eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.5هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
10.2هزار ویدیو
12 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚 تا بیاد چایی گذاشتم و یه تکه نون خالی گذاشتم دهنم تا حالم جا بیاد ...با اومدن باقر لبخند رو لبهام نشست ،دوتایی غذا خوردیم وباقر برام غذای بیشتری کشید و گفت: خوب شو اختر، حالا که بعد این همه سال پیشمی، تحمل مریض بودنتو ندارم ... -باقر پول از کجا اوردی ؟ -پول چی ؟ -پول دوا و دکتر دیگه .. -اهان همه رو همایون خان داد، من خرجی نکردم، نداشتم که خرج کنم، کل داری من اندازه یه بسته قرص هم نمیشد ...بلند شو برو بخواب من جمع میکنم، باید برم واسه اقا چایی بزارم یوقت صداش در نیاد ... -میخوای بیام کمک ؟ -اختر دست بردار ،تو نمیتونی راه بری، کاش مامان بود تا برات آشی چیزی درست میکرد ... -خودم بلدم، یکم حالم بهتر بشه واسه شام میزارم ... داروها بهترم کردن و آش اوماج گذاشتم، آش محبوب خودم بود، چقدر خونه عمو درست میکردم و با مینا دوتایی میخوردیم... دستی به خونه کشیدم ،باقر از ظهر تو باغ رو تمیز میکرد و برگای تو راه ورودی رو جمع میکرد ،بارون نم نم میبارید و دوباره منو به سمت خودش کشید ...دستمو از پنجره بیرون بردم و قطره های بارون تو دستم میریخت و من آرزوهامو دونه دونه تو دلم مرور میکردم، سرمو بالا گرفته بودم و به اسمون بارونی خیره بودم، با خوردن شاخه ای به دستم خودمو عقب کشیدم همایون خان بود ...کلاه بارونیش روی سرش بود گفت :باز که داری آب بازی میکنی ، خوبه تازه دکتر بودی..پشتشو کرد که بره که تمام قوام رو جمع کردم و گفتم :من بچه نیستم شونزده سالمه... حتی نچرخید چیزی بگه همونطور به راهش ادامه داد و منو بیشتر عصبی کرد...باقر براش شب آش برد و دوباره خواسته بود، یه کاسه دیگه براش برد و خوشحال شدم که حداقل از دستپختم راضی بود و یوقت نبود مامان باعث نشه تو کارها کوتاهی نشه...اون همه جدیت باقر ،از بس کار میکرد شبها مثل مردها میخوابید، کاپشنشو تنم کردم، حق با همایون خان بود ،به قدری ضعیف شده بودم که کاپشن باقر تو تنم زار میشد ...آروم آروم رفتم پشت درخت و نگاهی کردم درست مثل شب قبل تو ایوان نشسته بود و خیره به آسمون بود، انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که بلند شد به طرف من بیاد، با عجله رفتم داخل ... نزدیک های ظهر بود که یه ماشین دیگه اومد ،صدای همایون خان بود که با راننده ماشین صحبت میکرد، روسری رو محکم گره زدم و چون باقر اونجا بود رفتم از دور همایون خان چشمش که بهم افتاد یه لحظه نگاهم کرد و خیلی زود به راننده گفت :پرستارش رو تا شب بیار و در عقب رو باز کرد... زیر بغل پیرزنی رو گرفت و پیاده کرد، گفت :میتونی بیای کمک تا پرستارش بیاد ؟؟؟ من که فکر نمیکردم با من باشه، باقر گفت :برو کمک کن ...دستپاچه دنبالش رفتم داخل ،پیرزن رو توی اتاق روی تخت گذاشتم .. گفت :بخواب مادر ،چرخید طرفم پیرزن از درد ناله میکرد و حال و اوضاع بدی داشت، من با دیدنش حالم بد شد ...همایون خان گفت :کمکش میکنی لباسشو عوض کنه؟ تازه از بیمارستان اومده .. بی معطلی جلو رفتم، بیچاره اون پیرزن دست به بدنش میخورد ناله میکرد... لباسشو عوض کردم و اون خوابید ...با سرش تشکر کرد و رفتم بیرون، همایون خان کنار پنجره ایستاده بود ،دستهاشو تو هم قلاب کرده بود و بیرون رو نگاه میکرد، خواستم چیزی بگم که گفت :پیری خیلی بده ،مخصوصا اگه اینجور با تنهایی بگذره، اون مادر بزرگ پدری منه ،تمام جوونیش عروسهاشو عذاب داده و الان هیچ کسی دستشو نمیگیره، بیشتر از یک ماهه بیمارستانه و اگه من نمیاوردمش اینجا ،همونجا تموم میکرد، روزهای آخر عمرشه... گفتم :شما قراره مراقبش باشید؟اخه تمام بدنش درد میکنه و کبوده.. -نه پرستار براش گرفتم ،مریضیش لاعلاج و چیزی از عمرش نمونده ... -زن بیچاره، من میتونم براش غذا درست کنم تا پرستارش بیاد، هرکمکی بتونم میکنم من سالها قبل چندماه پرستار یه مریض بودم... همایون رو به باقر گفت :تا پرستارش بیاد خواهرت پیشش بمونه ...دسته ای پول دیدم که تو جیب باقر گذاشت و برگشت روی راحتی نشست و استکان رو برداشت تو دستش نگاهی بهش کرد و گفت :چه رنگی... همونطور داغ چایش رو سر کشید من متعجب نگاهش میکردم، متوجه شد که بهش نگاه میکنم، بدون اینکه نگاهم کنه گفت :ببین رو اون کاغذ نوشته کی باید بهش دارو بدیم ؟؟ کاغذ کنار دستم بود، ولی من که سواد نداشتم ،با کاغذ بازی میکردم که نگاهم کرد و گفت : با توام کی باید دارو بدیم بهش ؟؟؟ کاغذ رو به طرفش گرفتم و گفتم :من سواد ندارم ،خودتون ببینید... انگار که شوکه و متعجب شد چیزی زیر لب گفت و رفت تو اتاق مادربزرگش... دنبالش داخل رفتم کنار تخت نشسته بود و نگاهش میکرد.... پیرزن دستشو به طرفم دراز کرد ،صداش اروم بود، جلوتر رفتم که صداشو بشنوم ،بهش اب دادم و گفتم :من دیگه باید برم ... .گفت: چرا میری؟ تو چرا تو نگاهت انقدر غمه؟ ادامه دارد💓https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا