یک خطشو هم جا ننداز
چون قراره بعدش از هیچکس
هیچ پیام بهونه ای قبول نکنم
اره از بی پولی باید خشمگین شد
اینکه یه دوچرخه برا بچم نتونم بخرم
اینکه یه مسافرت با خیال راحت نتونم برم
اینکه منتظر حقوقی باشم که قراره هفته اول خرج بشه
فقر که از دربیاد تو،ایمان از پنجره میره
هیچ وقت فقیر موندن ارزش نیس.
تو هر فیلمی پولدارا آدم بده داستانن
این باور هامونو میسازه
واسه همین قدم اول فیلتر کردن
وروی های ذهنمون بود
باور های اشتباه زیادی داریم❌
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
ازت میخوام 5 دقیقه داستان زندگی منو بخونی
ببینی چالش ها چطور باعث رشد شد
برات از ته قلبم نوشتم ❤️
که شاید به دردت بخوره
که شاید 1 نفر تغییر کنه
من درد زیاد کشیدم
اما امروز همون درد ها نجاتم داد 🌱
عضویت در کانال👇
https://eitaa.com/joinchat/1057685756C1ba1040755
داستان کامل 👇👇👇
این منم 😊
تو کارگاه نجاری شوهر عمم.
کل دوران ابتدایی بعد از ظهر ها
و تابستون هر سال اینجا کار کردم
چون نیاز بود کار کنم
چون رفیقام آتاری سگا داشتن
من نداشتم
چون رفیقام دوچرخه داشتن
من نداشتم
ضایعات چوب جمع میکردم
جعبه های چوبی بار ماشین میزدم
ساعت ۷ غروب میرفتم
خونه تا تکالیف
فردارو انجام بدم
مدرسه و درس خیلی برام مهم بودن
چون بابام برام مهم بود میگفت پسر فقط درس بخون
.
اون زمان هدفم خرید آتاری بود
ولی بنا به دلایلی باید کار هم میکردم.
شاید بگی یعنی نمیتونستن برات یه آتاری بخرن؟
منم باید بگم نه
نه این که نخوان ،نمیشد بخرن
پول نبود ،پدرم بیمار بود و ۵ سال
تو بستر بیماری
الان فقط همین برام کافیه حال بابام خوبه و دستاشو میبوسم
باید بقیه اعضای خانوده کار میکردیم
بعد از چند ماه با جمع کردن پول هام
تونستم به اولین آرزوی بچگیم برسم
تو همه ی این دوران ابتدایی
از ذوق برای دوستام تعریف میکردم
که چطور آتاریمو خریدم
پ.ن: با وجود اینکه سر کار بودم
اما همچنان شاگرد اول مدرسمون بودم
آخه بابام میگفت پسر درس بخون
تو باید با درس خوندن به جایی برسی
فقط همین راه جلوته
ما نه ملک و سرمایه ای داریم
نه کسی که بخواد پارتیمون بشه
فقط خدارو داریم و تلاش خودمون
پ.ن:عکس برای سال قبله در حال
ساخت مستند زندگی حسین سیدی
الان دستام سیاه نیست
ولی اون زمان بود
برای ثبت نامم رفتم مدرسه
یادم نمیره مدیر دستامو دید
سرم پایین بود
گفت پسرم آفرین ،خجالت نکش
از اینکه داری کار میکنی
سرم پایین بود چون
اون روز مادرم هم سر کار بود
زن عموم اومد برای ثبت نامم
.
مدیرم فکر میکرد از دستای سیاهمه
که سرم پایینه
نمیدونست هدف دارم
نمیدونست من یه دوچرخه میخوام
نمیدونست من باید تا آخر عمرم
اینجوری بجنگم و کار کنم
بالا تر از سیاهی که رنگی نبود
.
من باید تنهایی به هدف هام میرسیدم
دوستام هر روز با دوچرخه هاشون میرفتن دور میردن و من نگاه میکردم
نمیدونم تا حالا تجربه اینو داشتین چیزی رو از ته دل بخواین و نتونین بدستش بیارین یا نه
من واقعا دوچرخه میخواستم
باید دوچرخه میخریدم
لذت سوار شدنشو هر روز تصور میکردم
به پسر عمم گفتم ۳ ماه حقوق نمیخوام
فقط شاگردونه هامو میگیرم
آخر شهریور یه دوچرخه فنری ۲۴
برام بخر بجای حقوقم