eitaa logo
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
208 دنبال‌کننده
9 عکس
5 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ به قلم:بانو آهو کپی؟مجاز نیست و فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: بعد از اعلام موندن تیم ما، همه چیز عوض نشده بود… اما سنگین‌تر شده بود. انگار حالا هر قدمی که برمی‌داشتیم، صدای خودش رو داشت. من و ترنم موسوی وارد اتاق تمرین شدیم. امیرحسین رادمنش هم همون‌جا بود، اما این بار روی میز پرونده‌ای نبود. فقط یک صفحه نمایش روشن بود. روی صفحه نوشته شده بود: «رقابت نهایی: مرحله حذف زنده» نازنین با دیدن اسمش گفت: حذف زنده یعنی چی دیگه… یعنی فرصت دوم نیست. ترنم خیلی آرام گفت: یعنی یا می‌مونی یا همون لحظه تموم میشی. سکوت شد. چند ثانیه بعد استاد راد وارد شد. بدون هیچ مقدمه‌ای. از اینجا به بعد، هر جلسه یک حذف دارد. سکوت کامل. این جمله مثل ضربه بود. استاد ادامه داد: عملکرد فردی و تیمی همزمان بررسی میشه. و تصمیم نهایی در لحظه گرفته میشه. زمزمه‌ها شروع شد. امیرحسین خیلی کوتاه گفت: این دیگه مسابقه نیست. پس چیه؟ نگاهم کرد. انتخاب. ترنم اضافه کرد: انتخاب بین ادامه یا پایان. سکوت شد. بعد برگه‌های جدید پخش شد. این بار نه پرونده کامل بود، نه کیس مشخص. فقط یک موقعیت واقعی در لحظه. و یک محدودیت زمانی خیلی کوتاه. شروع کردیم. اما این بار فرق داشت. چون هیچ‌کس فرصت فکر طولانی نداشت. من سریع گفتم: اگر این علامت‌ها رو کنار هم بذاریم… امیرحسین سریع جواب داد: تصمیم باید همین الان گرفته بشه. ترنم گفت: تأخیر مساوی حذفه. سکوت کوتاه. بعد من فقط سر تکون دادم. پس همینو می‌فرستیم. لحظه‌ای مکث. و ثبت شد. وقتی از اتاق بیرون اومدیم، نفس‌ها تند بود. نه از خستگی… از فشار انتخاب‌های فوری. نازنین با رنگ پریده گفت: من حتی نفهمیدم چی شد… ترنم جواب داد: دقیقاً همین هدفشه. امیرحسین نگاهش رو به راهرو دوخت. اینجا دیگه زمان دشمنه. من آهسته گفتم: یعنی هر اشتباه… همون لحظه تمومه. سکوت شد. و من برای اولین بار واقعاً فهمیدم… اینجا دیگه مسابقه‌ای برای “بهتر بودن” نیست. مسابقه‌ای برای “جا نموندن”ه. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
پارت های امروز
دوستان قراره چنل و پاک کنم یا انتقال بدمش هرکی ادامه رمان رو خواست بیاد پیوی بهش لینک خصوصی رو بدم ❌❌ رایگان @hiroxiirrrr