⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت31
از زبان زهرا:
بعد از ماجرای سرم، فضای گروه یکم عادیتر شد.
حداقل فهمیدیم دکتر آریا غیر از اخم کردن، کارای دیگه هم بلده.
هرچند همچنان معتقدم لبخند زدن براش یه فعالیت سنگین محسوب میشه.
من و ترنم کنار هم مشغول یادداشتبرداری بودیم.
اورژانس لحظهای آروم نمیشد.
هر چند دقیقه یه بیمار جدید.
هر چند دقیقه یه پرونده جدید.
راستش رو بخواین، این قسمت از پزشکی رو دوست داشتم.
همه چیز واقعی بود.
هیچکس فرصت نقش بازی کردن نداشت.
همه فقط کارشون رو انجام میدادن.
وسط شلوغیها دکتر آریا اومد سمت ما.
نگاهی به دفتر یادداشت من انداخت.
بعد به دفتر ترنم.
چند لحظه ساکت موند.
خوبه.
و رفت.
چند ثانیه به پشت سرش نگاه کردم.
ترنم؟
بله؟
این خوبه مال من بود یا مال تو؟
هر دومون.
مطمئنی؟
بله.
حیف شد.
چی حیف شد؟
میخواستم بدونم جزو کدوممونم.
ترنم خودکارش رو روی دفتر گذاشت.
زهرا.
جانم؟
تمرکز کن.
چشم.
---
نزدیک ظهر اجازه داشتن یک استراحت کوتاه بهمون دادن.
من و ترنم رفتیم کافه بیمارستان.
طبق معمول یه میز گوشه پیدا کردیم.
چی میخوری؟
چای.
همیشه؟
همیشه.
زندگی خیلی هیجانانگیزی داری.
میدونم.
رفتم سفارش بدم.
چند دقیقه بعد با دو لیوان چای برگشتم.
هنوز ننشسته بودم که یکی از دخترهای دوره کنارمون اومد.
اسمش سارا بود.
میشه بشینم پیشتون؟
بفرمایید.
نشست و بعد از چند دقیقه گفت:
فقط منم که از دکتر آریا حساب میبرم؟
من و ترنم همزمان گفتیم:
نه.
سارا نفس راحتی کشید.
خدا رو شکر.
چرا؟
امروز وقتی داشت گزارشم رو میخوند فکر کردم الان اخراجم میکنه.
خندیدم.
نه بابا.
جدی میگم.
ترنم آروم گفت:
سختگیره ولی بیانصاف نیست.
سارا سر تکون داد.
آره. اینو قبول دارم.
---
بعد از استراحت برگشتیم بخش.
تقریباً آخرای شیفت بود که دکتر آریا همه رو جمع کرد.
برای جلسه بعد هر نفر یک گزارش کامل از امروز آماده میکنه.
چند نفر آه کشیدن.
منم تو دلم آه کشیدم.
فرقش فقط این بود که بلند نگفتم.
گزارش باید دقیق باشه. هفته آینده بررسی میکنیم.
همه یادداشت کردن.
بعد اجازه رفتن داد.
---
وقتی از بیمارستان خارج شدیم، آفتاب کمکم داشت غروب میکرد.
من پشت فرمون نشستم و ماشین رو روشن کردم.
ترنم.
جانم؟
اگه یه روزی مهاجرت کنیم و اونجا هم همچین دورههایی داشته باشن چی؟
خواهیم گذروند.
خیلی راحت میگی.
چون هدفمون مشخصه.
چند لحظه ساکت شدم.
بعد لبخند زدم.
راست میگی.
هدفمون مشخص بود.
آکسفورد.
ادامه تحصیل.
موفقیت.
و فعلاً هیچ چیز مهمتر از اون نبود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت32
از زبان زهرا:
گزارشی که دکتر آریا خواسته بود رو تا نصف شب نوشتم.
البته نصفش گزارش بود، نصفش غر زدن ذهنی من.
