رو تحمل میکردم؟! چه شب قشنگی ،ولی برای من سختی بود خداحافطی از مینا و رفتنش، هزاربار براش آرزوی خوشبختی کردم و با صابر راهی خونه بختشون شدن.مینا یه زن عالی بود و خوشبخت شد..تیکه های مریم و زنعمو واسه بچه ول کن من نبود، خوبه که شوهر مریم اجازه نداد بمونه و بردش، ولی صبح قرار بود دکتر بیاد ... نشسته بودم و به فردا فکر میکردم.علی گفت:اختر بخواب، مهم نیست فردا چی میخواد بگه، مهم منم که یه تار موی تو رو با کسی عوض نمیکنم... نگاهش کردم چشم هاش بسته بود ،اون چه میدونست از درد درون من...زنعمو ول کنم نبود و حتما برای علی زن میگرفت...بی صدا گریه میکردم و اشک هام میریخت ،ولی تو دلم هزارجور غصه بود... چه روز بدی بود!!! از صبح هیچی نخورده بودم، از طرفی جای خالی بهترین دوستم بهترین دخترعمو و بهترین خواهرشوهر آزارم میداد ،از طرفی چشمم به در بود تا اون مامای معروف بیاد... ناچار بودم که صبور باشم، نزدیک های ظهر بود بوی برنج و مرغ سرخ شده تمام خونه رو برداشته بود ،به قدری گرسنه بودم، ولی اشتها نداشتم ....بالاخره درب خونه به صدا در اومد، علی نبود و ای کاش خونه بود...اسمش سیما بود بهش سیماباجی میگفتن...یه زن سن و سال دار، ظاهرا تمام بچه های زنعمو رو اون بدنیا اورده بود...تو پذیرایی پایین نشسته بودن و حرف میزدن...چی از صدای زنعمو بدتر که صدام میزد اختر اختر بیا پایین!آب دهنمو قورت دادم و پله هارو آروم آروم میرفتم، دلم نمیخواست به اون اتاق برسم، در رو باز کردم و چهره سیما باجی لرزه به تنم انداخت ...سلام کردم و سرمو پایین انداختم...زنعمو به سیما گفت: عروسم اینه ،سه ساله عروسی کردن، ولی هنوز خبری نیست، شونزده سالش شده دیگه بچه نیست که بخوام این پا اون پا کنم... سیما نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:هزارماشاالله ریزه میزم نیست، سنشم خوبه،یه دوره داروگیاهی بهش میدم توکل بخدا اگر جواب نداد که یعنی نازاست، من رو هرکی این دارو رو امتحان کردم به هفته نکشیده که بچه دار شده ،مگر اینکه مشکل چیز دیگه باشه.. -دستت طلاست ،میسپارمش به خودت، هنوز یادم نرفته با دارو پسر دار شدم، اگه داروهای تو نبود، اونم دختر میشد...رو بهم گفت:برو تو اتاقت سیما باجی بیاید ... چه روز بدی بود. سیما باجی روبه زنعمو گفت:اینارو بگو هر روز بدن بخوره...امیدوارم نتیجه بگیره، ولی بعید میدونم ،سه ساله نشده .... وای خدایا چی میشنیدم، سیما بیشتر از بیست سال بود تو این حرفه بود، تو شهر درسش و خونده بود، ته دلمو خالی کرد ،ولی زنعمو گفت:من نمیزارم یه ماه بلند بشه، اگه بدونم که میتونه حامله بشه...وارث این خونه رو تا نمردم میخوام ببینم...اگه نه مجبورم واسه علی زن بگیرم... زنعمو آب پاکی رو ریخت رو دستم که اگه بچه دار نشم هوو سرم میاد ..‌‌ حداقل چند روز از دست غر زدنای زنعمو راحت بودم، از جا بلند نمیشدم و رو تشک دراز کشیده بودم.... چند روز گذشته بود دلم بدجور گرفته بود ،اگه بچه دار نمیشدم دیگه تموم بود...از پنجره به آسمون خیره بودم، دلم اونشب برای اولین بار برای مادر خودم تنگ شد و نمیدونم چرا تو ماه همش میخواستم صورتشو تجسم کنم...دلم تنگ پدری بود که ازشون خبری نداشتم، رشید و ریحان حتما تا بحال بزرگ شده بودن و باقر برادرم از کودکی کار کرده بود و حالا کجای تهران بودن؟! چه شب دلگیری بود... علی گفت:اختر چرا انقدر تو شبها ناراحتی ،ببین نهایت اینکه ینفر رو میارن بچه بدنیا میاره و بعدش تو میشی مامانش ،من اولین و اخرین زنی که دوست داشتم تویی...تازشم من مطمئنم که تو میتونی بچه دار بشی ،فقط سنت خیلی کمه...اختر اگه خدا بچه نده من نمیتونم از زیر فشار مامان فرار کنم ،ولی اینو قسم میخورم که نمیزارمم به تو سخت بگذره، نمیزارم کسی جاتو توی قلبم بگیره... حق با علی بود باید قبول میکردم که زنعمو کوتاه نمیومد...اون روزها کابوس من بود ...هر ساعتش هر لحظه اش و بالاخره سقف آرزوهام فرو ریخت، جرئت نداشتم به کسی بگم و فقط علی میدونست ‌‌، زنعمو با اطمینان اینکه باردارم خوشجال بود و آجیل تو دهنم میکرد که حتما باردارم، ولی خودم میدونستم که نیستم ،اگر حامله میشدم حتما منو روی سرشون میزاشتن... ادامه دارد 💗https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا