⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت21
از زبان زهرا:
فردای اون روز، ساعت هفت صبح، من و ترنم مثل دو تا روح سرگردون جلوی بیمارستان ایستاده بودیم.
دیشب تا دیر وقت درس خونده بودم. البته درس که نه... داشتم مقاله میخوندم. اصلاً به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکردم!
ترنم کنارم خمیازه کشید و گفت:
زهرا، اگه تا پنج دقیقه دیگه قهوه نخورم، روی همین پلهها از دنیا میرم.
نه عزیزم، تو از دنیا نمیری. فقط شروع میکنی به غر زدن.
همونه دیگه! فرقش چیه؟
خندیدم و وارد ساختمان شدیم.
امروز قرار بود بخشهای مختلف بیمارستان رو ببینیم. یه جور آشنایی اولیه با محیط درمانی واقعی.
وقتی رسیدیم سالن کنفرانس، همه بچهها حاضر بودن.
استاد راد هم کنار در ایستاده بود و با لبخند به همه خوشآمد میگفت.
زهرا درونم: یا خدا... این بشر از دیروز تا حالا چرا اینقدر خوشاخلاق شده؟
ترنم آروم زد به پهلوم.
باز شروع کردی؟
چی؟
داری به استاد راد نگاه میکنی.
دارم بررسی میکنم نکنه بدلش باشه.
ترنم زد زیر خنده.
همون موقع در باز شد و دکتر آریا وارد شد.
همه ساکت شدن.
البته نه از اون سکوتهای عاشقانهٔ رمانها!
از اون سکوتهایی که دانشجو میفهمه الان قراره بدبخت بشه.
دکتر آریا نگاهی به جمع کرد و گفت:
صبح بخیر.
همه با هم جواب دادیم:
صبح بخیر.
امروز قراره گروهبندی انجام بشه.
من و ترنم همزمان گفتیم:
«الحمدلله.»
دکتر آریا مکث کرد.
دلیل خوشحالیتون؟
ترنم سریع گفت:
چون بالاخره میفهمیم قراره کنار چه کسی زجر بکشیم.
چند نفر خندیدن.
من سرم رو پایین انداختم.
خدایا...
این دختر یه روز منو به کشتن میده.
حتی گوشه لب استاد راد هم تکون خورد.
دکتر آریا اما کاملاً جدی گفت:
امیدوارم کسی زجر نکشه.
ترنم زیر لب گفت:
امیدوارم خودمونم.
بعد شروع کردن به اعلام گروهها.
من مشغول نوشتن اسمها تو آیپدم بودم که یهو شنیدم:
«خانم زهرا نیکفر...»
سرم رو بلند کردم.
«...با آقای سینا محمدی.»
خداروشکر.
یه نفس راحت کشیدم.
سینا از بچههای سال بالاتر بود و تا جایی که میدونستم آدم آرومی بود.
بعد نوبت ترنم رسید.
«خانم ترنم...»
ترنم با اعتماد به نفس نشست صاف.
«...با خانم الهام سعیدی.»
ترنم:
به به! خواهر پیدا کردم.
همه خندیدن.
بعد از گروهبندی، قرار شد هر گروه یه پرونده فرضی رو بررسی کنه و برای جلسه بعد گزارش بده.
هنوز جلسه تموم نشده بود که صدای ترنم دوباره بلند شد:
ببخشید دکتر!
دکتر آریا نگاهش کرد.
بله؟
این پروندهها نمره دارن؟
بله.
چند نمره؟
بیست.
ترنم برگشت سمت من و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
زهرا، از الان تا جلسه بعد دیگه منو نمیبینی.
چرا؟
چون دارم برای اون بیست نمره زندگی میکنم.
خندهم گرفت.
دکتر آریا هم این بار واقعاً لبخند خیلی کوتاهی زد.
همون موقع استاد راد گفت:
خب بچهها، فعلاً برای استراحت ده دقیقه وقت دارین.
ترنم از جاش بلند شد.
قهوه!
ترنم...
قهوه!
ترنم...
زهرا قسم میخورم اگه الان قهوه نخورم، روی یکی از این پروندهها شهید میشم.
و قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت و کشید سمت بوفه بیمارستان.
منم فقط سرم رو تکون دادم.
این دوره هنوز دو روز نشده شروع شده بود...