ولی در نهایت تمیز و مرتب تحویل آماده شد.
صبح طبق معمول من و ترنم راه افتادیم سمت بیمارستان.
امروز ترافیک کمتر بود.
برای همین زودتر رسیدیم.
هنوز ده دقیقه مونده.
خوبه.
خوبه؟!
بله.
ترنم جان، آدم عادی وقتی زود میرسه تو ماشین میشینه.
خب بشین.
ولی تو الان میخوای بری داخل.
چون کار دارم.
خدا به داد مریضای آیندهت برسه.
ترنم فقط نگاهم کرد.
همون نگاه معروفی که یعنی «دارم تحملت میکنم.»
---
امروز سالن کنفرانس شلوغتر بود.
همه گزارشهاشون رو آورده بودن.
چند نفر هم از استرس مدام برگههاشون رو بالا و پایین میکردن.
من کنار ترنم نشستم.
دکتر آریا وارد شد.
بعد از سلام، مستقیم رفت سر اصل مطلب.
گزارشها رو جمع کنین.
همه برگهها رو تحویل دادن.
حدود بیست دقیقه بعد، چند گزارش رو جدا کرد.
بعد گفت:
بعضی از گزارشها خیلی خوب بودن.
خوب.
این جمله هیچ اطلاعاتی به ما نمیداد.
همه منتظر موندن.
از بینشون سه گزارش از بقیه کاملتر بود.
حالا جالب شد.
اسم نفر سوم رو خوند.
بعد نفر دوم.
و در نهایت گفت:
نفر اول، خانم زهرا نیکفر.
چند نفر برگشتن سمت من.
منم برگشتم سمت ترنم.
چرا نگام میکنن؟
چون اسمت رو خوندن.
آهان.
آروم بلند شدم.
برگه رو گرفتم.
دکتر آریا فقط گفت:
گزارش دقیقی بود.
ممنونم استاد.
و سر جام برگشتم.
ترنم نگاهی به برگه انداخت.
چند گرفتی؟
برگه رو نگاه کردم.
نوزده و هفتاد و پنج.
خوبه.
اون بیست و پنج صدم کجا رفته؟
زهرا.
جانم؟
بشین.
---
بعد از جلسه، قرار بود چند ساعت در بخشهای مختلف بچرخیم.
من و ترنم به بخش کودکان فرستاده شدیم.
همین که وارد شدیم فهمیدم اینجا قلمرو ترنمه.
از قیافهاش مشخص بود.
چشمهاش برق میزد.
خوشحالی؟
خیلی.
معلومه.
یکی از بچههای کوچیک بخش داشت گریه میکرد.
پرستار هر کاری میکرد آروم نمیشد.
ترنم آروم رفت کنارش.
روی زانو نشست.
چند دقیقه باهاش حرف زد.
و من هنوز نمیدونستم چی گفت که بچه خندید.
چیکار کردی؟
هیچی.
دروغ نگو.
فقط باهاش حرف زدم.
جادوگر.
نه.
مطمئنی؟
بله.
---
موقع خروج از بخش، دکتر آریا رو توی راهرو دیدیم.
نگاهی به ما انداخت.
بعد گفت:
بخش کودکان چطور بود؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم، ترنم جواب داد:
خیلی خوب بود استاد.
برای اولین بار دیدم دکتر آریا چند ثانیه بیشتر به ترنم نگاه کرد.
علاقه دارین به این بخش؟
بله استاد.
مشخصه.
و رفت.
من چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
دیدی؟
چی رو؟
امروز قربانی جدید پیدا کرد.
زهرا.
بله؟
منظورت چیه؟
یعنی امروز به جای من حواسش به تو بود.
داری زیادی فکر میکنی.
امکانش هست.
ولی هنوز موقع برگشتن به ماشین، داشتم به همون جمله فکر میکردم:
«مشخصه.»
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت33
از زبان زهرا:
امروز جمعه بود.
بالاخره یه روز بدون بیمارستان.
