eitaa logo
❤️عـــشــق و امید 💙
1.5هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
10.3هزار ویدیو
12 فایل
💠اینجا قرار هست فارغ از هیاهوی دنیاساعاتی حس خوب عشق و امید به شما منتقل کنیم کپی برداری فقط بالینک🙏 @eshgomidd ✅️انتقادات و پیشنهادات خودتون رو به آیدی های زیر ارسال کنید 👇👇 @aMaryam4 🔰 مدیریت وتعرفه تبلیغات 👈 @Hz_12_39_h 🩵
مشاهده در ایتا
دانلود
🦄🤍 فال حافظ روزانه 🤍🦄 ➰دوشنبه 11خرداد 1405 💜فال حافظ امروز متولدین‌ : دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان ز او شده​‌ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس 🌸تعبیر: برای کسی کاری کرده‌اید اما از شما قدرشناسی نشده است و این باعث دلگیری شما شده است. پاداش نیکی جز نیکی نیست و شما نتیجه‌ی عمل خود را خواهید دید. ناراحت نباشید که اگر کاری کرده‌اید برای رضای خدا و دل خودتان بوده و خدا در همه حال یاور بندگان خود بوده و خواهد بود. 💜فال حافظ امروز متولدین : مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق 🌸تعبیر: قدر دوستان صادق و دلسوز را بدانید که دوست خوب به این راحتی ها پیدا نمی شود. به دنبال سعادت و خوشبختی می گردی، در حالیکه نمی دانی خوشبختی حقیقی همان چیزی است که در اختیار تو قرار دارد و تو روش استفاده از آن را نمی دانی. فرصت ها را غنیمت شمار، چراکه دقایق رفته را بازگشتی نیست. 💜فال حافظ امروز متولدین : افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن 🌸تعبیر: به زودی خبرهای مسرت بخشی دریافت می‌کنید که زندگی شما را تغییر داده و همه غصه‌ها از دل‌تان رخت خواهد بست. نگران نباشید که دوران سختی به پایان می‌رسد. از فرصت‌هایی که امروز در اختیار دارید کمال استفاده را ببرید تا در آینده نزدیک مشکلات و موانع از سر راه برداشته شود و به مراد دل برسید. نگذارید بداندیشان و بدخواهان شما را از به دست آوردن آنچه می‌خواهید ناامید کنند. 💜فال حافظ امروز متولدین : هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کو شنید گفتا للهِ دَرُّ قائل تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل 🌸تعبیر: سختی ها جزء جدانشدنی از زندگی هستند و اگر طالب چشیدن طعم موفقیت و خوشبختی هستید باید برای رسیدن به آن، مشکلات را تحمل کرده و صبوری کنید. قدم در راهی گذاشته اید که برای موفقیت نیاز به دقت کافی و آرامش خاطر است. از تصمیمات عجولانه برحذر باشید و از حوادث و رخدادهای آینده غم و ترس به دل راه ندهید. 💜فال حافظ امروز متولدین : من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم 🌸تعبیر: انسانی متواضع و دلسوز هستی و نیتی پاک داری، از این رو مورد اعتماد همگان قرار می گیری. خود را دست‌کم نگیر. قدر خود و توانایی‌هایتان را بدان و اعتماد به نفس خود را حفظ کن. موقعیتی خوب خواهی یافت و نزد همگان عزیز و محترم خواهی شد؛ اما شرط رسیدن به آن تلاش و کوشش است. 💜 فال حافظ امروز متولدین : سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد واندران دایره سرگشته پا بر جا بود 🌸تعبیر: از سرگردانی خسته شده‌ای. اکنون وقت آن است که برای آینده‌ات برنامه‌ریزی کنی و از این شاخه به آن شاخه پریدن دست برداری تا به آرزوهایت برسی. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
─═हई 🔘📚🌸📚🔘 ईह═─ 📖 ناخواسته دوباره افکارم رفت سمت زنعمو و علی ،ولی جدایی از علی خیلی هم بد نبود ،خدا ز حکمت ببند دری به رحمت گشاید در دیگری...هر روز ظهر میرفتم کلاس ،ناهار میبردم تا شروع کلاس تو سفارشات لیلا خانم کمکش میکردم و یه حقوق ناچیز بهم میداد ،خیلی تو خیاطی مهارت داشتم، انقدر کارم تمیز و خوب بود که از شاگردهاش جلو زدم و با خلاقیت خودم لباس میدوختم، دیگه هر روز یه دست میپوشیدم و برای خودم کیف پول داشتم ،اوایل خجالت میکشیدم تنها برم، حتما باید باقر منو میرسوند، ولی دیگه برام عادی شد...عید از راه رسیده بود. زمین هنوز پر برف بود، عمه ها نیومده بودن و قرار بود فردا بیان...