و مطمئن بودم با وجود ترنم، قراره اتفاقات عجیب زیادی توش بیفته.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت22
از زبان زهرا:
ده دقیقه استراحت که تموم شد، دوباره همه تو سالن جمع شدیم.
دکتر آریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
خب، وقت تلف نمیکنیم. امروز قراره با فضای واقعی بیمارستان آشنا بشید. چیزی که تو کتابها نمیبینید.
همه ساکت شدیم.
راستش من این بخش رو بیشتر از آزمون دوست داشتم. کتاب خوندن خوبه، ولی دیدن فضای واقعی یه چیز دیگهست.
دکتر آریا ادامه داد:
به گروههایی که صبح مشخص شد تقسیم میشید. هر گروه یک پرونده دریافت میکنه. اطلاعات شخصی بیماران حذف شده. وظیفه شما بررسی پرونده، پیدا کردن نقاط ضعف و ارائه راهکار درمانیه.
ترنم آروم خم شد سمتم.
زهرا...
جانم؟
من هنوز نفهمیدم تو دوره آموزشی هستیم یا استخدام شدیم.
به زور جلوی خندهم رو گرفتم.
ساکت باش.
دارم سوال علمی میپرسم.
قبل از اینکه جواب بدم، نگاه دکتر آریا روی جمع چرخید.
صاف نشستم.
خدایا شکرت.
انگار این مرد از پشت سر هم میفهمه کی حرف میزنه.
پروندهها رو پخش کردن و هر گروه مشغول شد.
من کنار سینا نشسته بودم و پرونده رو بررسی میکردیم.
پرونده نسبتاً پیچیدهای بود و چند تا نکته داشت که اول به چشم نمیاومد.
تقریباً نیم ساعت بعد، گروهها برای بازدید بخشها راه افتادن.
بیمارستان واقعاً بزرگ بود.
هر طبقه انگار یه دنیای جداگانه داشت.
وسط راه، یکی از اینترنها سریع اومد سمتم و گفت:
خانم دکتر، پرونده اتاق ۳۱۲ رو بررسی کردین؟
چند لحظه نگاهش کردم.
من؟
خانم دکتر؟
سریع گفتم:
ببخشید؟
طرف تازه دقیق نگاهم کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد رنگش عوض شد.
ببخشید! فکر کردم رزیدنت هستین!
ترنم از پشت سر صحنه رو دیده بود.
تا طرف رفت، اومد کنارم.
تبریک میگم خانم دکتر.
ترنم...
نه واقعاً. حتی بیمارستان هم گول قیافه جدی تو رو خورد.
برو پی کارت.
از فردا بهت میگم سرکار خانم دکتر نیکفر.
خندیدم و سر تکون دادم.
این دختر یه روز منو روانی میکنه.
بازدید تا ظهر طول کشید.
آخر سر دوباره همه تو سالن جمع شدیم.
فکر میکردیم امروز تموم شده.
اشتباه میکردیم.
دکتر آریا چند برگه روی میز گذاشت و گفت:
برای جلسه آینده، هر گروه باید از پرونده خودش یک ارائه کامل آماده کنه.
سکوت.
بعد صدای آه چند نفر بلند شد.
یکی از سال بالاییها زیر لب گفت:
جلسه آینده؟
دکتر آریا خیلی خونسرد جواب داد:
بله.
ترنم آروم گفت:
زهرا...
چی؟
من فکر میکردم دوره تابستونیه.
خب هست.
این از ترم دانشگاه سختتره.
به زور خندهم رو کنترل کردم.
خواستی مهاجرت کنی.
من خواستم برم آکسفورد. نگفتم میخوام قبلش از خستگی فوت کنم.
این بار حتی سینا هم خندید.
جلسه که تموم شد، وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن خارج شدیم.
هنوز چند قدم دور نشده بودیم که صدای استاد راد از پشت سرمون اومد:
خانم نیکفر.
برگشتم.
بله استاد؟
استاد راد لبخند کوتاهی زد.
گزارش امروز گروه شما رو دیدم. کار خوبی بود.
ممنونم استاد.
همینطور ادامه بدین.
تشکر کردم و راه افتادم.
ترنم چند ثانیه ساکت بود.
این خودش عجیب بود.
چی شده؟
هیچی.
ترنم.
فقط دارم فکر میکنم.
به چی؟
اینکه این دوره قراره تابستونمون رو نابود کنه یا آیندهمون رو بسازه.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
احتمالاً هر دو.
