eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.5هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
10.3هزار ویدیو
12 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
248.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت اذان ❤️نمازهایت را عاشقانه بخوان.. تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست... التماس دعادر لحظات ملکوتی اذان و راز و نیاز با معبود ... نماز_اول_وقت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📚 لیوان چایی رو روی میز گذاشتم و نشستم پتو رو به طرفم گرفت و گفت:بپیچ دورت داروهاتو خوردی؟ حالا موقعش بود مثل خودش رفتار کنم، نیم نگاهی بهش کردم و جوابی ندادم... بدون اجازه چایی رو برداشت و سر کشید همونطور داغ داغ به اسمون نگاه میکرد که گفت:صبح چه ساعتی بیدار میشی؟ -معمولا زود بیدار میشم . -بیدار شدی صبحونه خوردی کارت دارم... دلشوره گرفتم و پرسیدم چیکار؟ -بهت میگم،میتونی بری صبح زود رفتم سمت خودمون، باقر صبحونه میخورد تا منو دید خندید و گفت:خیلی بهت میاد، بیا یه لقمه بزار دهنت... -نوش جونت. یه پیراهن یاسی حریر پوشیدم، آسترش یاسی پررنگ بود چه لباسی بود ...جوراب پوشیدم و روسری مخمل سفید رو سرم کردم...سر آستین هاش کلوش بود یادش بخیر چه لباسی ،انگار ملکه شده بودم...آروم رفتم تو عمارت ...همایون خان زیر پنجره روی مبل خوابیده بود. مهین از اتاق که بیرون اومد به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم سوتی گفت:چه کردی دختر. گفتم هیس اروم نمیبینی خوابیده. رفتم اشپزخونه چایی رو دم کردم که باقر نون تازه اورد میز صبحانه رو اماده کردم، مهین برای مادربزرگ صبحانه برد و گفت:سراغتو میگرفت، میگفت بری پیشش... با هم رفتیم کنارش تکیه داده بود چه صورت بی روحی داشت، منو یاد بی بی انداخت ،لبه تخت نشستم و گفتم:خانم با من کار داشتی؟ لبخند زد و گفت :یه خواسته دارم میشه به همایون بگی بیاد پیشم؟ -بله که میشه... یهو صدای همایون تو گوشم پیچید، همونطور که با حوله صورتشو خشک میکرد گفت:جانم مادر؟هزارتا خواسته داشته باش به روی چشم هام... اسمش فاطمه بود، همایون خان فاطی خانم هم صداش میزد.. گفت :میدونم زیاد زنده نیستم ،الانم از پرویی منه که زندم..من بچه اصل تهران نیستم ،من بچه اصفهانم ،بچه یه روستا، هنوزم خونه قدیمی پدرم اونجاست ،منو ببر اونجا میخوام همونجا دفنم کنی، همونجا که بدنیا اومدم بمیرم ،کنار پدرم و مادرم...خدا بهم چهارتا پسر داد جوون بودم و نادون ،هزارتا عذاب به عروسهام دادم و امروز باید اینجور تنها بمونم ،ولی تو فرق داشتی، الکی نیست که بهت خان لقب دادن ،هرچقدرم صورتت خشن باشه این قلبت داخلش یه عالمه خوبی و رحم و محبته ... همایون سری تکون داد و گفت :رفتن راحت نیست، پرستارت باید بیاد اونجا، وضعیت مناسب نداره ،نه برقی نه ابی رفتم اونجا قبلا ... -تنها خواسته منه ،اخرین ارزوم .. همایون تو جا چرخید و رو بهم گفت :مادرت کی میاد ؟ -امشب میان ،یعنی باید بیان، دیشب عروسی تموم شده ،کاری دارین من و باقر هستیم ... رو به مهین گفت :صبح میرم سمت ده فاطی خانم ...تخت و دارو هرچی لازمه از اینجا میبریم اونجا ،زندگی در شرایط سخته ،ولی در عوض هر روزشو به اندازه یک ماه باهات حساب میکنم ...چشم های مهین گرد شد و گفت :چه خوب، من مشکلی ندارم، من شغلم اینه، ولی زنتم باید بیاد ... خواستم بگم که من زنش نیستم که فاطی خانم خندید، ولی تو خندشم درد داشت و گفت :از اون رعنا خدابیامرز خوشم نمیومد ،ولی این دختر خیلی شیرینه ،ببین اول صبحی چی تنش کرده، این سلیقه برام آشناست... همایون دست مادربزرگشو فشرد و گفت:خدابیامرزدش ....صبحانتو بخور باید آمپول امروزتو بزنه... دوتایی رفتیم تو اشپزخونه نشست و تو فکر بود ...من چایی رو شیرین کردم و جلوش گذاشتم.... - صبحانه بخور قرار بود برات معلم بیاد همونی که به باقر خوندن نوشتن یاد داده، ولی چون فردا میریم، کنسلش میکنم تا برگردیم... خنده رو لبهام نشست و گفتم :واقعا یعنی میشه...دستهامو به هم کوبیدم و بعد بی صدا رفتم بیرون...مهین بعد ناهار فاطی خانم رو برد حموم و با هم لباسشو پوشوندیم، توان راه رفتن نداشت ، یه ظرف میوه اماده خرد شده رو خورد و چرت میزد... بابا و مصی اومدن ،دویدم طرف مصی دورم چرخید و گفت :اینجا عروسی بوده، نه اونجا ،چه خوشگل شدی اینارو از کجا اوردی؟ باقر ساک باباینا رو برداشت و داخل برد ریحان و رشید از خستگی با همون لباسهاروی زمین خوابیدن ...روشون پتو کشیدم ،بابا با نگاهش با مصی حرف رد و بدل میکردن،منتظر بودم تا چیزی از علی بگن که بالاخره مصی چایش رو تو نعلبکی ریخت و گفت :اون زن و عروسشم اومده بودن ، اون علی هم بود، تازه داماد هم اومده بود، رنگ و روش باز شده بود..تو غصه نخوریا خدا تقاص کارهاشون رو میده.. بابا غرید بس کن زن، از اونجا مغز منو خوردی ،حالا نوبت‌ این طفل معصوما شد قرص منو بده پام درد میکنه حال ندارم.. باقر قرصشو داد و گفت:بخواب من کارهارو کردم بیکارم.بابا که خوابید مصی دهنشو کج کرد و اروم گفت: کلثوم و من تا تونستیم پشتش آه کشیدیم،تازه علی منو صدا کرده میگه اختر در چه حاله؟؟؟بغض راه گلومو بسته بود ،نمیتونستم حرف بزنم، از تو ساکش شناسناممو در اورد و گفت :طلاقت دادن... ادامه دارد 💗https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا