⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت12
زنگ در رو که زدم، صدای باز شدن درِ حیاط رو شنیدم. همیشه همینطوره. مامان از تو خونه در رو باز میکنه و من ریموت در و مزنم وماشین رو میارم تو.
آروم بماشین رو از درِ بزرگ حیاط آوردم تو. حیاط خونهٔ کرج همیشه بوی گلای مامان رو میده. یه ردیف گلدونای شمعدونی چیده کنار حوض. حوضی که بابا هنوز بعد این همه سال دوست داره وسطش فواره بزنه. حیاطش اونقدر بزرگه که بچگیهامون رو توش بازی میکردیم، من و جوجو و فاطمه.
ماشین رو کنار درخت انار قدیمی پارک کردم. ساکم رو از صندلی عقب برداشتم و رفتم سمت در.
در رو که باز کردم، داد زدم:
«سلام! چراغ خونتون اومد!»
از ته راهرو یه جیغ شنیدم. جیغی که مال فاطمه بود، خواهر کوچولوی شونزدهسالهم.
«ماااامان! دختر جونت اومده!»
فاطمه مثل برق و باد اومد سمت من و پرید بغلم. موهای فرفریش رو کرد تو صورتم.
«دختر دیر اومدی! فکر کردم این هفته هم نمیای!»
«خب اومدم دیگه، بذار نفس بکشم بچه!»
از آشپزخونه صدای مامان اومد. همون صدای آرومی که همیشه موقع آشپزی زمزمه میکنه. مامانم جوونه، هنوز چهل و خوردهای سالشه. قدبلند، با چهرهای مهربون و دستایی که همیشه بوی زعفرون و گلاب میدن. نمیدونم چرا مامان اصرار داره خونهٔ به این بزرگی رو خودش بچرخونه. آخه این زن چرا انقدر لجبازه؟
مامان از آشپزخونه اومد بیرون. بغلش کردو و دستاش بوی زعفرون میداد. معلوم بود بازم یه چیزی بار گذاشته.
رفتم بغلش کردم. بوی مامان همیشه آرومم میکنه. بوی دارچین، بوی خونه، بوی امنیت.
«خوش اومدی زهرا جونم. خسته نباشی. شام چی دوست داری؟»
«هنوز نرسیده میپرسی شام چی دوست داری؟ من هنوز چایی نخوردم مامان!»
«باشه باشه، الان برات دم میکنم.»
فاطمه هنوز چسبیده بود بهم. یه نگاهی به اطراف کردم. خونه خلوت بود.
«بابا و جوجو کجان؟»
جوجو لقب داداش کوچیکمه، جواد. یه سال از من کوچیکتره، بیست سالشه. ولی هنوز بهش میگم جوجو. از بچگی مونده دیگه. جوجو با بابا تو یه کاره. بابا یه مجموعهٔ بزرگ تولید کیف و چرم داره، کلی شعبه تو کشور. جوجو هم از همون وقتی که درسش تموم شد، پرید تو کار بابا. میگه من دانشگاه رو دوست ندارم، کار رو دوست دارم. هرکی یه راهی داره دیگه.
مامان برگشت سمت آشپزخونه و همونطور که میرفت گفت:
«امروز رفتن به کارگاه بزرگه سر بزنن. انگار یه تعدا زیادی از کیفها رو هنوز تحویل ندادن به باربری
سر تکون دادم. بابا و جوجو همیشه همینطورن. مجموعهٔ چرمشون براشون همهچیزه. از صبح تا شب، از شنبه تا پنجشنبه. مامان میگه بابا عاشق کارشه. من میگم بابا عاشق نظم و انضباطه.
فاطمه دستم رو کشید سمت اتاق پذیرایی.
«زهرا بیا ببینم چی برات دارم! یه نقاشی جدید کشیدم. پرترهٔ خودته!»
خندیدم. فاطمه هنرمند خانوادهست. برعکس من که رفتم سمت دندونپزشکی و جوجو که رفته تو کار بابا، این بچه دلش با قلممو و بومه. بابا میگه ولش کنین، هرکی راه خودش رو داره. راست میگه بابا. هرکی راه خودش رو داره.
و من راه خودم رو انتخاب کردم. راهی که امشب باید بهشون کم کم بگم
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت14
شام که تموم شد، مامان ظرفها رو جمع کرد و من کمکش کردم ببریم آشپزخونه. دلم نمیخواست از اون لحظهٔ گرم دور سفره جدا شم، ولی یه چیزی ته دلم مدام میگفت: «امشب باید بگی. امشب.»
بعد از شام، همه ریختیم تو اتاق نشیمن. بابا لم داده بود روی مبل بزرگ، جوجو کنارش نشسته بود و با گوشیش یه چیزی رو چک میکرد، من و فاطمه هم روی مبل روبهرویی. مامان هم که طبق معمول تا همه جا نگیرن و نشینن، نمیاد.
فاطمه بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. پنج دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. چاییهای خوشرنگ و بوی نعناع که ازش بلند میشد. چایی رو گذاشت جلوی همه و خودش چسبید به من روی مبل.
همه ساکت بودن. اون سکوت خوب بعد از غذا رو میگم. سکوتی که پر از آرامشه. ولی من توی دلم غوغا بود.
نفسی عمیق کشیدم.
«بابا... مامان... یه چیزی هست که میخوام بهتون بگم.»
صدام یه ذره لرزید. جوجو گوشیش رو گذاشت کنار و بهم نگاه کرد. فاطمه هم سرش رو از روی شونهٔ من برداشت. مامان که تازه اومده بود بشینه، با همون چای در دستش خشک شد و نگاهم کرد. انگار از قبل میدونست یه خبری هست.
بابا چاییش رو گذاشت روی میز.
«بگو زهرا جان، گوشیم.»
«من... من میخوام مهاجرت کنم.»
سکوت.
فاطمه اولین کسی بود که حرف زد:
«مهاجرت؟ کجا؟»
«انگلستان. دانشگاه آکسفورد.»
فاطمه چشماش برق زد و خواست چیزی بگه، ولی مامان قبل از اون حرف زد. چایی رو گذاشت روی میز. دستش یه ذره میلرزید.
«چی گفتی زهرا؟»
«گفتم میخوام برم آکسفورد مامان.»
«آکسفورد؟ اونوقت دانشگاهت چی میشه اینجا؟»
«این ترم که تموم بشه، شش ماه دیگه میرم.»
مامان یهو رنگش پرید.
«شش ماه دیگه؟!»
«آره مامان. این آرزوی بچگیمه. از بچگی... از همون روزایی که کتابای دندونپزشکی رو ورق میزدم، همیشه ته دلم میگفتم یه روز میرم یه جای بزرگ. یه جا که بتونم بهترین بشم.»
مامان دستش رو گذاشت رو سینهش. همیشه وقتی یه چیزی خیلی شوکهش میکرد، این کار رو میکرد.
«زهرا... این آرزوی بچگیت بوده و تو به ما هیچی نگفتی؟»
«میخواستم. ولی میدونستم که سخت میپذیرین. میخواستم اول خودم همهچیز رو درست کنم بعد بگم.»
بابا که تا حالا ساکت بود، بالاخره حرف زد:
«یعنی تو این همه مدت داشتی بیخبر از ما برنامه میچیدی؟»
صداش آروم بود. ولی یه جورایی بود که آدم میفهمید دلخور شده.
«بابا... نمیخواستم پنهون کنم. فقط... میخواستم وقتی گفتم، مطمئن باشم که میتونم انجامش بدم. نمیخواستم بگم و بعد نتونم.»
«زهرا جان، ما که هیچوقت جلوی پیشرفت تو رو نگرفتیم. اما مهاجرت... اونم شش ماه دیگه... این خیلی یکدفعهست.»
مامان که حالا اشک تو چشماش جمع شده بود، گفت:
«من نمیذارم بری. نه. نمیذارم.»
«مامان...»
«گفتم نه زهرا. تو بچهای. تو هنوز جوونی. اونجا کی رو داری؟ کی حواست هست؟»
«مامان، من بیست و یک سالمه. بچه که نیستم. تازه ترنم هم میاد با من.»
«ترنم؟ ترنمم مث توئه. دوتا دختر تنها... تو یه کشور غریب... نه. نه. من راضی نیستم.»
بابا دستش رو گذاشت رو دست مامان.
«آروم باش. بذار حرفش رو بشنویم.»
بعد برگشت سمت من:
«زهرا، چرا آکسفورد؟ چرا اینقدر دور؟»
«چون بهترینه بابا. از بچگی هر چیزی که بهترین بوده، دلم میخواست بهش برسم. تو خودت بهم گفتی که آدم باید بزرگ فکر کنه. منم بزرگ فکر کردم.»
بابا سر تکون داد. همون سر تکوندادی که نشون میداد داره فکر میکنه.
فاطمه که تا حالا ساکت بود و فقط نگاه میکرد، یهو گفت:
«بابا، زهرا راست میگه. این آرزوشه. بذارین بره.»
مامان یه نگاه به فاطمه کرد که یعنی «تو هم ول کن نیستی.»
جوجو که همیشه تو بحثهای خانوادگی حرف نمیزد، این بار یه نگاه بهم کرد و گفت:
«من میدونستم یه چیزی تو سر داری. ولی فکر نمیکردم اینقدر بزرگ باشه.»
«یعنی چی میدونستی؟»
«میدیدم همش کتابای زبان میخونی. همش پای لپتاپی. میدونستم یه برنامهای داری. ولی نمیدونستم چیه.»
مامان با تعجب به جوجو نگاه کرد:
«تو میدونستی و به ما نگفتی؟»
«مامان، مطمئن نبودم. گفتم شاید یه دورهست، شاید یه امتحانه. فکر نمیکردم مهاجرت باشه.»
بابا نفس عمیقی کشید و بلند شد. چند قدم تو اتاق راه رفت. بعد برگشت سمت من:
«زهرا، این راه، راه آسونی نیست. میدونی که چی داری میگی؟»
«میدونم بابا.»
«غربت داره. تنهایی داره. دلتنگی داره.»
«میدونم. ولی من این راه رو انتخاب کردم.»
بابا یه کم ساکت موند. بعد گفت:
«شش ماه وقت داریم تا به این فکر کنیم. من و مادرت باید عادت کنیم. تو هم باید به قولت پایبند باشی. اگه رفتی، باید بهترین باشی.»
«قول میدم بابا.»
مامان اما هنوز آروم نشده بود. اشک تو چشماش بود و نگاهم نمیکرد. بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. این بار دنبالت نرفتم. میدونستم که باید یه کم تنها باشه.
فاطمه اومد بغلم کرد.
«من میدونم که موفق میشی. همیشه موفق بودی.»
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت15
بقیهٔ شب تو سکوت گذشت. جوجو و بابا موندن و یه کم حرف زدیم. بابا سوال پرسید، از دانشگاه، از انگلیس، از این که هوا چطوره، مردم چطورن. سوالایی که نشون میداد داره سعی میکنه کنار بیاد.
مامان اما نیومد.
شب که رفتم تو اتاقم، روی تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم. بغض کرده بودم. اما بغض خوشحالی بود. بغض این که بالاخره حرف دلم رو زدم. بغض این که شش ماه دیگه به آرزوی بچگیم میرسم. اشک از گوشهٔ چشمم سر خورد روی بالش، ولی پاکش کردم و لبخند زدم. این راه منه. راهی که از بچگی منتظرش بودم.
و یهو بیاختیار یه تصویر اومد تو ذهنم. یه مرد با کت و شلوار مشکی که پشت میکروفون ایستاده بود.
دکتر آریا.
نمیدونم چرا تو اون لحظه بهش فکر کردم. شاید چون چشماش یه جور خاصی بود. شاید هم هیچی.
پتو رو کشیدم روی سرم. شش ماه دیگه میرم. شش ماه.
و یه چیزی ته دلم میگفت که این شش ماه، با همهٔ شش ماههای دیگهٔ زندگیم فرق داره
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
از پس فردا شب میریم که داشته باشیم کلی پارت از افسانه تینار ! ☺️☺️☺️☺️
منتظرم باشید ♥️
سلام!
رمان افسانه تینار ، تا پارت ۴۰۰ پیش رفته !
یه رمان پر از کلمات جدید و اشخاصی که زاده ذهن خودم هستن !! 🪽🍂🐺
اگه دلت میخواد ادامه این داستان رو بخونی ...
کافیه فقط یه پیام بدی ! و کل پارت ها برات ارسال میشه ! 🤯
از فردا شب هم ، یک پارت ، یک پارت در اینجا قرار میدم ! 🌹
نگران نباشید چون تا اینجا رمان افسانه تینار نثر خیلی روان نداشت ؛ ادامه اش خیلی باحال تره و هات رومنس هست 🙃😉
من اینجام : @MyColdheart
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت15
از زبان آیهان:
امروز قراره برم دانشگاه برای سخنرانی. استاد راد، که رفیق قدیمیه و از دوران دبیرستان باهم بودیم، چند بار اصرار کرد. آخرش گفتم باشه، میام. ولی راستش حوصلهٔ این چیزا رو ندارم. دلم میخواد یه گوشه بشینم و کارم رو بکنم. این تعریف و تمجیدا ماله اوناییه که حوصلهٔ شنیدنش رو دارن، نه من.
صبح زود بیدار شدم. وضو گرفتم و نماز خوندم. تو سجده آخر، دلم یه جور عجیبی گرفته بود. استغفرالله... این روزا یه جوریم. نمیدونم چمه.
هنوز از سجاده پا نشده بودم که مامان زنگ زد. اسمش رو که روی صفحه گوشی دیدم، لبخند زدم. مامانم عاشق منه، میدونم. ولی یه عادت بد داره: هر روز صبح زنگ میزنه و یه جوری بحث رو میکشونه سمت ازدواج.
«پسرم، صبحت بخیر. نمازت رو خوندی؟»
«بله مامان. الحمدلله.»
«الهی شکر. راستی... دیشب با خالهات حرف میزدم. میگفت دخترش...»
«مامان، من باید برم. امروز سخنرانی دارم تو دانشگاه.»
«باز فرار کردی آیهان! آخه پسر من، کی میخوای ازدواج کنی؟»
«مامان، خدا خودش یه روزی درستش میکنه. شما دعا کن.»
آهی کشید. همیشه آه میکشه. منم همیشه یه جواب دارم: «خدا بزرگه.»
رسیدم دانشگاه. سالن پر بود از دانشجو. بعضیهاشون خمیازه میکشیدن، بعضیا با گوشی ور میرفتن، بعضیا هم با دقت نگاه میکردن. استاد راد با کت و شلوار قهوهای اومد سمتم. خندم گرفت. این بشر همیشه تیپ اسپرت میزد، حالا چی شده کت و شلوار پوشیده؟
«آقا دکتر، آمادهای؟»
«بسمالله.»
رفتم پشت میکروفون. یه نگاه به جمعیت کردم. چهرهها برام تکراری بودن. دانشجو زیاد دیدم تو این سالها. اما یه صندلی خالی توجهم رو جلب کرد. بغل دست یه دختر با چادر عربی.
نمیدونم چرا نگام رفت سمتش. شاید چون چادرش منو یاد خواهرم انداخت. شاید چون... هیچی. استغفرالله. حواست باشه آیهان.
سخنرانی رو شروع کردم. حرفام رو زدم، از اخلاق پزشکی گفتم، از این که علم بدون انسانیت هیچی نیست. حرفایی که همیشه میزنم و انگار فقط خودم باور دارم.