البته این جمله برای من و ترنم خیلی هم درست نبود.
ساعت حدود نه صبح بود.
ترنم پشت لپتاپش نشسته بود و طبق معمول روی جمینای کار میکرد.
دو تا مانیتور جلوش روشن بود و من فقط با دیدن اون همه کد احساس خستگی میکردم.
خودم روی مبل نشسته بودم و مقالهای که برای دوره داده بودن رو میخوندم.
چند دقیقه تحمل کردم.
بعد تسلیم شدم.
ترنم؟
بله؟
مطمئنی آدمی؟
نگاهش از روی صفحه جدا نشد.
فکر کنم.
من شک دارم.
به چی؟
به اینکه یه روز بفهمم خودتم هوش مصنوعی هستی.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
اگه بودم الان پروژههام زودتر پیش میرفت.
سرم رو تکون دادم.
هیچوقت نمیفهمیدم چطوری میتونه جمعه صبح بشینه و کد بزنه.
---
نزدیک ظهر بالاخره از پشت سیستم بلند شد.
رفتم سمت آشپزخونه.
ناهار چی داریم؟
هرچی درست کنیم.
پیشنهاد خیلی کمککنندهای بود.
میدونم.
واقعاً اگه من نباشم تو از گشنگی میمیری.
احتمال داره.
خیلی هم احتمال داره.
آخرش تصمیم گرفتیم یه ناهار ساده درست کنیم.
البته بیشتر من درست کردم و ترنم طبق معمول مسئولیت کارهای دقیق و مرتب رو به عهده گرفت.
یعنی هرجا من شلوغکاری میکردم، اون جمع میکرد.
---
بعد از ناهار دوباره نشستیم پای برنامه مهاجرت.
مدارک.
نمره زبان.
دانشگاهها.
زمانبندی.
هر بار که درباره آکسفورد حرف میزدیم، انگیزه بیشتری میگرفتم.
اما همزمان یه حس عجیب هم داشتم.
هیجان.
ترس.
شوق.
همه با هم.
ترنم.
جانم؟
فکر میکنی واقعاً بشه؟
نگاهش رو از صفحه برداشت.
چی؟
آکسفورد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
برای همین داریم تلاش میکنیم.
میدونم.
پس به جای فکر کردن، ادامه بده.
لبخند زدم.
همیشه جوابهاش کوتاه بود.
ولی معمولاً کافی بود.
---
عصر برای خرید از خونه بیرون رفتیم.
ترنم پشت فرمون دنا پلاس توربو سفیدنشسته بود و منم کنارش.
هوا خوب بود و خیابونها نسبتاً شلوغ.
پشت یکی از چراغ قرمزها ایستاده بودیم که ترنم به بیرون اشاره کرد.
زهرا.
جانم؟
اونجا رو ببین.
سرم رو چرخوندم.
روی بیلبورد بزرگ کنار خیابون تبلیغ مجموعه بیمارستانهای آیهان نصب شده بود.
عکس دکتر آریا هم گوشه بیلبورد دیده میشد.
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد گفتم:
به نظرت خودش راضی بوده این عکس رو بزنن؟
نمیدونم.
چون قیافهاش جوریه انگار از عکاس ناراحته.
ترنم برای چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی کوتاه خندید.
بدجنس.
من فقط حقیقت رو گفتم.
چراغ سبز شد.
ماشین رو حرکت دادم و مسیرمون رو ادامه دادیم.
فردا دوباره بیمارستان داشتیم.
دوباره کلاس.
دوباره گزارش.
دوباره دکتر آریا.
و من مطمئن بودم که این دوره، هر روز از روز قبل سختتر میشه.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت34
از زبان زهرا:
صبح که رسیدیم بیمارستان، طبق معمول مستقیم رفتیم سمت سالن آموزش.
امروز ترنم از همون اول ساکتتر از همیشه بود. البته ترنم کلاً کمحرف بود، ولی امروز انگار ذهنش جای دیگهای بود.
