سلام سلام !
بعد از مدتی ...
امشب پارت جدید داریمممممممم 🥹
دست جیغ هورااااااا 👏👏👏👏👏👏
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت35
از زبان زهرا:
بارون تا وقتی رسیدیم خونه ادامه داشت.
ماشین رو داخل پارکینگ بردم و بعد از خاموش کردنش چند ثانیه همونجا نشستم.
پیاده نمیشی؟
میشم.
پس چرا نشستی؟
دارم به این فکر میکنم که چرا هر وقت ماشینم رو میشورم بارون میاد.
ترنم بدون اینکه نگاهم کنه کمربندش رو باز کرد.
این سوالی نیست که علم هنوز جوابش رو پیدا کرده باشه.
ممنون از توضیح علمی و ارزشمندت.
پیاده شدیم و رفتیم داخل.
به محض ورود، ترنم مستقیم رفت سمت اتاق کارش.
طبق معمول.
هر وقت ایدهای به ذهنش میرسید، دنیا رو فراموش میکرد.
منم رفتم سمت آشپزخونه.
چای گذاشتم و بعد روی کانتر نشستم.
امروز خستهکننده نبود.
عجیب بود.
حس میکردم این دوره با چیزی که تصور کرده بودم فرق داره.
نه به خاطر دکتر آریا.
نه.
بیشتر به خاطر نوع آموزش.
همه چیز واقعی بود.
انگار داشتن آمادهمون میکردن برای چیزی فراتر از دانشگاه.
هنوز داشتم فکر میکردم که صدای ترنم اومد.
زهرا.
جانم؟
بیا اینو ببین.
رفتم سمت اتاقش.
روی مانیتور چند خط کد باز بود.
طبیعتاً هیچی نفهمیدم.
خیلی قشنگه.
هنوز اجرا نشده.
خب از دور قشنگه.
ترنم آهی کشید.
گاهی فکر میکنم تو از قصد این کارو میکنی.
دقیقاً.
ترنم سرش رو تکون داد و دوباره برگشت سمت سیستم.
منم رفتم روی مبل نشستم.
چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد.
زهرا خانم عزیز.
مامان.
لبخند زدم و تماس رو جواب دادم.
سلام مامان.
سلام دخترم. خوبی؟
الحمدلله.
غذا خوردی؟
هنوز نه.
معلومه. صدات میگه هنوز نه.
خندیدم.
مامانها واقعاً یه توانایی عجیب دارن.
چند دقیقه حرف زدیم و بعد تماس تموم شد.
گوشی رو کنار گذاشتم.
همون لحظه پیام جدیدی اومد.
گروه دوره آموزشی.
یکی از دانشجوها نوشته بود:
«نتایج ارزیابی امروز فردا اعلام میشه.»
عالی.
یعنی از فردا دوباره استرس شروع میشد.
حدود یک ساعت بعد، ترنم از اتاقش بیرون اومد.
شام چی داریم؟
نمیدونم.
یعنی چی نمیدونی؟
یعنی هنوز تصمیم نگرفتم.
پس تصمیم بگیر.
تو چی دوست داری؟
فرقی نداره.
پس پاستا.
خوبه.
نگاهش کردم.
ترنم؟
بله؟
امروز چرا انقدر ساکت بودی؟
چند ثانیه مکث کرد.
داشتم فکر میکردم.
به چی؟
به آکسفورد.
ساکت شدم.
چند وقت بود اسمش رو نیاورده بودیم.
ترنم آروم ادامه داد:
شش ماه زود میگذره زهرا.
میدونم.
آمادهای؟
به پنجره نگاه کردم.
بارون هنوز میبارید.
باید آماده باشم.
ترنم چیزی نگفت.
فقط سر تکون داد.
و برای چند لحظه، هر دومون تو فکر فرو رفتیم.
برای اولین بار حس کردم اون شش ماهی که همیشه دور به نظر میرسید...
دیگه اونقدرها هم دور نیست.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت36
از زبان آیهان:
صبح زود طبق معمول قبل از اذان بیدار شدم.
نماز رو خوندم و بعد مستقیم رفتم بیمارستان.
امروز روز شلوغی بود.
سه عمل، دو جلسه و کلی پرونده که باید بررسی میکردم.
همین مدل روزها رو دوست داشتم.