و برای اولین بار از صبح، هر دومون زدیم زیر خنده.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت23
از زبان زهرا:
تا رسیدیم خونه، هر دومون خسته بودیم. دوره هنوز دو روز نشده بود شروع شده بود ولی انگار یه هفته کامل گذشته بود.
کفشهام رو در آوردم و کیفم رو روی مبل گذاشتم.
چایی؟
آره، لطفاً.
ترنم رفت سمت آشپزخونه و من لپتاپم رو باز کردم. باید روی پروندهای که دکتر آریا داده بود کار میکردیم. هرچقدر بیشتر میخوندم، بیشتر مطمئن میشدم که پرونده سادهای نیست.
چند دقیقه بعد ترنم با دو لیوان چایی برگشت.
هنوز داری میخونیش؟
آره.
زهرا، الان ساعت پنج عصره.
خب؟
یعنی هنوز از بیمارستان نیومدیم بیرون؟
خندیدم.
نه، فقط جسممون اومده بیرون.
ترنم لیوانش رو روی میز گذاشت.
این دکتر آریا همیشه همین شکلیه؟
از من میپرسی؟
خب تو بیشتر از من باهاش حرف زدی.
یه نگاه بهش انداختم.
دو بار حرف زدم باهاش.
برای من همون دو بارم زیاده.
سرم رو تکون دادم و دوباره مشغول پرونده شدم.
حدود یک ساعت بعد گوشی ترنم زنگ خورد.
زهرا بودم که سرم رو بلند کردم.
نه، زهرا که خودم بودم!
خدایا خستگی چه کارا که نمیکنه.
گوشی ترنم بود.
نگاهی به صفحه انداخت و لبخند زد.
مامانم.
تماس رو جواب داد.
سلام مامان جان. ...
الحمدلله خوبم. ...
نه مامان، غذا خوردیم. ...
بله، زهرا هم کنارمه.
بعد گوشی رو سمت من گرفت.
مامانم با تو کار داره.
گوشی رو گرفتم.
سلام خاله جان. ...
قربون شما برم. ...
نه خاله، داریم خوب غذا میخوریم.
ترنم از اون طرف چشم غره رفت.
به زور خندهم رو نگه داشتم.
بعد از چند دقیقه تماس تموم شد.
مامانم گفت آخر هفته بریم کرج.
به به.
به به نداره، میدونی که اگه بریم قراره کلی غذا بخوریم.
مشکلش چیه؟
بعدش باید رژیم بگیریم.
قبل از اینکه جواب بدم، صدای نوتیفیکیشن لپتاپم بلند شد.
هر دومون نگاهم کردیم.
چیه؟
ایمیله.
ایمیل رو باز کردم.
چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
چی شده؟
ابروهام بالا رفت.
ظاهراً جلسه فردا ساعت نه نیست.
پس کیه؟
نگاهم از روی صفحه برداشته نشد.
ساعت هفت و نیم صبح.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای ترنم بلند شد.
هفت و نیم؟!
آره.
یعنی باید قبل هفت اونجا باشیم؟!
احتمالاً.
ترنم سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
من مطمئنم دکتر آریا با خواب دانشجوها مشکل شخصی داره.
خندهم گرفت.
بلند شو خانم. گزارش رو باید آماده کنیم.
زهرا...
جانم؟
اگه یه روز تو خبرها دیدی یه دانشجو از شدت پروژه فرار کرده، بدون من بودم.
و دوباره سرش رو روی مبل انداخت.
منم فقط سر تکون دادم و برگشتم سمت لپتاپ.
به نظر میرسید تابستون امسال قرار نبود آروم بگذره...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت24
از زبان زهرا:
صبح با صدای ویبره گوشی بیدار شدم. بدون اینکه نگاه کنم، فهمیدم کیه.
ترنم دوباره شروع شد
-زندهای یا بیام با بالش خفهت کنم؟
لبخند زدم و گوشی رو برداشتم.
+هنوز زندهام مامان جان
-پس چرا دیر کردی؟
+چون زندگی سخت شده
از اتاق اومدم بیرون. ترنم جلوی در وایساده بود، کیفش روی دوش، چادرش مرتب، همون قیافهی «من آمادهام ولی اعصاب ندارم».
-سریعتر زهرا
+تو چرا همیشه شبیه فرماندهها حرف میزنی؟
-چون اگه تو رو به خودت بسپارم، هم آکسفورد رو از دست میدی هم خودتو
چشم غره رفتم، ولی خندم گرفت.
سوار بیامو مشکی شدم. این بار من راننده بودم.
-آمادهای برای مرگ یا رسیدن؟
-هیچکدوم. آمادهام برای اینکه تو رانندگی نکنی ولی داری میکنی
+اعتماد کن به من
-من فقط به خدا اعتماد دارم، نه به تو پشت فرمون
راه افتادیم.
ترافیک سبک بود. آهنگ آرومی پخش میشد، ولی داخل ماشین ما همیشه آروم نیست.
ترنم
هوم؟
اگه یه روز من برم آکسفورد، تو چی کار میکنی؟
میام اونجا اذیتت میکنم
یعنی تنها نمیمونم؟
تو بدون من اصلاً حق تنهایی نداری
لبخندم کش اومد.
خوبه
چی خوبه؟
اینکه دیوونهای
رسیدیم بیمارستان «مجموعه آیهان». ساختمون بزرگ و شیشهای، همون جایی که قراره دوره شروع بشه.
ترنم در رو بست و گفت:
اینجا یه جور خاصیه
یعنی چی؟
یعنی یا خیلی موفق میشی یا خیلی اذیت
گزینه سوم نداره؟
نه
رفتیم داخل.
تو لابی، صدای آشنا اومد:
«خانم نیکفر، خانم ترنم»
هر دو وایسادیم.
برگشتیم.
دکتر آریا.
جدی، مرتب، همون نگاه ثابت.
ترنم آروم زیر گوشم گفت:
این همونیه که گفتی لوح رو ول نمیکرد؟
بله، همون هیولا
ترنم خندید، خیلی ریز.
سلام استاد
سلام. به موقع اومدین
امیدوارم این نظم ادامه داشته باشه
چشم
یه نگاه کوتاه به هر دومون انداخت.
کلاس شروع میشه
رفت.
ترنم نگاهش رو از دور دنبال کرد:
این آدم خیلی سرده
نه سرد نیست… فقط کنترل داره
تو از کی روانشناس شدی؟
از وقتی تو شدی تحلیلگر آدمها
خندیدیم و راه افتادیم.
تو راهرو، ترنم دستم رو گرفت.
زهرا
چی؟
هر چی شد، باهمیم
معلومه
چون اگه جدا شیم، من گم میشم
نه
نه چی؟
من گم میشم، تو فقط دیر پیدا میشی
هر دو زدیم زیر خنده.
همون لحظه از دور دیدیم دکتر آریا وارد سالن شد.
من و ترنم کنار هم وایسادیم.
هیچ حرفی نزدیم.
فقط رفتیم داخل.
و من برای اولین بار حس کردم…
این دوره فقط درس نیست
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت25
از زبان زهرا:
وارد سالن شدیم و طبق معمول کنار ترنم نشستم. خدا رو شکر هنوز قرار نبود از هم جدا بشیم. از وقتی دوره شروع شده بود، حضور ترنم یه جور آرامش خاص داشت. نه اینکه حرف بزنه یا کاری بکنه، فقط بودنش کافی بود.
دکتر آریا چند دقیقه بعد وارد سالن شد. مثل همیشه مرتب، جدی و بدون حتی یک ثانیه تأخیر.
ترنم
بله؟
به نظرت این بشر هیچوقت دیر کرده تو زندگیش؟
بعید میدونم.
حتی وقتی به دنیا اومده؟
زهرا...
لبم رو گاز گرفتم تا نخندم.
دکتر آریا پشت تریبون ایستاد.
امروز وارد بخش جدید دوره میشیم. از این جلسه به بعد فقط قرار نیست درس بخونید. باید یاد بگیرید چطور فکر کنید، چطور تصمیم بگیرید و چطور مسئولیت بپذیرید.
همه ساکت بودن.
روی میز هر کدومتون یک پرونده قرار داده شده. پرونده مربوط به یک بیمار واقعیه. اطلاعات هویتی حذف شده، اما شرح حال، علائم و روند درمان کامل نوشته شده.
نگاهی به پوشه روی میز انداختم.
تا پایان جلسه باید مشکل اصلی بیمار، تشخیصهای احتمالی و بهترین راه درمان رو ارائه بدید.
