سه سال گذشته و من هنوز تو ذهنم با اون سناریو میسازم
ولی شرط میبندم اون منو به زور یادش میاد
.
دوست داشتن:
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون منم کسیو ندارم راستش:/ احساس تنهایی ۱۰۰ از ۱۰۰ . فقط دارم اطرافیانمو تحمل میکنم، بسی سخت و حوصله سر بر
.
همه تنهان
فقط اتفاقی که این وسط میافته اینه که بعضیا بلدن احساس تنهایی رو برا بقیه کمتر کنن
دوس دارم به معلم چند سال پیشمون پیام بدم. تا الان رابطمو حفظ کردما اما چند ماهه دیگه دیگه پیام ندادم اونم نداده... گفتم زشته شاید دوست نداره دیگه با من حرف بزنه
.
این حس🚮
اعتراف مینم دوست بدیم. بودم و فکر کنم الان به این خاطر تنهام چون اونجوری کردم... البته من کاری نکردم، و مشکل همین کاری نکردن بود. نمیدونم شاید باید حرفی میزدم با حرفی نمیزدم شاید باید کسی میبودم یا کسی نمیبودم. شایدم اصلا کلا مشکل من بودم. ولی هرچی که بود هر چی که هست من خیلیا رو دیگه دوست حساب نمیکنم، شایدم اونا منو دوست حساب نمیکنن؟ به هر حال.
.
هعی، وضعیت خوبی نیست میفهمم
اعتراف میکنم ترسوعم وقتایی که باید حرف میزدم نزدم و ترسوعم و یه ترس مهلک هم دارم که هر کی میفهمه چیزی نمیگی اما معلومه به نظرش بچگونه میاد. چیکار کنم خب؟ انگار خودم دوست داشتم بترسم
.
ترست چیه؟