روزهایی که انقدر کار داشتم که فرصتی برای فکر کردن به هیچ چیز اضافهای باقی نمیموند.
وقتی وارد دفترم شدم، خانم رحیمی منشی بخش برنامهها چند پرونده روی میزم گذاشت.
دکتر اینا باید امروز امضا بشن.
ممنون.
هنوز ننشسته بودم که در زده شد.
بفرمایید.
استاد راد وارد شد.
با یه لیوان قهوه تو دستش.
صبح بخیر جناب دکتر.
صبح بخیر.
نشست روی صندلی روبهرو.
نگاهش کردم.
این قیافه رو میشناختم.
هر وقت میخواست فضولی کنه همین شکلی میشد.
چی شده؟
هیچی.
راد.
به خدا هیچی نشده.
حرفت رو بزن.
خندید.
فقط میخواستم بدونم بین اون ده نفر دانشجو، کسی نظرت رو جلب کرده یا نه؟
استغفرالله.
شروع شد.
نه.
مطمئنی؟
بله.
حتی خانم نیکفر؟
سرم رو از روی پرونده بلند کردم.
منظورت چیه؟
هیچی. فقط دیدم چند بار بیشتر از بقیه حواست بهش بود.
چون سطح علمیش از بقیه بالاتره.
فقط همین؟
بله.
راد خندید.
باشه.
داری وقت منو تلف میکنی.
چشم آقای دکتر.
بلند شد و رفت.
ولی قبل از خروج گفت:
فقط بدون که من بیست ساله میشناسمت. وقتی از یه دانشجو سه بار تو یک هفته تعریف میکنی، یه خبرایی هست.
خداحافظ راد.
خداحافظ.
در بسته شد.
چند ثانیه به در نگاه کردم.
بعد دوباره برگشتم سمت پروندهها.
خبرایی هست؟
نه.
قطعاً نه.
اون فقط یه دانشجوی مستعد بود.
همین.
ساعت حدود دو ظهر بود که برای بررسی دوره آموزشی رفتم طبقه سوم.
دانشجوها داخل سالن بودن.
از پشت شیشه نگاه کردم.
داشتن روی پروندههای فرضی کار میکردن.
چند دقیقه ایستادم و عملکردشون رو بررسی کردم.
بعد برگشتم سمت آسانسور.
همین موقع صدای دو نفر از داخل راهرو اومد.
یکی از صداها رو شناختم.
خانم نیکفر.
ترنم من گرسنمه.
نیم ساعت پیش غذا خوردی.
اون برای نیم ساعت پیش بود.
انسان طبیعی بعد از نیم ساعت دوباره گرسنه نمیشه.
من انسان طبیعی نیستم.
اینو قبول دارم.
بیاختیار لبخند زدم.
بعد سریع وارد آسانسور شدم.
.
از کی شنیدن مکالمه دانشجوها برام جالب شده بود؟
در آسانسور بسته شد.
و من برای چندمین بار تو این چند روز به خودم یادآوری کردم:
اونها فقط دانشجوهای این دوره هستن.
فقط همین.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت37
از زبان زهرا:
امروز قرار بود بخش جدید دوره شروع بشه.
طبق برنامهای که دکتر آریا داده بود، از این هفته بیشتر زمانمون داخل بخشهای مختلف بیمارستان میگذشت.
یعنی دقیقاً همون چیزی که من دوست داشتم.
کار واقعی.
نه فقط کتاب و جزوه.
من و ترنم طبق معمول صبح زود رسیدیم.
داشتیم سمت آسانسور میرفتیم که صدای استاد راد رو شنیدیم.
خانمها، یه لحظه.
برگشتیم.
بله استاد؟
امروز گروهبندی جدید داریم.
ترنم آروم گفت:
باز هم؟
استاد راد خندید.
بله باز هم.
استاد این گروهبندیها کی تموم میشه؟
وقتی که شما دو نفر یاد بگیرین بدون هم هم زندگی کنین.
من و ترنم همزمان گفتیم:
ما میتونیم!
معلومه.
لحنش طوری بود که اصلاً معلوم نبود.
چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم.
دکتر آریا هم اومد و مستقیم رفت سر اصل مطلب.
امروز قراره پروندههای واقعی بررسی بشه.
همه ساکت شدن.