چشمام برق زد.
ترنم
هوم؟
اینو دوست دارم.
معلومه.
پرونده رو باز کردم. چند صفحه اطلاعات بود. دقیق، طولانی و پر از جزئیات.
اولین ده دقیقه همه مشغول خوندن بودن.
منم غرق پرونده شده بودم که یهو صدای دکتر آریا رو شنیدم.
خانم نیکفر.
سرم رو بلند کردم.
بله استاد؟
به نظرتون مهمترین نکته این پرونده چیه؟
چند نفر سرشون رو به سمت من چرخوندن.
نگاهی دوباره به برگه انداختم.
سابقه دارویی بیمار.
چرا؟
چون بیشتر علائمش بعد از مصرف داروی جدید شروع شده و ممکنه مشکل اصلی اصلاً از بیماری زمینهای نباشه.
چند ثانیه سکوت شد.
دکتر آریا سر تکون داد.
خوبه.
بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت میز بعدی.
ترنم
بله؟
این "خوبه" گفتنش معادل بیست خط تعریفه یا نه؟
فکر کنم.
لبخند کوچیکی روی لب ترنم نشست.
نیم ساعت بعد همه باید نتیجهگیریشون رو ارائه میدادن.
یکی یکی توضیح دادن.
نوبت من شد.
بلند شدم و شروع کردم به توضیح دادن. چند دقیقه حرف زدم و در آخر نتیجهای که بهش رسیده بودم رو گفتم.
وقتی نشستم، ناخودآگاه نگاهم رفت سمت دکتر آریا.
داشت روی برگهای چیزی مینوشت.
نه تشویقی. نه اخمی. نه واکنشی.
این مرد واقعاً عجیب بود.
جلسه نزدیک ظهر تموم شد.
بچهها کمکم از سالن خارج میشدن.
من و ترنم هم وسایلمون رو جمع کردیم.
ترنم
جانم؟
گشنمه.
تعجب کردم.
چرا؟
چون پنج دقیقه پیش هم گشنه بودی.
چادرم رو مرتب کردم.
بریم کافه؟
موافقم.
از سالن خارج شدیم.
همین که پیچ راهرو رو رد کردیم، صدای استاد راد رو شنیدیم.
خانم نیکفر، خانم موسوی.
برگشتیم.
بله استاد؟
فردا ساعت هشت صبح بخش جراحی حضور داشته باشید.
جراحی؟!
بله.
ولی ما دندونپزشکی و پزشک اطفال هستیم.
استاد راد خندید.
برای همینه که میفرستیمتون.
من و ترنم به هم نگاه کردیم.
فردا...
بوی دردسر میاومد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت26
از زبان زهرا:
فردا...
همین یک کلمه کافی بود که شب قبلش زودتر بخوابم. البته زودتر خوابیدن من یعنی ساعت دوازده و نیم به جای دو بامداد!
صبح بعد از نماز حاضر شدم و منتظر ترنم موندم.
طبق معمول سر ساعت آماده بود.
گاهی شک میکنم این دختر اصلاً انسانه یا ساعت اتمی.
ترنم
جانم؟
تا حالا شده دیر برسی یه جا؟
نه.
ترسناکی.
نگاهی بهم کرد.
تو هم تا حالا شده زود برسی؟
نههه.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان.
خلاف همیشه، جاده خلوت بود و زود رسیدیم.
وقتی وارد ساختمان شدیم، چند نفر از بچههای دوره هم رسیده بودن.
استاد راد اونجا ایستاده بود.
صبح بخیر.
همه سلام کردیم.
امروز قراره فقط مشاهده کنید. حق دخالت ندارید، حق دست زدن به هیچ وسیلهای ندارید و فقط نگاه میکنید و یاد میگیرید.
استاد ما دندونپزشک و پزشک اطفال هستیم.
استاد راد لبخند زد.
پزشک خوب قبل از هر چیزی باید یاد بگیره مشاهده کنه.
حرفش منطقی بود.
هرچند دلم نمیخواست قبول کنم.
چند دقیقه بعد لباس مخصوص پوشیدیم و وارد بخش جراحی شدیم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب اونجا بود.
همه در حال حرکت بودن ولی هیچ هرج و مرجی دیده نمیشد.
هرکس دقیقاً میدونست باید چیکار کنه.
کنار ترنم ایستاده بودم و از پشت شیشه اتاق عمل رو نگاه میکردیم.
ترنم
بله؟
اگه من غش کردم آب بریز روم.
باشه.
دو ثانیه سکوت کردم.
واقعاً میریزی؟
بستگی داره.
نگاهش کردم.
اگه مطمئن باشم زنده میمونی.
چشمهام گرد شد.
این دختر بعضی وقتا خطرناکتر از من بود.
چند دقیقه بعد در اتاق عمل باز شد.
همه ناخودآگاه ساکت شدن.
دکتر آریا وارد شد.
با لباس جراحی و ماسک.
اما حتی از پشت ماسک هم میشد جدیتش رو فهمید.
بدون عجله وارد شد و بعد از بررسی چند مورد، کنار تخت بیمار ایستاد.
عمل شروع شد.
من قبلاً فیلم عمل دیده بودم.
حتی مستند هم دیده بودم.
اما واقعیت فرق داشت.
خیلی فرق داشت.
هر حرکت حسابشده بود.
هیچ حرکت اضافهای وجود نداشت.
هیچ عجلهای دیده نمیشد.
زمان میگذشت و من ناخودآگاه به روند کار دقت میکردم.
کنارم ترنم هم کاملاً ساکت بود.
برای اولین بار از صبح هیچ حرفی نزده بود.
حدود یک ساعت بعد عمل تموم شد.
وقتی از بخش خارج شدیم، همه خسته به نظر میرسیدن.
یکی از بچهها گفت:
من فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه.
یکی دیگه گفت:
من نصف عمل نفهمیدم چی شد.
آروم خندیدم.
ترنم
هوم؟
من فهمیدم چرا این بیمارستان معروفه.
چرا؟
نگاهی به انتهای راهرو انداختم.
جایی که دکتر آریا با چند پزشک دیگه درباره پرونده بیمار صحبت میکرد.
چون اینجا همه دقیق کار میکنن.
ترنم سر تکون داد.
آره.
برای اولین بار از وقتی وارد دوره شده بودیم، حس کردم اینجا فقط یه بیمارستان نیست.
اینجا جایی بود که آدم میتونست چیزهای زیادی یاد بگیره.
و من برای یاد گرفتن اومده بودم.
همین و بس.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت27
از زبان زهرا:
بعد از بخش جراحی فکر میکردم قراره برگردیم سالن کنفرانس و چند تا جزوه تحویلمون بدن و بگن برید خونه.
البته من معمولاً اشتباه فکر میکنم.
استاد راد اومد سمتمون و گفت:
خانم نیکفر، خانم موسوی، همراه من بیاید.
من و ترنم به هم نگاه کردیم.
باز چی شده؟
برو میفهمیم.
دنبالش راه افتادیم.
چند دقیقه بعد جلوی بخشی ایستادیم که روی تابلوش نوشته بود:
«بخش کودکان»
سرم رو چرخوندم سمت ترنم.
چشمهاش برق زد.
خیلی کم.
ولی من شناخته بودمش.
این دختر وقتی به چیزی علاقه داشت، همینجوری میشد.
استاد راد گفت:
امروز چند ساعت اینجا هستید. فقط مشاهده کنید.
چشم استاد.
وارد بخش شدیم.
برخلاف چیزی که فکر میکردم، پر از رنگ بود.
دیوارهای رنگی، نقاشیهای کارتونی، عروسکهای مختلف.
انگار آدم وارد دنیای دیگهای میشد.
یه بچه کوچولو روی صندلی نشسته بود و با تمام توان گریه میکرد.
یعنی اگر مسابقه گریه برگزار میشد، قطعاً اول میشد.
مادرش هم درمانده کنارش ایستاده بود.
پرستار سعی میکرد آرومش کنه.
فایده نداشت.
بچه محکم سرش رو تکون میداد.
ترنم
بله؟
فکر کنم این از منم لجبازتره.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
در همین لحظه یکی از پزشکها نزدیک شد.
خانم دکتر، میشه یه لحظه کمک کنید؟
ترنم متعجب نگاهش کرد.
من هنوز دکتر نیستم.
میدونم، ولی دیدم از اول حواست به بچههاست.
ترنم چند قدم جلو رفت.
منم ایستادم و نگاه کردم.
کنار پسر کوچولو نشست.
نه اصرار کرد.