ترنم، خوبی؟
بله.
مطمئنی؟
زهرا من فقط دارم به پروژه فکر میکنم.
سر تکون دادم.
دروغ نمیگفت. وقتی ذهن ترنم درگیر جمینای میشد، ممکن بود دو ساعت کامل حرف نزنه.
وارد سالن شدیم.
همه دانشجوها حاضر بودن.
چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد.
طبق معمول سلام کرد و بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب.
امروز گروهبندی موقت داریم.
همه سرشون رو بلند کردن.
گروهبندی؟
یکی از دانشجوها پرسید:
برای پروژه است استاد؟
خیر. برای ارزیابی کار تیمی.
بعد چند برگه روی میز گذاشت.
هر گروه باید یک پرونده پزشکی فرضی رو بررسی کنه و برای بیمار برنامه درمانی بنویسه.
خوب...
این یکی جالب بود.
دکتر آریا شروع کرد اسمها رو خوندن.
من و ترنم طبق معمول کنار هم ایستاده بودیم.
خانم نیکفر...
منتظر موندم اسم ترنم رو بشنوم.
با آقای فرهادی.
چی؟
ترنم همزمان با من برگشت نگاهم کرد.
خانم ترنم...
مکث کوتاهی کرد.
با خانم مهتابی.
خیلی خب.
برای اولین بار توی این دوره از هم جدا شده بودیم.
البته فقط برای یک پروژه.
ولی باز هم عجیب بود.
ترنم آروم گفت:
اشکالی نداره. دو ساعت بیشتر نیست.
میدونم.
دکتر آریا ادامه داد:
هدف اینه که ببینم بدون تکیه به دوستهاتون هم میتونید کار کنید یا نه.
خوب...
این حرف مستقیم به ما بود.
چون تقریباً همه فهمیده بودن من و ترنم همیشه کنار هم هستیم.
پروندهها رو تحویل گرفتیم.
من کنار آقای فرهادی نشستم.
پسر مؤدب و آرومی بود.
شروع کردیم به بررسی پرونده.
حدود بیست دقیقه گذشته بود که احساس کردم یکی داره نگاه میکنه.
نه...
باز هم همون حس.
سرم رو بلند کردم.
دکتر آریا ته سالن ایستاده بود و داشت کار گروهها رو بررسی میکرد.
چند ثانیه بعد نگاهش رو از من گرفت و رفت سمت گروه بعدی.
نفسی کشیدم.
زهرا جمعش کن.
استاد دوره است.
کارش همینه.
دوباره مشغول پرونده شدم.
نزدیک ظهر بود که گروهها نتایجشون رو ارائه دادن.
نوبت ما رسید.
بلند شدم و توضیح درمان رو ارائه دادم.
وقتی حرفم تموم شد، سالن چند لحظه ساکت موند.
دکتر آریا گفت:
خوب بود.
فقط همین.
دو کلمه.
ولی از زبان ایشون همین هم تعریف محسوب میشد.
وقتی نشستیم، ترنم زیر لب گفت:
بهت گفت خوب بود.
خب؟
به بقیه گفت قابل قبول.
ترنم...
چیزی نگفتم.
جلسه که تموم شد وسایلمون رو جمع کردیم.
در راه خروج از بیمارستان، هوا ابری شده بود.
به محض رسیدن به پارکینگ، صدای رعد بلندی اومد.
عالی شد.
چرا؟
ماشینم تازه شسته بودم
مشکلاتت واقعاً عمیقه خانم موسوی
خیلی ممنون خانم دکتر .
بارون شروع شد.
سریع سوار ماشین ترنم شدیم
قطرههای بارون روی شیشه میخوردن.
ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدیم.
هنوز چند دقیقه از مسیر نگذشته بود که ترنم گفت:
زهرا.
جانم؟
فکر میکنم این دوره خیلی طولانیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
لبخند زدم.
منم همین فکر رو میکنم.
