─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_بیستویڪ
پدرے ڪہ هیچ وقت بغلم نگرفتہ بود حالا دستهاشو برام باز ڪردہ بود ...
بابا ڪنار خودش منو نشوند و گفت:خودتم میدونے ڪہ مادرت خیلے برام عزیز بود ،تو یادگار اونے ،من چیزے تو دنیا ندارم جز شما چهارتا بچہ، اشتباہ از من بود ڪہ شوهرت دادم و نذاشتم درس بخونے ،اونموقع دستم تنگ بود، ولے الان شڪر روزیمون زیاد شدہ از امروز بہ بعد زندگے ڪن، یہ حرفہ برو یاد بگیر من حمایتت میڪنم....
نمیدونم خدا چقدر بهم عمر میدہ ،ولے تا نفس میڪشم واسہ خوشبختے هرچهارتاتون میجنگم، تسویہ حساب من و داداشم بمونہ واسہ اون دنیا، من پارہ تنمو بهش دادم هر ڪارے ڪردم، نباید اخر اینجور دختر دستہ گل منو میفرستاد و طلاقشو میداد مگہ بین تو و دخترهاش فرقے بود؟! توام از ریشہ خودش بودی.
مصے سینے چایے رو گذاشت زمین و گفت:چقدر حرف میزنید گلوتون خشڪ نشد؟ازش سراغ ریحان و رشید رو گرفتم!؟چاے بابا رو تو نعلبڪے ریخت و گفت:میرن مدرسہ بچہ هام شهرے شدن نہ روستایی...بہ بابات دیشب گفتم:تو رو هم تشویق ڪنیم برے یچیز یاد بگیرے مثلا برو ارایشگرے یاد بگیر خیلے پر درامدہ، یا خیاطی.سرمو تڪون دادم و گفتم:فعلا نمیتونم اصلا اعصابم ڪشش ندارہ مامان...
-میدونم از درون دارے خودخورے میڪنے ولے مگہ ما نیستیم؟! ما ڪنارتیم...بلند شو برو حموم خودتو بشور چقدر پارچہ دارم خونہ برات لباس میدوزم، یہ دست لباس باهات نفرستاده..حق گفتن هرچے ثروتمندتر گداتر....
بابا بهش اخم ڪرد ڪہ جلوے من هے غر نزنہ، ولے اون اخلاق خاص مصے بود و همہ میدونستیم....
روزهاے سختے بود ڪہ براے هیچ ڪسے نمیخوام اتفاق بیوفتہ، اگہ محبت مصے نبود حتما یہ بلایے سر خودم میاوردم، خداروشڪر ڪہ تو دہ نبودیم ڪہ انگشت نما بشم...یڪ هفتہ هم نگذشتہ بوے ڪہ خبر طلاقم اومد، عمہ ڪلثوم خبر داد ڪہ طلاقمو دادن و اونروز سخترین روز تو زندگے من بود ،همون تنها امیدمم از بین رفت، شدہ بودم یہ آدم افسردہ ڪہ حتے درست و حسابے غذا هم نمیخوردم...باقر حرص میخورد و تو چهرہ اونم غم نشستہ بود ،ولے هیچ ڪسے حرفے نمیزد تا بیشتر داغون نشم...گاهے تو خواب زنعمو رو میدیدم ڪہ دارہ خفہ ام میڪنہ و از خواب میپریدم حتے وقتے فرسنگ ها ازش دور بودم بازم تو دلم ازش ترس داشتم...پاییز بود و هواے خنڪ و برگهاے رنگے رنگے چقدر پاییز قشنگ، ولے دلگیر میشہ، عروسے اخرین پسر عمہ فریبا بود ،بابا دوست نداشت برہ ولے چون شوهر عمہ برادر مصے بود، باید میرفتن... دو طرفہ فامیل بودن، بہ من هرچے اصرار ڪردن ترجیح دادم نرم و نمیخواستم وقتے منو میبینن در گوشے حرف بزنن، یا همون فریبا از صدتا دشمن بدتر بود..من و باقر موندیم و اونا رفتن، سہ روز رفت و برگشتشون طول میڪشید، تو اون مدت ڪسے نیومدہ بود ،ولے همین ڪہ اونا رفتن نزدیڪ هاے ظهر بود ڪہ یہ ماشین اومد داخل باغ، از پشت پردہ چیزے نمیدیدم رفت سمت عمارت خودشون...باقر از جا بلند شد و گفت:همایون خان اومدہ، ماشین اونہ من برم ببینم چیزے نمیخواد؟اگہ شام بمونہ تو باید بپزی...
با تعجب گفتم:چرا من؟
-اخہ هر وقت بیاد، مامان میپزہ من براش میبرم ،اینجا در اصل واسہ همایون خانہ، بزار برم میام برات تعریف میڪنم...باقر ڪہ رفت حس ڪنجڪاوے زیادے داشتم، ولے چیزے مشخص نبود... طولے نڪشید ڪہ باقر برگشت و گفت، واسہ شام غذا دارہ ،من میرم براش یسرے وسایل بخرم ،اون نمیدونہ تو اینجایے ،در رو ببند اون طرف نرو...همایون خان یڪم بد اخلاقہ، برعڪس برادرش هادے خان...هادے خیلے شوخ و سر زندہ است ،ولے همایون خان ادم ازش میترسه...یہ لیست نشونم داد و گفت باور میڪنے معلم گرفت برام تا نوشتن یاد بگیرم...من میرم تا برگردم طول میڪشہ برات یچیزایے میخرم ڪہ هیچ وقت نخوردہ باشی...باقر رفت ...بارون نم نم میبارید و چقدر هوا صاف و قشنگ بود...دلتنگ چهرہ اے بودم ڪہ خیلے راحت از من گذشتہ بود ،یعنے علے با ڪے بود؟! الان با حنانہ خوشبخت بود! حتما تا الان خیلے علاقمند هم شدہ بودن...رفتم تو باغ سمت خودمون، زیر بارون راہ میرفتم و شاید میخواستم اشڪ هام زیر بارون شستہ بشه..دستهامو باز ڪردم و دعا میڪردم، گلابے پاییزہ زرد روے درخت بہ چشمم خورد تا بہ اون روز بہ باغ نرفتہ بودم و مصے مثل خدمتڪار بهم رسیدگے میڪرد ،دست بردم گلابے رو بچینم ڪہ صدایے غریبہ گفت:دزد دختر ندیدہ بودم ڪہ دیدم...
انقدر ترسیدہ بودم ڪہ حد نداشت...
از شدت ترس میلرزیدم و در جا چرخیدم...چشم هاے مشڪے و درشتے با عصبانیت بهم نگاہ میڪرد...از ترس سڪسڪہ میڪردم و نفهمیدم چرا ولے غش ڪردم...با پاشیدن آب بہ صورتم چشمهامو باز ڪردم، همون مرد روبروم نشستہ بود روے صندلے و تفنگ شڪارے بہ طرفم بود..
موهاش مشڪے بود و تہ ریش و سیبیل داشت ،چقدر صورتش عصبے و خشن بنظر میرسید ....
ادامه دارد💓
https://eitaa.com/eshgomidd