─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─
📖#داستان_زندگی
#اختر
#قسمت_بیستوهشت
خونشون سه تا اتاق تو در تو وسط یه حیاط درخت کاری شده بود ،بوی کاه گل و هوای اونجا منو به خاطراتم برد..
جاشو تو اتاق کناری انداختن همه چیز از راه خریده بود و توی صندوق بود خود همایون بردشون تو اشپزخونه که تو حیاط بود یه شیر اب داشت و چند تیکه ظرف هنوز جابجا نشده بودیم که یه زن و مرد سن دار اومدن ظاهرا برادر فاطی خانم و همسرش بود...همایون باهاشون احوال پرسی کرد و راهنمایشون کرد داخل..برادر فاطی خانم مراقب اون خونه کاهگلی بود...با یه سینی میوه ازشون پذیرایی کردم و خیلی زود رفتن...یه شام مختصر خوردیم مهین امپولاشو زد و دیگه باید میخوابید ولی دستشو به طرف همایون دراز کرد و گفت: اولین باره نگاهات انقدر توش امید داره..مادرت نمیدونه اختر رو گرفتی درسته؟
همایون گفت:نه نمیدونه..
-بدونه غوغا میکنه، یادته سر لجبازی با من رفت رعنارو برات گرفت چقدر تو رو عذاب داد تا منم عذاب بکشم..سرشو به طرف من چرخوند و گفت:همایون اولین نوه من بود تا دوازده سیزده سالگی تو دامن خودم بزرگش کردم نمیگم کار من درست بود ولی همش از رو علاقه بود بهش شیر گاو دادم تا وابسته مادرش نشه اونموقع ما همه تو یه خونه بودیم بعد همایون دوتا دختر اورد اونیکی پسرام پسر اوردن ،ولی هیچ کس همایون نشد چهره خدابیامرز اقامو داشت ،هادی رو هم دوست دارم از بس شیطونه ،ولی همایون نفس های منه...مادرش چون از من خوشش نمیومد با زور با اجبار رفت رعنا دختر برادرشو برای همایون گرفت، نمیدونم اخر چطور همایون رو راضی کردن، براش ارزوها داشتم ،ولی نشد،وقتی پسرش بدنیا اومد یکبار دیگه خوشحالی برگشت، ولی عمرشون کوتاه بود و خدا نخواست بمونن...امروز وقتی تو روکنارش میبینم و پسرم اینطور چشم هاش برق میزنه دیگه از خدا هیچی نمیخوام، میدونم تو هزاربار بیشتر از هرکسی مراقب همایونی...لباسهات میدونم سلیقه همایون من بزرگش کردم...امروز تازه فهمیدم پسرم بالاخره به یکی علاقمند شدم...از نگاهاش من همه چیز رو میفهمم...سرم پایین بود ،ولی اون حرفها به دلم مینشست و خوشحالم میکرد...
چه شب سختی بود، کی فکرشو میکرد بعد از مدتها درد کشیدن تو خونه پدریش راحت بشه ،فهمیدنش سخت نبود ،چهره غم زده همایون و شیون های مهین، جسم بی جون فاطی خانم نماینگر یه خواب آروم بود...مراسم ساده و کمتر از ده نفرش تموم شد و کنار پدرو مادرش دفن شد...تو اتاق در بسته کسی نمیدونست همایون چه دقایقی رو میگذرونه...بعد از مراسم دفن و کفن بود که اون دل و جرئت رو نمیدونم از کجا آوردم و رفتم تو اتاقی که توش بود..تا منو دید سرشو به طرف دیگه گرفت شاید غرورش نمیخواست من اشک هاشو ببینم ،بدون اینکه نگاهم کنه گفت:برو تنهام بزار...
لبخندی به روش زدم و گفتم:اولین نفری هستم که تونستم اشک های همایون خان رو ببینم؟
گفت:تا حالا عزیزی رو از دست دادی؟
--مادرم که هیچی ازش یادم نیست...بی بی که سنی نداشتم...
-چه دنیای بدی...ولی چقدر خوب که تو هستی..
صدای مهین بود...
صدای مهین بود که دنبالمون میگشت ،اومد داخل و گفت:همایون خان دیگه باید راه بیوفتیم، من نمیتونم اینجا بمونم ....
اونشب رو اونجا موندیم، اونشب خیلی سخت بود که فاطی خانم مرده بود ،ولی خیلی هم قشنگ بود، تو آشپزخونه زانو غم بغل گرفته بودم و از پنجره ماه رو نگاه میکردم...
همایون بود...تو چشمام نگاه کرد و گفت:دایم تو میای تو ذهنم..زیر لب چیزی گفت و رفت تو اتاق ...
من که از حرفهاش چیزی نفهمیده بودم، تمام مسیر تا تهران رو سکوت کردیم و فقط مهین بود که هراز گاهی گریه میکرد و از خاطرات فاطی خانم میگفت...عصر نشده بود که رسیدیم.... تمام راه رو منتظر بودم تا چیزی بگه، ولی حرفی نزد...به محض ورودمون به باغ پیاده شد و رفت سمت عمارت...
نمیدونم چرا همایون نگاهشو از من میدزدید ،دو روز گذشته بود، ولی حتی بیرون هم نیومده بود، فقط باقر اومد و گفت اقا رفت...از پشت پنجره فقط دور شدن ماشینشو نگاه میکردم، رفت و منو با هزار فکر و خیال اونجا تنها گذاشت... روزهای تلخی بود ،از فرداش معلم میومد و هر روز یکساعت باهام درس کار میکرد ...
زمستون رسید و دیگه نزدیک بهار بود ،ولی خبری از همایون خان نبود، دیگه میتونستم اسم بقیه رو بنویسم و کتاب بخونم ...باقر و من با هم مینوشتیم و کتابهای ریحان رو میخوندیم، با اصرار زیاد بابا و مصی رفتیم کلاس خیاطی ثبت نام کردم... لیلا خانم دهتا شاگرد داشت ،خداروشکر انقدر پارچه تو خونه داشتیم که جز پول آموزش خرج دیگه ای رو دستشون نزارم...چندماه میشد که همایون خان رو ندیده بودم...
برای تعطیلات عید عمه کلثوم و فریبا قرار بود بیان پیش ما ،چون ما که نمیتونستیم بریم ،خوشحال بودم که میان و به یاد قدیم ها دور هم بودیم....
ادامه دارد
💗
https://eitaa.com/eshgomidd
سلام دوستان شبتون ناب امشب دوپارت تقدیم نگاه قشنگتون شد دوستدارتون نازگل🌹🥰🥰🥰
Gholam Hosein Banan [BibakMusic.com]Gholam Hosein Banan Tasnife Nameh Gomshodeh 128 .mp3
زمان:
حجم:
5.4M
🎤غلامحسینبنان. سنتی
🎧 تصنیف نامه های گمشده
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ
حرکت که کنید
درها باز میشوند
و آنگاه متوجه خواهید شد
هیچگاه واقعاً دری بسته نبوده
آنچه بسته بوده ذهن شما بوده است.
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ
باید به خودت افتخار کنی
چون فقط خودت میدونی
چه سختیهایی رو تحمّل کردی
تا به اینجا رسیدی🫧🍓
💞ڪانالـے عـــشــق و اܩیــــد💞ℛℴ𝓈ℯ