نه نصیحت.
نه گفت گریه نکن.
فقط نشست.
چند ثانیه.
بعد آروم گفت:
اسم شما چیه؟
بچه بین گریههاش گفت:
علی...
علی جان، من یه سوال دارم.
بچه با چشمهای اشکی نگاهش کرد.
این ماشین قرمزه مال توئه؟
اشاره کرد به اسباببازی کنار صندلی.
پسر کوچولو سر تکون داد.
خیلی قشنگه.
کمکم صدای گریه کمتر شد.
من با تعجب نگاه میکردم.
ترنم شروع کرد درباره ماشین اسباببازی سوال پرسیدن.
درباره رنگش.
درباره سرعتش.
درباره مسابقهای که قرار بود باهاش بده.
کمتر از چند دقیقه بعد، بچه داشت حرف میزد.
همون بچهای که چند دقیقه قبل کل بخش رو روی سرش گذاشته بود.
پرستار با تعجب نگاه میکرد.
مادرش هم لبخند میزد.
بالاخره معاینه انجام شد.
بدون گریه.
بدون دردسر.
وقتی کار تموم شد، پسر کوچولو دستش رو تکون داد.
خداحافظ خانم دکتر.
ترنم لبخند زد.
خداحافظ علی جان.
همین که برگشت سمت من، گفتم:
جادوگری بلدی؟
نه.
پس این بچه چرا آروم شد؟
فقط ترسیده بود.
منم اگه جای اون بودم میترسیدم.
از چی؟
از آمپول.
برای اولین بار اون روز خندید.
خیلی کوتاه.
اما خندید.
سرم رو تکون دادم.
باورم نمیشه.
چی؟
بالاخره خندیدی.
زهرا...
بله؟
ساکت باش.
خندیدم.
اما ته دلم یه چیز رو خوب فهمیده بودم.
ترنم برای این رشته ساخته شده بود.
برای همین میخواست متخصص اطفال بشه.
برای همین بچهها اینقدر راحت بهش اعتماد میکردن.
بعضی آدمها برای یه مسیر خاص ساخته میشن.
و ترنم دقیقاً یکی از همون آدمها بود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت28
از زبان ترنم :
بخش جراحی واقعاً عالی بود و داشتم بهش فکر میکردم و اصلا متوجه این استاد راد نشدم ! چقدر جالب! استاد راد اومد نزدیک و گفت :
خانم نیک فر ، خانم موسوی ، همراه من بیاید .
با سوال زهرا به خودم اومدم !
باز چی شده ؟
سریع گفتم برو میفهمیم !
چند روزی هست که دلم آشوبه ؛ همچنان ظاهر ریلکس !
دنبال استاد راه افتادیم ، وایسا یه حدس هایی دارم ، طبق نقشه بیمارستان داریم میریم سمت اتاق کودک ، بله رسیدیم « بخش کودکان»
نگاه زهرا رو ، رو خودم حس کردم . به خدا اگه ولم کنن الان جیغ میزنم و برای همین برق چشمام مخفی نموند ! من عاشق بچه هام !
استاد راد گفت :
امروز چند ساعت اینجا هستید . فقط مشاهده کنید .
همزمان گفتیم : چشم استاد.
وارد بخش شدیم ! خیلی قشنگ بود! خیلی زیاد ! همونجوری که برای مطب ام در نظر گرفتم !
یه بچه روی صندلی داشت گریه میکرد ! معلوم بود خیلی ترسیده ! و داشتم خدا خدا میکردم برم پیشش چون میدونستم چیکار کنم ! مادرش و پرستارا نمی تونستند کاری کنن !
بچه از زهرا هم لجباز تر بود ، موافق بودم و سرم رو تکون دادم ! یه پزشک نزدیک شد و بهم گفت :
خانم دکتر، میشه یه لحظه کمک کنید ؟
من هنوز دکتر نیستم .
میدونم ، ولی دیدم از اول حواست به بچه هست .
از خدا خواسته رفتم پیش اون پسر کوچولو ! میدونستم باید چیکار کنم ! فقط چند ثانیه دستاش رو گرفتم بعد آروم گفتم :
اسم شما چیه ؟
هنوز داشت گریه میکرد ولی گفت :
علی...
یه اسباب بازی نظرم رو جلب کرد ؛ یه ماشین قرمز کوچولو ؛ از همونایی که بچه بودم داشتم !
علی جان ، من یه سوال دارم .
جواب داد ، نقشه ام رو میگم ! با چشمای خیس نگاهم کرد ! دلم آب شد ، بیشتر از ۴ سالش نبود و زبونش شیرین .
این ماشین قرمزه مال توئه ؟
سرش رو تکون داد.
کلی سوال ازش پرسیدم و آخرش هم گریه اش بند اومد !
پرستار متعجب + لبخند مادرش = دادن دنیا به من !
بالاخره معاینه اش رو انجام دادن، خداحافظی کردیم !
و من رفتم پیش زهرا !
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت29
از زبان زهرا:
امروز سومین جلسه دوره بود.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم این بیمارستان از دانشگاه هم سختگیرتره.
اینجا حتی راه رفتن آدمم حساب کتاب داشت.
من و ترنم طبق معمول کنار هم وارد بخش شدیم.
امروز برنامه چیه؟
فکر کنم پروندهخوانی.
خداروشکر. حداقل امروز توربین و مته و اینا نداریم.
ترنم فقط سر تکون داد.
وارد سالن شدیم.
بقیه دانشجوها هم کمکم میاومدن.
چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد.
مثل همیشه مرتب.
مثل همیشه جدی.
مثل همیشه بدون حتی یک ثانیه تأخیر.
صبح بخیر.
همه جواب سلام دادن.
دکتر آریا چند تا پرونده روی میز گذاشت.
امروز قراره روی تشخیص کار کنیم. هر گروه یک پرونده دریافت میکنه و باید نظر خودش رو ارائه بده.
پروندهها تقسیم شد.
من و ترنم مشغول بررسی شدیم.
پرونده سختی بود.
بیشتر بچهها هم سردرگم شده بودن.
حدود نیم ساعت گذشت.
داشتم یادداشت مینوشتم که سایهای روی میز افتاد.
بدون این که سرم رو بلند کنم فهمیدم کیه.
دکتر آریا.
نگاهی به برگههام انداخت.
چند ثانیه سکوت.
بعد گفت:
این قسمت رو چرا اینجوری نوشتین؟
سرم رو بالا آوردم.
چون علائم بیمار بیشتر با این تشخیص مطابقت داره.
مطمئنین؟
بله.
برگه رو برداشت.
چند لحظه نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ادامه بدین.
و رفت.
اخم کردم.
ترنم متوجه شد.
چی شد؟
هیچی.
معلومه یه چیزی شده.
نمیفهمم این آقای دکتر چرا هر بار فقط میاد سر میز ما.
ترنم چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
چون احتمالاً انتظارش از ما بیشتره.
یا شاید فقط دنبال ایراد گرفتنه.
بعید میدونم.
من که مطمئنم.
ترنم دوباره مشغول پرونده شد.
اما من هنوز حرص میخوردم.
آخر جلسه گروهها نتایجشون رو ارائه دادن.
نوبت ما که شد، من توضیحات رو ارائه کردم.
وقتی تموم شد، دکتر آریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
تشخیص گروه شما کاملترین تشخیص بین همه گروهها بود.
چند نفر برگشتن سمت ما.
منم ناخودآگاه صاف نشستم.
ادامه داد:
فقط یک نکته کوچک جا افتاده بود که قابل چشمپوشیه.
سرم رو پایین انداختم تا لبخندم معلوم نشه.
بعد از جلسه، موقع خروج از ساختمان، سوار بیامو مشکیم شدم.
ترنم کمربندش رو بست.
چند دقیقه در سکوت رانندگی کردم.
بعد گفتم:
ترنم؟
جانم؟
به نظرت دکتر آریا از من ایراد میگیره؟
نه.
پس چرا هر جلسه میاد بالای سر من؟
چون میدونه جواب داری.
یعنی از بقیه جواب ندارن؟
زهرا.
هوم؟
بعضی وقتا زیادی فکر میکنی.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
نه. من فقط تحلیل میکنم.
برای اولین بار اون روز لبخند خیلی کوچیکی روی لب ترنم نشست.
اسمش هر چی میخوای بذار.
و من در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، با خودم فکر کردم:
«نه آقای دکتر... هرچی هست، من حواسم به هدفم هست.»
ولی نمیدونستم چرا دقیقاً همان لحظه، تصویر نگاه جدی آقای آریا از ذهنم رد شد...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