ولی هیچکدوممون نمیدونستیم این تازه اول ماجراست...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
سلام سلام !
بعد از مدتی ...
امشب پارت جدید داریمممممممم 🥹
دست جیغ هورااااااا 👏👏👏👏👏👏
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت35
از زبان زهرا:
بارون تا وقتی رسیدیم خونه ادامه داشت.
ماشین رو داخل پارکینگ بردم و بعد از خاموش کردنش چند ثانیه همونجا نشستم.
پیاده نمیشی؟
میشم.
پس چرا نشستی؟
دارم به این فکر میکنم که چرا هر وقت ماشینم رو میشورم بارون میاد.
ترنم بدون اینکه نگاهم کنه کمربندش رو باز کرد.
این سوالی نیست که علم هنوز جوابش رو پیدا کرده باشه.
ممنون از توضیح علمی و ارزشمندت.
پیاده شدیم و رفتیم داخل.
به محض ورود، ترنم مستقیم رفت سمت اتاق کارش.
طبق معمول.
هر وقت ایدهای به ذهنش میرسید، دنیا رو فراموش میکرد.
منم رفتم سمت آشپزخونه.
چای گذاشتم و بعد روی کانتر نشستم.
امروز خستهکننده نبود.
عجیب بود.
حس میکردم این دوره با چیزی که تصور کرده بودم فرق داره.
نه به خاطر دکتر آریا.
نه.
بیشتر به خاطر نوع آموزش.
همه چیز واقعی بود.
انگار داشتن آمادهمون میکردن برای چیزی فراتر از دانشگاه.
هنوز داشتم فکر میکردم که صدای ترنم اومد.
زهرا.
جانم؟
بیا اینو ببین.
رفتم سمت اتاقش.
روی مانیتور چند خط کد باز بود.
طبیعتاً هیچی نفهمیدم.
خیلی قشنگه.
هنوز اجرا نشده.
خب از دور قشنگه.
ترنم آهی کشید.
گاهی فکر میکنم تو از قصد این کارو میکنی.
دقیقاً.
ترنم سرش رو تکون داد و دوباره برگشت سمت سیستم.
منم رفتم روی مبل نشستم.
چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد.
زهرا خانم عزیز.
مامان.
لبخند زدم و تماس رو جواب دادم.
سلام مامان.
سلام دخترم. خوبی؟
الحمدلله.
غذا خوردی؟
هنوز نه.
معلومه. صدات میگه هنوز نه.
خندیدم.
مامانها واقعاً یه توانایی عجیب دارن.
چند دقیقه حرف زدیم و بعد تماس تموم شد.
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون لحظه پیام جدیدی اومد.
گروه دوره آموزشی.
یکی از دانشجوها نوشته بود:
«نتایج ارزیابی امروز فردا اعلام میشه.»
عالی.
یعنی از فردا دوباره استرس شروع میشد.
حدود یک ساعت بعد، ترنم از اتاقش بیرون اومد.
شام چی داریم؟
نمیدونم.
یعنی چی نمیدونی؟
یعنی هنوز تصمیم نگرفتم.
پس تصمیم بگیر.
تو چی دوست داری؟
فرقی نداره.
پس پاستا.
خوبه.
نگاهش کردم.
ترنم؟
بله؟
امروز چرا انقدر ساکت بودی؟
چند ثانیه مکث کرد.
داشتم فکر میکردم.
به چی؟
به آکسفورد.
ساکت شدم.
چند وقت بود اسمش رو نیاورده بودیم.
ترنم آروم ادامه داد:
شش ماه زود میگذره زهرا.
میدونم.
آمادهای؟
به پنجره نگاه کردم.
بارون هنوز میبارید.
باید آماده باشم.
ترنم چیزی نگفت.
فقط سر تکون داد.
و برای چند لحظه، هر دومون تو فکر فرو رفتیم.
برای اولین بار حس کردم اون شش ماهی که همیشه دور به نظر میرسید...
دیگه اونقدرها هم دور نیست.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