بعد استاد راد گفت میخوان از دانشجوهای برتر تقدیر کنن.
اسمها رو خوندن. منم لوحها رو میدادم دستشون، یه عکس خشک و رسمی، بعد میرفتن. همین.
تا این که اسم «زهرا» رو خوندن.
همون دختر با چادر عربی بلند شد. چادرش رو مرتب کرد و با قدمهای بلند اومد سمت سن. یه جوری راه میرفت که انگار دنیا پشتشه. با اعتماد به نفس. با آرامش. با وقار.
لوح رو گرفتم که بدم دستش. ولی یهو چشمم افتاد به صورتش. چشمای قهوهای معمولی، قیافهای که... قیافهای که انگار یه جایی دیدمش. آشنا بود. خیلی آشنا.
دستم شل نشد. لوح رو ول نمیکردم. خودمم نفهمیدم چرا. چند بار کشید، من ول نکردم. سرم پایین بود. نمیخواستم نگاش کنم. نمیخواستم... نمیدونم چی رو نمیخواستم.
زیر لبی یه چیزی گفت. صداش آروم بود، ولی محکم. «آقای دکتر، میشه لوح و ول کنید؟»
به خودم اومدم. استغفرالله. این چه وضعشه آیهان؟
«ببخشید.»
گذاشتم بره. ولی یه چیزی تو دلم مونده بود. یه چیزی که مدتها بود حسش نکرده بودم. یه تلنگر. یه تلنگر کوچیک.
بعد از همایش، رفتم نمازخونه. دلم میخواست یه کم خلوت کنم. وضو گرفتم. تو وضو، آب سرد رو زدم به صورتم. گفتم: «خدایا، دلم آروم نیست. خودت آرومش کن.»
قامت بستم. الله اکبر. نماز که میخونی، انگار دنیا وایمیسته. انگار هیچی مهم نیست جز همون لحظه.
یه نفر اومد تو. صدای پاش رو شنیدم. نگاه نکردم. پرده رو کامل نکشیده بودن. از گوشهٔ چشم دیدم که همون دختره، همون زهرا. اومد و قامت بست کنار دوستش. صدای نمازش رو میشنیدم. آروم بود. شمرده. با تموم. انگار هر کلمه رو با دل میگفت، نه فقط با زبون.
بعد صدای یه دختر دیگه اومد. دوستش. داشتن حرف میزدن. یهو شنیدم که اسم استاد راد رو آوردن. داشتن غیبتش رو میکردن. خندم گرفت. بیاختیار.
گفتم: «نگران نباشید، استاد راد شما هیچی نمیفهمه.»
صداشون قطع شد. فکر کنم ترسیدن. سریع رفتن.
نمازم رو تموم کردم. سلام دادم. ولی هنوز دلم آروم نشده بود. نشستم روی سجاده. گفتم: «خدایا، این چه حسیه؟ من که این جوری نبودم.»
کی بود این دختر؟ چرا قیافش آشنا بود؟ چرا دستم لوح رو ول نکرد؟
شب که رسیدم خونه، دوباره وضو گرفتم و دو رکعت نماز خوندم. شاید دلم آروم بگیره.
مامان دوباره زنگ زد: «پسرم...»
«باشه مامان، باشه. قول میدم بهش فکر کنم. خدا بزرگه.»
گوشی رو گذاشتم. ولی میدونستم امشب فکر من جای دیگهایه.
خدایا، خودت کمک کن.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت16
از زبان آیهان:
امروز بعد از مدتها رفتم خونهٔ پدری. مامان گفته بود «پسرم، جمعه ناهار بیا، آرمان و یلدا هم هستن، آرینم که هست.» گفتم باشه. راستش دلم میخواست یه کم از این فکرایی که این روزا ولَم نمیکردن فاصله بگیرم.
رسیدم دم در خونه. همون خونهٔ قدیمی با حیاط بزرگ و حوض فیروزهای. بوی غذای مامان از دم کوچه هم میاومد. در رو باز کردم و رفتم تو.
آرین، داداش کوچیکم، اولین کسی بود که منو دید. پرید سمتم: «داداش اومد! چقدر دیر کردی!»
«سلام آرین. خوبی داداش؟»
مامان از آشپزخونه اومد بیرون. همون چادر نماز گلگلی همیشگی. همون لبخند مهربون. «آیهان جانم، خوش اومدی. چقدر لاغر شدی!»
«مامان، من که همینیَم. الحمدلله. شما چطورین؟»
«خوبیم، الهی شکر. زود بیا تو، ناهار حاضره.»
رفتم تو پذیرایی. آرمان داداش بزرگم نشسته بود. بلند شد و دست داد. یلدا هم با حجاب کامل نشسته بود. سلام کردم. یلدا آروم جواب سلامم رو داد و سرش رو یه کم پایینتر گرفت.
بابا از اتاقش اومد. با همون قامت بلند و موهای جوگندمیش. همیشه میگن من شبیهترین پسر به بابام. نمیدونم، شاید. دستش رو بوسیدم.
«آیهان، دیر کردی پسرم.»
«ببخشید بابا، کار بود.»
دور سفره نشستیم. بابا سر جاش، مامان کنارش، آرمان و یلدا روبهرو، من و آرین کنار هم. سفرهٔ مامان همیشه پربرکت بود. مامان مدام میگفت «بخور پسرم، چرا کم میخوری.» یلدا ساکت بود و فقط گاهی آروم به آرمان چیزی میگفت.
همین که سفره رو جمع کردیم و چایی اومد، مامان مطلب رو انداخت وسط.
«آیهان جان، راستش با پدرت حرف زدیم...»
فهمیدم قضیه چیه. باز هم ازدواج.
«مامان، من که گفتم فعلاً...»
بابا پرید تو حرفم: «آیهان، تو دیگه بیست و هشت سالته. الحمدلله دکتری، موقعیتت خوبه، آبرومندی. داداشت آرمان ازدواج کرده، آرینم که هنوز دانشجوئه. دیگه وقتشه تو هم سروسامون بگیری.»
«بابا، ازدواج که فقط موقعیت و سن و سال نیست. باید دل بلرزه. باید...»
مامان گفت: «دل بلرزه؟ پسر من، تو که تا حالا دلت واسه هیچکی نلرزیده!»
ساکت شدم. راست میگفت. تا حالا دل من واسه هیچکی نلرزیده بود.
ولی یهو یه تصویر اومد تو ذهنم. چادر عربی. قدمهای بلند. چشمای قهوهای. وقار. حیا. صدای آروم: «آقای دکتر، میشه لوح و ول کنید؟»
استغفرالله. استغفرالله. چی شد اومد تو ذهنم؟!
«مامان، بابا، من... من باید برم. کار دارم.»
«باز فرار کردی!»
«نه مامان، واقعاً کار دارم. بیمارستان.»
از خونه زدم بیرون. آرین دنبالم اومد دم در: «داداش، بازم مامان رو پیچوندی؟»
«آرین، بچه نباش. برو تو.»
نشستم تو ماشین. دستم رو گذاشتم رو فرمان.
چی شده بود اونجا؟ چرا وسط حرف بابا، یاد اون دختر افتادم؟ چرا صورتش اومد تو ذهنم؟ اون وقار، اون حیا... استغفرالله.
گفتم: «خدایا، این چه حسیه؟ من که این چیزا رو نمیخوام. من کار دارم. هدف دارم.»
ماشین رو روشن کردم. ولی هرچی سعی کردم، نتونستم اون تصویر رو از ذهنم پاک کنم.
همون شب، بعد از نماز مغرب، نشستم رو سجاده و قرآن رو باز کردم. شاید آروم بشم. شاید جوابم رو بگیرم.
ولی نمیدونم چرا، هر آیهای که میخوندم، انگار یه جورایی... نه. نمیتونستم فرار کنم.
خدایا، خودت کمک کن.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت17
از زبان ترنم:
صبح روز پنجشنبه بود و من تو کتابخونه دانشگاه نشسته بودم. پروژهٔ هوش مصنوعی رو باز کردم و داشتم یه قابلیت جدید بهش اضافه میکردم. راستش این هوش مصنوعی تنها چیزی بود که میتونست منو ساعتها سرگرم کنه، بدون این که خسته شم.
زهرا هنوز تو کرج بود. قرار بود فردا برگرده. دلم براش تنگ شده بود
من هم داشتم به همهچی فکر میکردم. به مهاجرت. به آکسفورد. به زهرا. به این که یک سال دیگه هیچکدوممون اینجا نیستیم.
و البته... به استاد راد.
نه! ببخشید. اشتباه گفتم. من به استاد راد فکر نمیکردم. فقط... یه کم تو ذهنم چرخ میزد. فرق داره اینا.
ساعت حدود ۱۱ بود که کتابخونه رو ترک کردم و راه افتادم سمت کافه دانشگاه. یه چایی لازم داشتم. بلکه آرومم کنه.
تو راهرو بودم که یهو از پشت سر یه صدای آشنا شنیدم:
«خانم ترنم!»
خشک شدم. همون صدا. همون که از پشت میکروفون همایش، اسمم رو با یه لحن عجیب خوند. همون که باعث شد گردنم بسوزه.
برگشتم. بله. خودش بود. استاد راد. با همون چشمای آبی و موهای مشکی لخت.
«سلام استاد.»
«سلام. چه طورین؟»
«خوبم، الحمدلله.»
«اومدین کتابخونه؟»
«بله یه پروژه دارم.»
یه کم سکوت کرد. منم سکوت کردم. خب، راستش من بلد نبودم با استادا حرف بزنم. مخصوصاً استادی که...
«شنیدم شما هم برای مهاجرت اقدام کردین.»
«بله. با زهرا.»
«خوبه. خیلی خوبه. آدم باید بره دنبال آرزوهاش.»
نمیدونم چرا، ولی یهو دلم یه ذره گرم شد. شاید چون فهمیدم که حواسش به من هست. شاید چون... هیچی.
«ممنونم استاد.»
«خب، مزاحمتون نشم. موفق باشین.»
و رفت.
همین. فقط یه سلام و علیک ساده. ولی چرا من هنوز نگام دنبالش بود؟ چرا هنوز اون حس سوزش رو گردنم مونده بود؟
رفتم کافه. چایی رو گرفتم و نشستم. به خودم گفتم: «ترنم، دختر، تو که تا حالا کسی رو تو دلت راه ندادی. چرا این استاده انقدر رو مخته؟»
جوابی نداشتم براش.
ولی یه چیزی رو میدونستم. این آدم، یه جورایی با بقیه فرق داشت.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت18
از زبان زهرا:
صبح با صدای اذان از خواب پریدم. تو خونهٔ کرج که باشی، صدای اذان از مسجد محله میاد تو اتاق. یه حس خوبیه. یه حس که تو تهران کمتر تجربش میکنم.
نماز رو خوندم و نشستم رو سجاده. امروز میخواستم برگردم تهران. ولی قبلش... قبلش باید با مامان حرف میزدم.
رفتم پایین. مامان تو آشپزخونه بود. باز هم. انگار آشپزخونه پناهگاهشه. همونجا که بوی دارچین و زعفرون میده، همونجا که میتونه خودش باشه.
«سلام مامان. صبح بخیر.»
«سلام عزیزم. صبحانه بخور.»
نشستم پای میز. مامان چایی رو گذاشت جلوم. هنوز چشماش یه کم پف داشت. معلوم بود دیشب خوابش نبرده.
«مامان...»
«جونم؟»
«میدونم ناراحتی. میدونم دلت میگیره از این که میخوام برم. ولی... میخوام بدونی که من همیشه دلم پیشته. هرجا باشم.»