مصی عمارت رو تمیز کرد که اگه کسی اومد مرتب باشه ،صدای باز شدن در باغ که اومد به خیال اینکه عمه ها هستن دویدم تو حیاط ولی باورم نمیشد، چشم هام درست میدید... اون مینا بود که داشت با باقر صحبت میکرد ،خیلی وقت بود ندیده بودمش، بهترین دوستم... با دعوتش کردم داخل، زیاد با استقبال مصی روبرو نشد، ولی خودم انقدر دوستش داشتم که نخوام ناراحتش کنم....دستهاشو از تو دستم ول نمیکردم و نگاهش میکردم ..مصی بهش چایی تعارف کرد و گفت: از مادرت چخبر؟ از اون زن... وسط حرفش پریدم و گفتم:مامان، مینا هیچ تقصیری نداشته ،پس اینو ازار نده... مینا دستهامو فشرد و گفت من اگه اونجا بودم که نمیزاشتم فرشته ای مثل تو رو طلاق بدن..برادرم و مامانم در حق تو بدی کردن ...دونه های اشک از تو صورتش میچکید... با نوک انگشتم پاکش کردم و گفتم:بسه اون روزها هم گذشت و من فراموششون کردم ،باور کن دیگه بهشون فکر هم نمیکنم ،بیا ببین چه پیشرفتی کردم، بلدم بخونم و بنویسم ،تازه لباسهای تنمون رو همه خودم دوختم.. چشم هاش برقی زد و گفت:بهت افتخار میکنم، تو بهترین زنی هستی که تو عمرم دیده ام.. -از شوهرت بگو ،خوشبخت هستی؟لبخندی زد و گفت:خیلی خوشبختم ،کاش تو تمام اون سالها جرئتشو داشتم که پیداش کنم ...زیاد نمیرم ده، شاید یبار رفته باشم بعد عروسی، نه حوصله مامان رو دارم ،نه تحمل دیدن یه دختر دیگه کنار علی...از علی خیلی گلگی کردم که چرا تو رو طلاق داده، چیزی نگفت...منم از علی ناراحتم، چه برسه به تو...تو دختر عموم هم بودی، چطور تونستن اونکار رو بکنن... مصی ابرو بالا انداخت و گفت:از اون مامانت همه چیز برمیاد،دختر نازنینمو دو دستی دادم بهش، اصلا از کجا معلوم که علی نتونه بچه دار بشه... با شنیدن این حرف به دهن مصی چشم دوختم،راست میگفت امکانش بود... مینا چایش رو سرکشید و گفت:زنعمو منو با اونا یکی نکن ،اختر انگار خواهر منه، نمیدونی چقدر التماس عمه کلثوم کردم تا راضی بشه آدرستون رو بده، من زیاد میام تهران، خانواده صابر تهرانن، تند تند میام دیدنت...راستی اینجا خونتون خیلی قشنگه، خیلی دلبازه، حتما تابستون یشب میام دوتایی تو ایوان بخوابیم... بابا با روی باز بهش گفت:خوش اومدی عمو جان ،خونه خودته ،کاش شوهرتم میاوردی تا شام میموندید ،دیگه باید عمه هات برسن ،دارن میان اینجا چند روز بمونن...مینا تشکر کرد و چون با دیدن اونا راحت نبود، بلند شد و با یه خداحافظی و کلی اصرار از من که نره ،ولی رفت...در رو بسته بودم و پشت در تمام خاطرات اون روزها رو که با مینا سپری کرده بودم رو مرور میکردم که ضربه ای به در خورد، مینا همین حالا رفته بود ،حتما چیزی جا گذاشته بود، با صورت خوشحال و لبخند در رو باز کردم و گفتم:عزیزم خوش اومدی..اما در مقابل چشم هام اون مینا نبود و لبخند رو لبهام ماسید... اون همایون بود که جلو در بود ،من چی گفته بودم چشم هاش بهم لبخند میزد آروم گفت:‌عزیزم ... دوباره دهنم در مقابلش قفل شده بود و نمیدونستم چی باید بگم ،از اینکه بعد مدتها میدیدمش خوشحال بودم...اون برعکس من که مات مونده بودم، گفت:اجازه نمیدی بیام داخل؟ سرمو پایین کشیدم و عقب رفتم ،برعکس همیشه باقر رو صدا نزد و خودش در رو باز کرد، ماشین رو داخل اورد و پیاده میشد که مصی رسید و گفت:اقا خوش اومدید ،صفا اوردید بفرمایید براتون الان چایی میارم.. به مصی نگاه میکرد، ولی با گوشه چشمش حواسش بهم بود و گفت:عیدتون مبارک، باید زودتر میومدم، ولی گرفتار چندتا کار بودم... به صندوق اشاره کرد و گفت:به باقر بگو برشون داره، برای شماست...چایی منم بده اختر بیاره ببینم این معلمش الکی پول میگیره یا یچیز یاد گرفته این بچه..؟ بدون حرفی رفت به سمت عمارت ... باقر و مصی خشکبار و تنقلات رو از ماشین خالی کردن ،به اندازه چندماه برامون برنج و روغن و چیزای دیگه آورده بود، از بین اون همه یه شکلات دهنم گذاشتم و براش چایی بردم ،روم نمیشد جلوی اونا تو آینه خودمو برانداز کنم، جلو عمارت که رسیدیم تو شیشه های در نگاهی به سر و وضعم کرد، مناسب بود... ادامه دارد 💓https://eitaa.com/eshgomidd
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا