eitaa logo
حسین سیدی| رشد کسب و کار
88.3هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
367 ویدیو
16 فایل
«آکادمی کسب و کار حسین سیدی🇮🇷» 🥇آموزش قدم به قدم مدرس شدن 🔹️متخصص تبلیغات و فروش 🔹مربی تخصصی رشد کسب و کار 🔹اینجا با راز های درآمد از فضای مجازی و رشد کسب و کارت آشنا میشی💫 ارتباط با ما @Adminseyedi .
مشاهده در ایتا
دانلود
اون زمان هدفم خرید آتاری بود ولی بنا به دلایلی باید کار هم میکردم.
شاید بگی یعنی نمیتونستن برات یه آتاری بخرن؟ منم باید بگم نه نه این که نخوان ،نمیشد بخرن پول نبود ،پدرم بیمار بود و ۵ سال تو بستر بیماری الان فقط همین برام کافیه حال بابام خوبه و دستاشو میبوسم باید بقیه اعضای خانوده کار میکردیم
چند وقت پیش رفتم همون کارگاه نجاری برای ساخت مستند زندگیم تمام خاطراتم مرور شد اینکه چطور پولامو ریال به ریال جمع میکردم شاگردونه هایی که میگرفتم هم کمک خرج خانواده بود و هم یه هدف داشتم هدفی که رو در و دیوار های خونمون مینوشتم «آتاری سگا» با دل و جون براش کار میکردم.
بعد از چند ماه با جمع کردن پول هام تونستم به اولین آرزوی بچگیم برسم تو همه ی این دوران ابتدایی از ذوق برای دوستام تعریف میکردم که چطور آتاریمو خریدم پ.ن: با وجود اینکه سر کار بودم اما همچنان شاگرد اول مدرسمون بودم آخه بابام میگفت پسر درس بخون تو باید با درس خوندن به جایی برسی فقط همین راه جلوته ما نه ملک و سرمایه ای داریم نه کسی که بخواد پارتیمون بشه فقط خدارو داریم و تلاش خودمون پ.ن:عکس برای سال قبله در حال ساخت مستند زندگی حسین سیدی
سه سال راهنمایی شروع شد... ولی من همچنان باید کار میکردم ۳ سال تابستون دوره راهنمایی تو تعویض روغن پسر عمم کار کردم پنچری ماشین تعویض روغن موتور تمیز کردن موتور ماشین هایی که روغنشونو عوض میکردن آب و جارو کردن مغازه کارایی بود که باید انجام میدادم پ.ن :عکس مال سال ۱۴۰۰ در حال ساخت مستند زندگیم
الان دستام سیاه نیست ولی اون زمان بود برای ثبت نامم رفتم مدرسه یادم نمیره مدیر دستامو دید سرم پایین بود گفت پسرم آفرین ،خجالت نکش از اینکه داری کار میکنی سرم پایین بود چون اون روز مادرم هم سر کار بود زن عموم اومد برای ثبت نامم
. مدیرم فکر میکرد از دستای سیاهمه که سرم پایینه نمیدونست هدف دارم نمیدونست من یه دوچرخه میخوام نمیدونست من باید تا آخر عمرم اینجوری بجنگم و کار کنم بالا تر از سیاهی که رنگی نبود .
من باید تنهایی به هدف هام میرسیدم دوستام هر روز با دوچرخه هاشون میرفتن دور میردن و من نگاه میکردم نمیدونم تا حالا تجربه اینو داشتین چیزی رو از ته دل بخواین و نتونین بدستش بیارین یا نه من واقعا دوچرخه میخواستم باید دوچرخه میخریدم لذت سوار شدنشو هر روز تصور میکردم به پسر عمم گفتم ۳ ماه حقوق نمیخوام فقط شاگردونه هامو میگیرم آخر شهریور یه دوچرخه فنری ۲۴ برام بخر بجای حقوقم
هدف بعدیم آخر شهریور تیک خورد ✅ یه دوچرخه فنری مشکی شب که مغازه رو بستیم روز آخر کارم بود دو روز دیگ مدرسه باز میشد همون شب با زحمت ۳ ماه کارم تا خونه رکاب زدم رو ابرا بودم ،ذوقی که داشتم وصف نشدنی بود هنوز حس و حالشو یادمه .
همچنان به درس اهمیت میدادم واقعا کارگری،برام سخت بود. بهم میگفتن درس بخون کارمند بشی راحت میشی حقوق ماهانه داری
سخت ترین کاری که انجام دادم کار تو کوره آجر پزی بود ... تابستون های دوران دبیرستان اینقدر سخت بود که من بیشتر از ۱۰ کیلو وزن کم کردم اوج گرما،اوج فشار کار بار زدن آجر های خام و بردن تو کوره اینجا واقعا خشمگین بودم تا کی باید کار کنم؟ پ.ن:عکس برای ۱ سال پیشه برای ساخت مستند
خسته شدین؟ فکر میکنم طولانی شد 😑 بقیشو بعدا بگم؟ اینجا بهم میگی؟👇 @Hosein_seyedii