مامان نگاهم کرد. همون نگاه مهربون همیشگی.
«زهرا، من ناراحت نیستم. من... من میترسم. میترسم یه وقت تنهایی کم بیاری. میترسم یه وقت مریض شی و من نباشم. میترسم یه وقت دلتنگ شی و نتونم بغلت کنم.»
اشک تو چشمام جمع شد. بلند شدم و بغلش کردم.
«مامان، من قول میدم مواظب خودم باشم. قول میدم هر روز تماس بگیرم. قول میدم همیشه یادت باشم.»
مامان دست کشید رو سرم.
«میدونم دخترم. میدونم. فقط... دعا میکنم خدا خودش هواتو داشته باشه.»
بعد یهو خندید. همون خندهای که همیشه بعد گریه میاد.
«حالا دیگه بسه. اشکمامون رو پاک کن. صبحانهات سرد شد.»
صبحانه رو با هم خوردیم. از چیزای معمولی حرف زدیم. از فاطمه که هنوز خواب بود. از جوجو که صبح زود رفته بود سر کار با بابا. از این که هفتهٔ بعد مهمونی دارن و مامان باید غذا درست کنه.
وقتی خواستم برم، مامان یه شیشه مربا گذاشت تو ساکم.
«مربای بهار نارنج. خودم درست کردم. بخور و یاد من باش.»
«همیشه یادتم مامان.»
بغلش کردم. این بار محکمتر.
تو راه برگشت به تهران، به همهچی فکر میکردم. به مامان، به بابا، به فاطمه و جوجو. به این که چقدر دوستشون دارم. و به این که شش ماه دیگه ازشون دور میشم.
رسیدم خونه. در رو که باز کردم، ترنم رو دیدم که لم داده رو مبل و داشت با لپتاپش کار میکرد. همون جمینای معروفش.
«سلام خونه!»
ترنم سرش رو از لپتاپ بلند کرد و لبخند زد: «بالاخره برگشتی! چقدر دیر کردی دختر!»
ساکم رو گذاشتم کنار و پریدم بغلش. دلم براش تنگ شده بود. فقط چند روز بود، ولی انگار یه ماه گذشته بود.
«خوبی؟ مامانت چی شد؟»
«خوبه. حرف زدیم. یه کم آروم شد. یه شیشه مربام داده برات.»
«مربای بهار نارنج؟ عاشقتم مامان زهرا!»
خندیدم. ترنم همیشه همینطوره. هر چی غم و غصه باشه، با یه شوخی جمعش میکنه.
چایی رو گذاشتم دم بکشه. ترنم لپتاپش رو بست و اومد کنارم.
«فردا رو یادت نره ها. دوره شروع میشه.»
«یادم نیست ترنم. چیه فردا؟»
«زهرا!»
خندیدم. «میدونم بابا. شوخی کردم. فردا بیمارستان. دوره با دکتر آریا.»
یهو یه مکث کردم. انگار اسمش رو که آوردم، یه چیزی تو دلم تکون خورد.
ترنم نگاهم کرد. همون نگاهی که همیشه همهچی رو میفهمه، ولی چیزی نمیگه.
«چاییت داره سرد میشه.»
«آره.»
یه جرعه چایی خوردم. بعد رفتم سمت اتاقم که وسایلم رو بچینم. از کنار ترنم که رد میشدم، یهو برگشت و گفت:
«زهرا...»
«جونم؟»
«هیچی. فردا صبح با هم میریم.»
«باشه.»
رفتم تو اتاقم. نشستم روی تخت. به فردا فکر کردم. به بیمارستان. به دوره. به دکتر آریا.
گفتم: «زهرا، حواست باشه. تو هدف داری. تو راه خودت رو بلدی. این دوره فقط یه قدمه برا رسیدن به هدفت. هیچی بیشتر.»
ولی ته دلم یه چیزی میگفت که شاید... شاید این دوره فقط یه دوره نباشه.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