eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان آیهان: امروز قراره برم دانشگاه برای سخنرانی. استاد راد، که رفیق قدیمیه و از دوران دبیرستان باهم بودیم، چند بار اصرار کرد. آخرش گفتم باشه، میام. ولی راستش حوصلهٔ این چیزا رو ندارم. دلم می‌خواد یه گوشه بشینم و کارم رو بکنم. این تعریف و تمجیدا ماله اوناییه که حوصلهٔ شنیدنش رو دارن، نه من. صبح زود بیدار شدم. وضو گرفتم و نماز خوندم. تو سجده آخر، دلم یه جور عجیبی گرفته بود. استغفرالله... این روزا یه جوریم. نمی‌دونم چمه. هنوز از سجاده پا نشده بودم که مامان زنگ زد. اسمش رو که روی صفحه گوشی دیدم، لبخند زدم. مامانم عاشق منه، می‌دونم. ولی یه عادت بد داره: هر روز صبح زنگ می‌زنه و یه جوری بحث رو می‌کشونه سمت ازدواج. «پسرم، صبحت بخیر. نمازت رو خوندی؟» «بله مامان. الحمدلله.» «الهی شکر. راستی... دیشب با خاله‌ات حرف می‌زدم. می‌گفت دخترش...» «مامان، من باید برم. امروز سخنرانی دارم تو دانشگاه.» «باز فرار کردی آیهان! آخه پسر من، کی می‌خوای ازدواج کنی؟» «مامان، خدا خودش یه روزی درستش می‌کنه. شما دعا کن.» آهی کشید. همیشه آه می‌کشه. منم همیشه یه جواب دارم: «خدا بزرگه.» رسیدم دانشگاه. سالن پر بود از دانشجو. بعضی‌هاشون خمیازه می‌کشیدن، بعضیا با گوشی ور می‌رفتن، بعضیا هم با دقت نگاه می‌کردن. استاد راد با کت و شلوار قهوه‌ای اومد سمتم. خندم گرفت. این بشر همیشه تیپ اسپرت می‌زد، حالا چی شده کت و شلوار پوشیده؟ «آقا دکتر، آماده‌ای؟» «بسم‌الله.» رفتم پشت میکروفون. یه نگاه به جمعیت کردم. چهره‌ها برام تکراری بودن. دانشجو زیاد دیدم تو این سال‌ها. اما یه صندلی خالی توجه‌م رو جلب کرد. بغل دست یه دختر با چادر عربی. نمی‌دونم چرا نگام رفت سمتش. شاید چون چادرش منو یاد خواهرم انداخت. شاید چون... هیچی. استغفرالله. حواست باشه آیهان. سخنرانی رو شروع کردم. حرفام رو زدم، از اخلاق پزشکی گفتم، از این که علم بدون انسانیت هیچی نیست. حرفایی که همیشه می‌زنم و انگار فقط خودم باور دارم. بعد استاد راد گفت می‌خوان از دانشجوهای برتر تقدیر کنن. اسم‌ها رو خوندن. منم لوح‌ها رو می‌دادم دستشون، یه عکس خشک و رسمی، بعد می‌رفتن. همین. تا این که اسم «زهرا» رو خوندن. همون دختر با چادر عربی بلند شد. چادرش رو مرتب کرد و با قدم‌های بلند اومد سمت سن. یه جوری راه می‌رفت که انگار دنیا پشتشه. با اعتماد به نفس. با آرامش. با وقار. لوح رو گرفتم که بدم دستش. ولی یهو چشمم افتاد به صورتش. چشمای قهوه‌ای معمولی، قیافه‌ای که... قیافه‌ای که انگار یه جایی دیدمش. آشنا بود. خیلی آشنا. دستم شل نشد. لوح رو ول نمی‌کردم. خودمم نفهمیدم چرا. چند بار کشید، من ول نکردم. سرم پایین بود. نمی‌خواستم نگاش کنم. نمی‌خواستم... نمی‌دونم چی رو نمی‌خواستم. زیر لبی یه چیزی گفت. صداش آروم بود، ولی محکم. «آقای دکتر، میشه لوح و ول کنید؟» به خودم اومدم. استغفرالله. این چه وضعشه آیهان؟ «ببخشید.» گذاشتم بره. ولی یه چیزی تو دلم مونده بود. یه چیزی که مدت‌ها بود حسش نکرده بودم. یه تلنگر. یه تلنگر کوچیک. بعد از همایش، رفتم نمازخونه. دلم می‌خواست یه کم خلوت کنم. وضو گرفتم. تو وضو، آب سرد رو زدم به صورتم. گفتم: «خدایا، دلم آروم نیست. خودت آرومش کن.» قامت بستم. الله اکبر. نماز که می‌خونی، انگار دنیا وایمیسته. انگار هیچی مهم نیست جز همون لحظه. یه نفر اومد تو. صدای پاش رو شنیدم. نگاه نکردم. پرده رو کامل نکشیده بودن. از گوشهٔ چشم دیدم که همون دختره، همون زهرا. اومد و قامت بست کنار دوستش. صدای نمازش رو می‌شنیدم. آروم بود. شمرده. با تموم. انگار هر کلمه رو با دل می‌گفت، نه فقط با زبون. بعد صدای یه دختر دیگه اومد. دوستش. داشتن حرف می‌زدن. یهو شنیدم که اسم استاد راد رو آوردن. داشتن غیبتش رو می‌کردن. خندم گرفت. بی‌اختیار. گفتم: «نگران نباشید، استاد راد شما هیچی نمی‌فهمه.» صداشون قطع شد. فکر کنم ترسیدن. سریع رفتن. نمازم رو تموم کردم. سلام دادم. ولی هنوز دلم آروم نشده بود. نشستم روی سجاده. گفتم: «خدایا، این چه حسیه؟ من که این جوری نبودم.» کی بود این دختر؟ چرا قیافش آشنا بود؟ چرا دستم لوح رو ول نکرد؟ شب که رسیدم خونه، دوباره وضو گرفتم و دو رکعت نماز خوندم. شاید دلم آروم بگیره. مامان دوباره زنگ زد: «پسرم...» «باشه مامان، باشه. قول می‌دم بهش فکر کنم. خدا بزرگه.» گوشی رو گذاشتم. ولی می‌دونستم امشب فکر من جای دیگه‌ایه. خدایا، خودت کمک کن. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان آیهان: امروز بعد از مدت‌ها رفتم خونهٔ پدری. مامان گفته بود «پسرم، جمعه ناهار بیا، آرمان و یلدا هم هستن، آرینم که هست.» گفتم باشه. راستش دلم می‌خواست یه کم از این فکرایی که این روزا ولَم نمی‌کردن فاصله بگیرم. رسیدم دم در خونه. همون خونهٔ قدیمی با حیاط بزرگ و حوض فیروزه‌ای. بوی غذای مامان از دم کوچه هم می‌اومد. در رو باز کردم و رفتم تو. آرین، داداش کوچیکم، اولین کسی بود که منو دید. پرید سمتم: «داداش اومد! چقدر دیر کردی!» «سلام آرین. خوبی داداش؟» مامان از آشپزخونه اومد بیرون. همون چادر نماز گل‌گلی همیشگی. همون لبخند مهربون. «آیهان جانم، خوش اومدی. چقدر لاغر شدی!» «مامان، من که همینیَم. الحمدلله. شما چطورین؟» «خوبیم، الهی شکر. زود بیا تو، ناهار حاضره.» رفتم تو پذیرایی. آرمان داداش بزرگم نشسته بود. بلند شد و دست داد. یلدا هم با حجاب کامل نشسته بود. سلام کردم. یلدا آروم جواب سلامم رو داد و سرش رو یه کم پایین‌تر گرفت. بابا از اتاقش اومد. با همون قامت بلند و موهای جوگندمیش. همیشه می‌گن من شبیه‌ترین پسر به بابام. نمی‌دونم، شاید. دستش رو بوسیدم. «آیهان، دیر کردی پسرم.» «ببخشید بابا، کار بود.» دور سفره نشستیم. بابا سر جاش، مامان کنارش، آرمان و یلدا روبه‌رو، من و آرین کنار هم. سفرهٔ مامان همیشه پربرکت بود. مامان مدام می‌گفت «بخور پسرم، چرا کم می‌خوری.» یلدا ساکت بود و فقط گاهی آروم به آرمان چیزی می‌گفت. همین که سفره رو جمع کردیم و چایی اومد، مامان مطلب رو انداخت وسط. «آیهان جان، راستش با پدرت حرف زدیم...» فهمیدم قضیه چیه. باز هم ازدواج. «مامان، من که گفتم فعلاً...» بابا پرید تو حرفم: «آیهان، تو دیگه بیست و هشت سالته. الحمدلله دکتری، موقعیتت خوبه، آبرومندی. داداشت آرمان ازدواج کرده، آرینم که هنوز دانشجوئه. دیگه وقتشه تو هم سروسامون بگیری.» «بابا، ازدواج که فقط موقعیت و سن و سال نیست. باید دل بلرزه. باید...» مامان گفت: «دل بلرزه؟ پسر من، تو که تا حالا دلت واسه هیچکی نلرزیده!» ساکت شدم. راست می‌گفت. تا حالا دل من واسه هیچکی نلرزیده بود. ولی یهو یه تصویر اومد تو ذهنم. چادر عربی. قدم‌های بلند. چشمای قهوه‌ای. وقار. حیا. صدای آروم: «آقای دکتر، میشه لوح و ول کنید؟» استغفرالله. استغفرالله. چی شد اومد تو ذهنم؟! «مامان، بابا، من... من باید برم. کار دارم.» «باز فرار کردی!» «نه مامان، واقعاً کار دارم. بیمارستان.» از خونه زدم بیرون. آرین دنبالم اومد دم در: «داداش، بازم مامان رو پیچوندی؟» «آرین، بچه نباش. برو تو.» نشستم تو ماشین. دستم رو گذاشتم رو فرمان. چی شده بود اونجا؟ چرا وسط حرف بابا، یاد اون دختر افتادم؟ چرا صورتش اومد تو ذهنم؟ اون وقار، اون حیا... استغفرالله. گفتم: «خدایا، این چه حسیه؟ من که این چیزا رو نمی‌خوام. من کار دارم. هدف دارم.» ماشین رو روشن کردم. ولی هرچی سعی کردم، نتونستم اون تصویر رو از ذهنم پاک کنم. همون شب، بعد از نماز مغرب، نشستم رو سجاده و قرآن رو باز کردم. شاید آروم بشم. شاید جوابم رو بگیرم. ولی نمی‌دونم چرا، هر آیه‌ای که می‌خوندم، انگار یه جورایی... نه. نمی‌تونستم فرار کنم. خدایا، خودت کمک کن. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان ترنم: صبح روز پنجشنبه بود و من تو کتابخونه دانشگاه نشسته بودم. پروژهٔ هوش مصنوعی رو باز کردم و داشتم یه قابلیت جدید بهش اضافه می‌کردم. راستش این هوش مصنوعی تنها چیزی بود که می‌تونست منو ساعت‌ها سرگرم کنه، بدون این که خسته شم. زهرا هنوز تو کرج بود. قرار بود فردا برگرده. دلم براش تنگ شده بود من هم داشتم به همه‌چی فکر می‌کردم. به مهاجرت. به آکسفورد. به زهرا. به این که یک سال دیگه هیچ‌کدوممون اینجا نیستیم. و البته... به استاد راد. نه! ببخشید. اشتباه گفتم. من به استاد راد فکر نمی‌کردم. فقط... یه کم تو ذهنم چرخ می‌زد. فرق داره اینا. ساعت حدود ۱۱ بود که کتابخونه رو ترک کردم و راه افتادم سمت کافه دانشگاه. یه چایی لازم داشتم. بلکه آرومم کنه. تو راهرو بودم که یهو از پشت سر یه صدای آشنا شنیدم: «خانم ترنم!» خشک شدم. همون صدا. همون که از پشت میکروفون همایش، اسمم رو با یه لحن عجیب خوند. همون که باعث شد گردنم بسوزه. برگشتم. بله. خودش بود. استاد راد. با همون چشمای آبی و موهای مشکی لخت. «سلام استاد.» «سلام. چه طورین؟» «خوبم، الحمدلله.» «اومدین کتابخونه؟» «بله یه پروژه دارم.» یه کم سکوت کرد. منم سکوت کردم. خب، راستش من بلد نبودم با استادا حرف بزنم. مخصوصاً استادی که... «شنیدم شما هم برای مهاجرت اقدام کردین.» «بله. با زهرا.» «خوبه. خیلی خوبه. آدم باید بره دنبال آرزوهاش.» نمی‌دونم چرا، ولی یهو دلم یه ذره گرم شد. شاید چون فهمیدم که حواسش به من هست. شاید چون... هیچی. «ممنونم استاد.» «خب، مزاحمتون نشم. موفق باشین.» و رفت. همین. فقط یه سلام و علیک ساده. ولی چرا من هنوز نگام دنبالش بود؟ چرا هنوز اون حس سوزش رو گردنم مونده بود؟ رفتم کافه. چایی رو گرفتم و نشستم. به خودم گفتم: «ترنم، دختر، تو که تا حالا کسی رو تو دلت راه ندادی. چرا این استاده انقدر رو مخته؟» جوابی نداشتم براش. ولی یه چیزی رو می‌دونستم. این آدم، یه جورایی با بقیه فرق داشت. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: صبح با صدای اذان از خواب پریدم. تو خونهٔ کرج که باشی، صدای اذان از مسجد محله میاد تو اتاق. یه حس خوبیه. یه حس که تو تهران کمتر تجربش می‌کنم. نماز رو خوندم و نشستم رو سجاده. امروز می‌خواستم برگردم تهران. ولی قبلش... قبلش باید با مامان حرف می‌زدم. رفتم پایین. مامان تو آشپزخونه بود. باز هم. انگار آشپزخونه پناهگاهشه. همونجا که بوی دارچین و زعفرون می‌ده، همونجا که می‌تونه خودش باشه. «سلام مامان. صبح بخیر.» «سلام عزیزم. صبحانه بخور.» نشستم پای میز. مامان چایی رو گذاشت جلوم. هنوز چشماش یه کم پف داشت. معلوم بود دیشب خوابش نبرده. «مامان...» «جونم؟» «می‌دونم ناراحتی. می‌دونم دلت می‌گیره از این که می‌خوام برم. ولی... می‌خوام بدونی که من همیشه دلم پیشته. هرجا باشم.» مامان نگاهم کرد. همون نگاه مهربون همیشگی. «زهرا، من ناراحت نیستم. من... من می‌ترسم. می‌ترسم یه وقت تنهایی کم بیاری. می‌ترسم یه وقت مریض شی و من نباشم. می‌ترسم یه وقت دلتنگ شی و نتونم بغلت کنم.» اشک تو چشمام جمع شد. بلند شدم و بغلش کردم. «مامان، من قول می‌دم مواظب خودم باشم. قول می‌دم هر روز تماس بگیرم. قول می‌دم همیشه یادت باشم.» مامان دست کشید رو سرم. «می‌دونم دخترم. می‌دونم. فقط... دعا می‌کنم خدا خودش هواتو داشته باشه.» بعد یهو خندید. همون خنده‌ای که همیشه بعد گریه میاد. «حالا دیگه بسه. اشکمامون رو پاک کن. صبحانه‌ات سرد شد.» صبحانه رو با هم خوردیم. از چیزای معمولی حرف زدیم. از فاطمه که هنوز خواب بود. از جوجو که صبح زود رفته بود سر کار با بابا. از این که هفتهٔ بعد مهمونی دارن و مامان باید غذا درست کنه. وقتی خواستم برم، مامان یه شیشه مربا گذاشت تو ساکم. «مربای بهار نارنج. خودم درست کردم. بخور و یاد من باش.» «همیشه یادتم مامان.» بغلش کردم. این بار محکم‌تر. تو راه برگشت به تهران، به همه‌چی فکر می‌کردم. به مامان، به بابا، به فاطمه و جوجو. به این که چقدر دوستشون دارم. و به این که شش ماه دیگه ازشون دور می‌شم. رسیدم خونه. در رو که باز کردم، ترنم رو دیدم که لم داده رو مبل و داشت با لپ‌تاپش کار می‌کرد. همون جمینای معروفش. «سلام خونه!» ترنم سرش رو از لپ‌تاپ بلند کرد و لبخند زد: «بالاخره برگشتی! چقدر دیر کردی دختر!» ساکم رو گذاشتم کنار و پریدم بغلش. دلم براش تنگ شده بود. فقط چند روز بود، ولی انگار یه ماه گذشته بود. «خوبی؟ مامانت چی شد؟» «خوبه. حرف زدیم. یه کم آروم شد. یه شیشه مربام داده برات.» «مربای بهار نارنج؟ عاشقتم مامان زهرا!» خندیدم. ترنم همیشه همینطوره. هر چی غم و غصه باشه، با یه شوخی جمعش می‌کنه. چایی رو گذاشتم دم بکشه. ترنم لپ‌تاپش رو بست و اومد کنارم. «فردا رو یادت نره ها. دوره شروع میشه.» «یادم نیست ترنم. چیه فردا؟» «زهرا!» خندیدم. «می‌دونم بابا. شوخی کردم. فردا بیمارستان. دوره با دکتر آریا.» یهو یه مکث کردم. انگار اسمش رو که آوردم، یه چیزی تو دلم تکون خورد. ترنم نگاهم کرد. همون نگاهی که همیشه همه‌چی رو می‌فهمه، ولی چیزی نمی‌گه. «چاییت داره سرد میشه.» «آره.» یه جرعه چایی خوردم. بعد رفتم سمت اتاقم که وسایلم رو بچینم. از کنار ترنم که رد می‌شدم، یهو برگشت و گفت: «زهرا...» «جونم؟» «هیچی. فردا صبح با هم میریم.» «باشه.» رفتم تو اتاقم. نشستم روی تخت. به فردا فکر کردم. به بیمارستان. به دوره. به دکتر آریا. گفتم: «زهرا، حواست باشه. تو هدف داری. تو راه خودت رو بلدی. این دوره فقط یه قدمه برا رسیدن به هدفت. هیچی بیشتر.» ولی ته دلم یه چیزی می‌گفت که شاید... شاید این دوره فقط یه دوره نباشه. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: صبح زود بیدار شدم. دلشوره داشتم. نه از اون دلشوره‌های بد. یه دلشورهٔ خوب. مثل روز اول مدرسه. نماز رو خوندم و دعا کردم: «خدایا، این دوره رو برام پرخیر کن. کمکم کن بهترین استفاده رو ببرم.» ترنم هنوز تو اتاقش بود. رفتم در زدم: «دختر، پاشو دیر شد!» «اومدم، اومدم. چایی بذار دم بکشه.» صبحانه رو با هم خوردیم. ترنم مثل همیشه آروم و ریلکس بود. منم سعی می‌کردم ریلکس باشم. ولی یه چیزی ته دلم بود. «زهرا، چرا انقدر به هم می‌ریزی چاییت رو؟» «من؟ نه. دارم هم می‌زنم که خنک شه.» ترنم یه نگاه بهم کرد. همون نگاه معروف «من همه‌چی رو می‌فهمم» خودش. ولی چیزی نگفت. راه افتادیم سمت بیمارستان. ترنم رانندگی می‌کرد و من از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم. آسمون آبی بود. هوا خوب بود. همه‌چیز خوب بود. پس چرا دلشوره داشتم؟ رسیدیم بیمارستان. یه ساختمون بزرگ و مدرن با اسم «مجموعهٔ بیمارستان‌های آیهان» روی تابلو. با خودم گفتم: «ببین زهرا، این مرد چقدر موفق و بزرگه. تو هم یه روز همینقدر موفق می‌شی. فقط کافیه راهت رو بری و حواست رو جمع کنی.» رفتیم تو. مسئول پذیرش راهنماییمون کرد به سالن کنفرانس طبقهٔ سوم. سالن پر بود از دانشجوها. همون ده نفری که تو همایش انتخاب شده بودن. من و ترنم رفتیم ته سالن نشستیم. «چرا انقدر عقب؟ بریم جلو بشینیم.» «نه ترنم، همینجا خوبه.» راستش دلم نمی‌خواست زیادی تو چشم باشم. نمی‌دونم چرا. شاید چون... هیچی. ساعت ۹ شد. در سالن باز شد و دکتر آریا وارد شد. با همون کت و شلوار مشکی همیشگی. همون نگاه جدی. همون راه رفتن محکم. همه ساکت شدن. سلام کرد. صداش از پشت میکروفون سالن رو پر کرد. «به دورهٔ آموزشی تابستونه خوش اومدین. این دوره قراره فقط آموزشی نباشه. قراره شما رو برای دنیای واقعی طبابت آماده کنه. پس ازتون انتظار دارم جدی باشین، منظم باشین، و بهترین خودتون رو بذارین.» نگاهش رو روی تک‌تکمون چرخوند. وقتی رسید به من، یه لحظه مکث کرد. فقط یه لحظه. بعد دوباره ادامه داد. شاید خیال می‌کردم. شاید اصلاً نگاه نکرد. شاید... «خب، امروز با یه آزمایش ساده شروع می‌کنیم تا ببینم سطحتون کجاست.» همه آه کشیدن. ترنم زیر لبی گفت: «آزمایش؟ روز اول؟» برگه‌ها رو پخش کردن. سوالات سخت بودن. واقعاً سخت. ولی من آماده بودم. اینا چیزایی بودن که شب‌ها بیدار می‌موندم و می‌خوندم. نشستم و با تموم تمرکز جواب دادم. ترنم کنارم بود و اونم جدی جواب می‌داد. وسط آزمون، دکتر آریا از جامون رد می‌شد. یه لحظه کنار صندلی من ایستاد. نفسم حبس شد. برگه‌م رو نگاه کرد. چند ثانیه. بعد رفت. چند ثانیه بعد برگشت و یه برگهٔ دیگه گذاشت رو میزم. یه سوال اضافه. سخت‌تر از همهٔ سوالای دیگه. «اینم جواب بده لطفاً.» صداش آروم بود، ولی یه چیزی تهش بود. یه چالشی. یه... نمی‌دونم چی. سوال رو خوندم. نفس عمیقی کشیدم. خب، آقای دکتر، تو می‌خوای منو محک بزنی؟ بذار ببینیم. قلم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: سوال اضافه رو که جواب دادم، برگه رو گذاشتم کنار. نفس عمیقی کشیدم. آقای دکتر فکر کرده من کم میارم؟ خوب نشناخته منو. من از اون دانشجوهام نیستم که سر جلسه هول بشن و هرچی خوندن یادشون بره. من شبای امتحان رو با چای و شکلات صبح می‌کردم. آزمون که تموم شد، برگه‌ها رو جمع کردن. ترنم برگشت سمتم: «اون یه برگه چی بود داد بهت؟» «هیچی. یه سوال اضافه.» «سوال اضافه؟ فقط به تو داد؟» «آره. نمی‌دونم چرا. شاید قیافه‌م رو دوست داشت.» ترنم یه ابرو بالا انداخت و زد زیر خنده. «زهرا، تو که قیافه‌ت رو از پشت چادر نمی‌بینه ها!» «خب پس حتماً چادرم رو دوست داشت.» هر دو خندیدیم. ولی ته دلم یه چیزی بود. چرا فقط به من سوال اضافه داد؟ دکتر آریا برگشته بود پشت میکروفون. «برگه‌ها رو تصحیح می‌کنم و جلسهٔ بعد نتیجه رو اعلام می‌کنم. حالا بریم سراغ بخش عملی.» بخش عملی رو توی یکی از اتاق‌های معاینهٔ بیمارستان برگزار کردن. قرار بود روی مدل‌های دندونی کار کنیم. هر کدوممون یه یونیت گرفتن. من و ترنم کنار هم بودیم. من داشتم با دقت کارم رو انجام می‌دادم. البته دقت رو ولش کن، داشتم عرق می‌ریختم. این مدلای دندونی انگار از دندون واقعی هم سخت‌تر بودن. یهو یه سایه افتاد رو یونیت. برگشتم. دکتر آریا بود. پشت سرم ایستاده بود و کارم رو نگاه می‌کرد. خدا یا... چرا این مرد اینقدر بی‌صدا راه می‌ره؟ مگه روحه؟ «خانم زهرا، زاویهٔ توربینت رو یه کم بیشتر کن. «چشم.» توربین رو تنظیم کردم. دستم یه ذره لرزید. نه از ترس. از این که یهو پیداش شد و منو تو عالم خودم پروند. هنوز ولم نکرده بود. ایستاده بود و کارم رو نگاه می‌کرد. یعنی چی کار کنم؟ بخندم؟ جدی باشم؟ چایی تعارف کنم؟ «دستت خوبه. ولی عجله نکن. دقت مهم‌تر از سرعته.» «ممنون استاد.» رفت. ترنم از بغلی یه نگاه بهم کرد و زیر لبی گفت: «دستت خوبه هااا...» «خفه شو ترنم!» جلسه که تموم شد، ترنم و من راه افتادیم سمت خروجی. تو راهرو، یهو یکی صدام زد: «خانم زهرا!» برگشتم. استاد راد بود. با همون تیپ امروزی و موهای لخت. «سلام استاد.» «دکتر آریا گفتن با شما کار دارن. تشریف ببرین دفترشون.» «من؟ الان؟» «بله. طبقهٔ پنجم، انتهای راهرو. گم نشین ها، راهروها پیچ دارن.» ترنم یه نگاه بهم کرد که یعنی «چی شده باز؟» منم یه نگاه بهش کردم که یعنی «والا خودمم نمی‌دونم.» «برو ببین چی می‌خواد. من همینجا منتظرت می‌مونم. اگه ده دیقه دیگه نیومدی، میام دنبالت.» «ترنم، دکتر آریاست، آدم‌دزده نیست.» «معلوم نیست. دیدی بعضی استادا چه جورین!» خندیدم و راه افتادم سمت آسانسور. تو آینهٔ آسانسور به خودم نگاه کردم. چادرم رو مرتب کردم. نفس عمیق. «زهرا، آروم باش. شاید می‌خواد بگه سوال اضافه رو غلط جواب دادی. شایدم می‌خواد بگه کلاً اشتباه اومدی این دوره. شایدم...» وای خدایا، بس کن دیگه ذهن من! در دفترش باز بود. آروم زدم به در. «بفرمایین.» رفتم تو. دکتر آریا پشت میزش نشسته بود. برگهٔ من دستش بود. همون برگهٔ آزمون. قیافه‌ش مثل همیشه جدی بود. این مرد بلد نیست لبخند بزنه؟ یه بار امتحان کنه شاید خوشش اومد. «بفرمایین بشینین.» نشستم. سعی کردم آروم باشم. دستم رو گذاشتم رو پام که نلرزه. «خانم زهرا، برگهٔ شما رو تصحیح کردم. نمره‌تون عالی بود. حتی سوال اضافه رو هم درست جواب دادین.» «ممنونم استاد.» داشتم تو دلم هورا می‌کشیدم. آها! دیدی گفتم من کم نمیارم؟ «ولی من شما رو اینجا صدا نزدم که تشویقتون کنم.» هورای درونیم قطع شد. چته آقای دکتر؟ یا تشویق کن، یا هیچی. این «ولی» یعنی چی؟ «من شما رو صدا زدم چون می‌خوام بدونم چرا یه دانشجوی سال پایینی مثل شما، انقدر خوب جواب میده؟» «چون می‌خونم استاد. چون هدف دارم.» «هدف؟ چه هدفی؟» «می‌خوام بهترین بشم. می‌خوام برم آکسفورد. می‌خوام...» ساکت شدم. زیادی گفتم. دهنم رو بستم. زهرا، چقدر حرف می‌زنی تو؟ دکتر آریا یه کم سکوت کرد. فکر کردم می‌خواد بگه «آکسفورد؟ تو؟» یا یه چیزی که منو بکوبه زمین. ولی یهو یه لبخند خیلی کوچیک گوشهٔ لبش نشست. لحظهٔ تاریخیه! دکتر آریا لبخند زد! کاش عکسش رو می‌گرفتم. «آکسفورد. خوبه. خیلی خوبه.» نمی‌دونم چرا، ولی انگار یه چیزی تو نگاهش عوض شد. یه چیزی که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. شاید چون بلد نبودم اسمش رو بذارم. شایدم نمی‌خواستم. «می‌تونین برین.» بلند شدم. رسیدم دم در. خدا رو شکر. از این اتاق و این آقای دکتر و این نگاهش فرار. «خانم زهرا...» برگشتم. بازم چی شد؟ «موفق باشین.» «ممنونم استاد.» از دفترش زدم بیرون. تو راهرو ترنم رو دیدم که داشت با کرونومتر گوشیش منو نگاه می‌کرد.
«هشت دقیقه و چهل و دو ثانیه. نزدیک بود بیام دنبالت.» «ترنم، تو دیوونه‌ای.» «چی شد؟ چی گفت؟» «هیچی. نمره‌م خوب شده. گفت آفرین. برو پی کارت.» «همین؟ هشت دقیقه نشستی که بگه آفرین؟» «خب... یه کمم حرف زدیم.» «دربارهٔ چی؟» «دربارهٔ... هیچی. دربارهٔ آکسفورد.» ترنم یه نگاهی بهم کرد. همون نگاهی که می‌گفت «این دختره چی رو مخفی می‌کنه از من؟» ولی من ازش فرار کردم. هم از نگاه ترنم، هم از فکرایی که تو سرم بود. تو راه برگشت، ترنم آهنگ گذاشته بود و زمزمه می‌کرد. منم وانمود می‌کردم دارم گوش می‌دم. ولی جای دیگه‌ای بودم. «دستت خوبه.» «موفق باشین.» «آکسفورد. خوبه.» چرا اینقدر این جمله‌ها تو سرم می‌چرخیدن؟ مگه چی بودن؟ سه تا جملهٔ معمولی. شایدم من زیادی بزرگشون کردم. شایدم... زهرا، حواست به هدفت باشه. فقط به هدفت. ولی خب، یه کمم می‌شه به لبخندش فکر کرد دیگه. همون یه لبخند کوچیک. فقط برای تحقیق. برای این که بفهمم این مرد اصلاً بلده بخنده یا نه. فقط برای تحقیق. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
از امشب پارت گزاری داریم ! از نوع افسانه ای ! هر شب ۴ پارت ! @etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: فردای اون روز، ساعت هفت صبح، من و ترنم مثل دو تا روح سرگردون جلوی بیمارستان ایستاده بودیم. دیشب تا دیر وقت درس خونده بودم. البته درس که نه... داشتم مقاله می‌خوندم. اصلاً به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کردم! ترنم کنارم خمیازه کشید و گفت: زهرا، اگه تا پنج دقیقه دیگه قهوه نخورم، روی همین پله‌ها از دنیا میرم. نه عزیزم، تو از دنیا نمیری. فقط شروع می‌کنی به غر زدن. همونه دیگه! فرقش چیه؟ خندیدم و وارد ساختمان شدیم. امروز قرار بود بخش‌های مختلف بیمارستان رو ببینیم. یه جور آشنایی اولیه با محیط درمانی واقعی. وقتی رسیدیم سالن کنفرانس، همه بچه‌ها حاضر بودن. استاد راد هم کنار در ایستاده بود و با لبخند به همه خوش‌آمد می‌گفت. زهرا درونم: یا خدا... این بشر از دیروز تا حالا چرا اینقدر خوش‌اخلاق شده؟ ترنم آروم زد به پهلوم. باز شروع کردی؟ چی؟ داری به استاد راد نگاه می‌کنی. دارم بررسی می‌کنم نکنه بدلش باشه. ترنم زد زیر خنده. همون موقع در باز شد و دکتر آریا وارد شد. همه ساکت شدن. البته نه از اون سکوت‌های عاشقانهٔ رمان‌ها! از اون سکوت‌هایی که دانشجو می‌فهمه الان قراره بدبخت بشه. دکتر آریا نگاهی به جمع کرد و گفت: صبح بخیر. همه با هم جواب دادیم: صبح بخیر. امروز قراره گروه‌بندی انجام بشه. من و ترنم همزمان گفتیم: «الحمدلله.» دکتر آریا مکث کرد. دلیل خوشحالیتون؟ ترنم سریع گفت: چون بالاخره می‌فهمیم قراره کنار چه کسی زجر بکشیم. چند نفر خندیدن. من سرم رو پایین انداختم. خدایا... این دختر یه روز منو به کشتن میده. حتی گوشه لب استاد راد هم تکون خورد. دکتر آریا اما کاملاً جدی گفت: امیدوارم کسی زجر نکشه. ترنم زیر لب گفت: امیدوارم خودمونم. بعد شروع کردن به اعلام گروه‌ها. من مشغول نوشتن اسم‌ها تو آیپدم بودم که یهو شنیدم: «خانم زهرا نیک‌فر...» سرم رو بلند کردم. «...با آقای سینا محمدی.» خداروشکر. یه نفس راحت کشیدم. سینا از بچه‌های سال بالاتر بود و تا جایی که می‌دونستم آدم آرومی بود. بعد نوبت ترنم رسید. «خانم ترنم...» ترنم با اعتماد به نفس نشست صاف. «...با خانم الهام سعیدی.» ترنم: به به! خواهر پیدا کردم. همه خندیدن. بعد از گروه‌بندی، قرار شد هر گروه یه پرونده فرضی رو بررسی کنه و برای جلسه بعد گزارش بده. هنوز جلسه تموم نشده بود که صدای ترنم دوباره بلند شد: ببخشید دکتر! دکتر آریا نگاهش کرد. بله؟ این پرونده‌ها نمره دارن؟ بله. چند نمره؟ بیست. ترنم برگشت سمت من و با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت: زهرا، از الان تا جلسه بعد دیگه منو نمی‌بینی. چرا؟ چون دارم برای اون بیست نمره زندگی می‌کنم. خنده‌م گرفت. دکتر آریا هم این بار واقعاً لبخند خیلی کوتاهی زد. همون موقع استاد راد گفت: خب بچه‌ها، فعلاً برای استراحت ده دقیقه وقت دارین. ترنم از جاش بلند شد. قهوه! ترنم... قهوه! ترنم... زهرا قسم می‌خورم اگه الان قهوه نخورم، روی یکی از این پرونده‌ها شهید میشم. و قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت و کشید سمت بوفه بیمارستان. منم فقط سرم رو تکون دادم. این دوره هنوز دو روز نشده شروع شده بود... و مطمئن بودم با وجود ترنم، قراره اتفاقات عجیب زیادی توش بیفته. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: ده دقیقه استراحت که تموم شد، دوباره همه تو سالن جمع شدیم. دکتر آریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: خب، وقت تلف نمی‌کنیم. امروز قراره با فضای واقعی بیمارستان آشنا بشید. چیزی که تو کتاب‌ها نمی‌بینید. همه ساکت شدیم. راستش من این بخش رو بیشتر از آزمون دوست داشتم. کتاب خوندن خوبه، ولی دیدن فضای واقعی یه چیز دیگه‌ست. دکتر آریا ادامه داد: به گروه‌هایی که صبح مشخص شد تقسیم میشید. هر گروه یک پرونده دریافت می‌کنه. اطلاعات شخصی بیماران حذف شده. وظیفه شما بررسی پرونده، پیدا کردن نقاط ضعف و ارائه راهکار درمانیه. ترنم آروم خم شد سمتم. زهرا... جانم؟ من هنوز نفهمیدم تو دوره آموزشی هستیم یا استخدام شدیم. به زور جلوی خنده‌م رو گرفتم. ساکت باش. دارم سوال علمی می‌پرسم. قبل از اینکه جواب بدم، نگاه دکتر آریا روی جمع چرخید. صاف نشستم. خدایا شکرت. انگار این مرد از پشت سر هم می‌فهمه کی حرف می‌زنه. پرونده‌ها رو پخش کردن و هر گروه مشغول شد. من کنار سینا نشسته بودم و پرونده رو بررسی می‌کردیم. پرونده نسبتاً پیچیده‌ای بود و چند تا نکته داشت که اول به چشم نمی‌اومد. تقریباً نیم ساعت بعد، گروه‌ها برای بازدید بخش‌ها راه افتادن. بیمارستان واقعاً بزرگ بود. هر طبقه انگار یه دنیای جداگانه داشت. وسط راه، یکی از اینترن‌ها سریع اومد سمتم و گفت: خانم دکتر، پرونده اتاق ۳۱۲ رو بررسی کردین؟ چند لحظه نگاهش کردم. من؟ خانم دکتر؟ سریع گفتم: ببخشید؟ طرف تازه دقیق نگاهم کرد. چند ثانیه سکوت. بعد رنگش عوض شد. ببخشید! فکر کردم رزیدنت هستین! ترنم از پشت سر صحنه رو دیده بود. تا طرف رفت، اومد کنارم. تبریک میگم خانم دکتر. ترنم... نه واقعاً. حتی بیمارستان هم گول قیافه جدی تو رو خورد. برو پی کارت. از فردا بهت میگم سرکار خانم دکتر نیک‌فر. خندیدم و سر تکون دادم. این دختر یه روز منو روانی می‌کنه. بازدید تا ظهر طول کشید. آخر سر دوباره همه تو سالن جمع شدیم. فکر می‌کردیم امروز تموم شده. اشتباه می‌کردیم. دکتر آریا چند برگه روی میز گذاشت و گفت: برای جلسه آینده، هر گروه باید از پرونده خودش یک ارائه کامل آماده کنه. سکوت. بعد صدای آه چند نفر بلند شد. یکی از سال بالایی‌ها زیر لب گفت: جلسه آینده؟ دکتر آریا خیلی خونسرد جواب داد: بله. ترنم آروم گفت: زهرا... چی؟ من فکر می‌کردم دوره تابستونیه. خب هست. این از ترم دانشگاه سخت‌تره. به زور خنده‌م رو کنترل کردم. خواستی مهاجرت کنی. من خواستم برم آکسفورد. نگفتم می‌خوام قبلش از خستگی فوت کنم. این بار حتی سینا هم خندید. جلسه که تموم شد، وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن خارج شدیم. هنوز چند قدم دور نشده بودیم که صدای استاد راد از پشت سرمون اومد: خانم نیک‌فر. برگشتم. بله استاد؟ استاد راد لبخند کوتاهی زد. گزارش امروز گروه شما رو دیدم. کار خوبی بود. ممنونم استاد. همین‌طور ادامه بدین. تشکر کردم و راه افتادم. ترنم چند ثانیه ساکت بود. این خودش عجیب بود. چی شده؟ هیچی. ترنم. فقط دارم فکر می‌کنم. به چی؟ اینکه این دوره قراره تابستونمون رو نابود کنه یا آینده‌مون رو بسازه. چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: احتمالاً هر دو. و برای اولین بار از صبح، هر دومون زدیم زیر خنده. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: تا رسیدیم خونه، هر دومون خسته بودیم. دوره هنوز دو روز نشده بود شروع شده بود ولی انگار یه هفته کامل گذشته بود. کفش‌هام رو در آوردم و کیفم رو روی مبل گذاشتم. چایی؟ آره، لطفاً. ترنم رفت سمت آشپزخونه و من لپ‌تاپم رو باز کردم. باید روی پرونده‌ای که دکتر آریا داده بود کار می‌کردیم. هرچقدر بیشتر می‌خوندم، بیشتر مطمئن می‌شدم که پرونده ساده‌ای نیست. چند دقیقه بعد ترنم با دو لیوان چایی برگشت. هنوز داری می‌خونیش؟ آره. زهرا، الان ساعت پنج عصره. خب؟ یعنی هنوز از بیمارستان نیومدیم بیرون؟ خندیدم. نه، فقط جسممون اومده بیرون. ترنم لیوانش رو روی میز گذاشت. این دکتر آریا همیشه همین شکلیه؟ از من می‌پرسی؟ خب تو بیشتر از من باهاش حرف زدی. یه نگاه بهش انداختم. دو بار حرف زدم باهاش. برای من همون دو بارم زیاده. سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول پرونده شدم. حدود یک ساعت بعد گوشی ترنم زنگ خورد. زهرا بودم که سرم رو بلند کردم. نه، زهرا که خودم بودم! خدایا خستگی چه کارا که نمی‌کنه. گوشی ترنم بود. نگاهی به صفحه انداخت و لبخند زد. مامانم. تماس رو جواب داد. سلام مامان جان. ... الحمدلله خوبم. ... نه مامان، غذا خوردیم. ... بله، زهرا هم کنارمه. بعد گوشی رو سمت من گرفت. مامانم با تو کار داره. گوشی رو گرفتم. سلام خاله جان. ... قربون شما برم. ... نه خاله، داریم خوب غذا می‌خوریم. ترنم از اون طرف چشم غره رفت. به زور خنده‌م رو نگه داشتم. بعد از چند دقیقه تماس تموم شد. مامانم گفت آخر هفته بریم کرج. به به. به به نداره، می‌دونی که اگه بریم قراره کلی غذا بخوریم. مشکلش چیه؟ بعدش باید رژیم بگیریم. قبل از اینکه جواب بدم، صدای نوتیفیکیشن لپ‌تاپم بلند شد. هر دومون نگاهم کردیم. چیه؟ ایمیله. ایمیل رو باز کردم. چند ثانیه به صفحه خیره شدم. چی شده؟ ابروهام بالا رفت. ظاهراً جلسه فردا ساعت نه نیست. پس کیه؟ نگاهم از روی صفحه برداشته نشد. ساعت هفت و نیم صبح. چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای ترنم بلند شد. هفت و نیم؟! آره. یعنی باید قبل هفت اونجا باشیم؟! احتمالاً. ترنم سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. من مطمئنم دکتر آریا با خواب دانشجوها مشکل شخصی داره. خنده‌م گرفت. بلند شو خانم. گزارش رو باید آماده کنیم. زهرا... جانم؟ اگه یه روز تو خبرها دیدی یه دانشجو از شدت پروژه فرار کرده، بدون من بودم. و دوباره سرش رو روی مبل انداخت. منم فقط سر تکون دادم و برگشتم سمت لپ‌تاپ. به نظر می‌رسید تابستون امسال قرار نبود آروم بگذره... @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