واقعی؟
البته اطلاعات بیماران محرمانه باقی میمونه. پروندهها آموزشی هستن.
این دیگه هیجانانگیز بود.
پروندهها پخش شد.
من و ترنم این بار تو یه گروه افتاده بودیم.
خداروشکر.
پرونده رو باز کردم.
حدود ده صفحه بود.
ترنم شروع کرد به خوندن.
منم نکات مهم رو یادداشت میکردم.
نیم ساعت گذشته بود که ترنم گفت:
زهرا.
جانم؟
صفحه چهار.
نگاه کردم.
خب؟
این آزمایش با اون تشخیص نمیخونه.
چند ثانیه خیره موندم.
راست میگفت.
عجب.
اشتباهه.
شروع کردیم دوباره کل پرونده رو بررسی کردن.
هرچی جلوتر رفتیم مطمئنتر شدیم.
تشخیص اولیه اشتباه بود.
نتیجه رو نوشتیم و تحویل دادیم.
نوبت ارائه که رسید، چند گروه جوابشون رو گفتن.
بعد نوبت ما شد.
بلند شدم.
به نظر ما تشخیص اولیه پرونده صحیح نیست.
چند نفر برگشتن نگاهمون کردن.
ادامه دادم.
به خاطر تناقض بین نتایج آزمایش و علائم ثبت شده.
دکتر آریا چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ادامه بدین.
همه دلایلمون رو توضیح دادیم.
وقتی تموم شد، سکوت کوتاهی سالن رو گرفت.
بعد دکتر آریا گفت:
درسته.
چند نفر آه کشیدن.
یکی از دانشجوها گفت:
یعنی پرونده عمدی اشتباه بود؟
بله.
هدف این بود که ببینم چند نفر فقط مطالب رو حفظ کردن و چند نفر واقعاً تحلیل میکنن.
ترنم آروم کنارم نشست.
زیر لب گفتم:
دمت گرم.
صفحه چهار رو من پیدا کردم.
خب منم بقیهش رو پیدا کردم.
قبول.
جلسه که تموم شد، داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که استاد راد اومد سمتمون.
خانم نیکفر، موسوی.
بله استاد؟
آفرین.
بعد رفت.
من و ترنم چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
همین؟
همین.
برای دو ساعت کار فقط گفت آفرین؟
از استاد راد بیشتر از این انتظار داری؟
خندیدم.
وسایلمون رو برداشتیم و سمت پارکینگ رفتیم.
هوا گرم بود.
سوار بیامو شدم و ماشین رو روشن کردم.
چند دقیقهای تو ترافیک بودیم که ترنم گفت:
زهرا.
جانم؟
به نظرت نتیجه اون آزمون روز اول رو کی اعلام میکنن؟
نمیدونم.
من کنجکاوم.
تو که همیشه نمره کامل میگیری.
این دلیل نمیشه کنجکاو نباشم.
لبخند زدم.
چراغ قرمز شد.
ماشین رو نگه داشتم.
نمیدونستم چرا، ولی حس میکردم دکتر آریا هنوز اون برگه آزمون رو نگه داشته.
و عجیبتر این بود که نمیدونستم چرا این موضوع اصلاً برام مهم شده.
همین فکر باعث شد سریع سرم رو تکون بدم.
زهرا نیکفر!
تمرکزت روی آکسفورده.
بقیه چیزها مهم نیستن.
حداقل فعلاً...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت38
از زبان زهرا:
امروز وقتی رسیدیم بیمارستان، یه حس عجیبی داشتم.
نه از اون حسهای عجیب عجیب.
فقط حس میکردم امروز قراره یه اتفاقی بیفته.
البته با شانس من، معمولاً اون اتفاق یا مربوط به درس بود یا مربوط به امتحان.
من و ترنم وارد سالن شدیم.
هنوز بیشتر بچهها نیومده بودن.
رفتیم ردیف آخر نشستیم.
ترنم.
جانم؟
به نظرت امروز چی داریم؟
آموزش.
ممنون.
خواهش میکنم.
تو واقعاً استعداد جواب دادن داری.
ترنم بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
سالها تمرین کردم.
هنوز داشتم غر میزدم که استاد راد وارد شد.
برگههایی دستش بود.
اوه نه.
برگه.
هیچ وقت تو تاریخ بشر کسی با دیدن برگه خوشحال نشده.
استاد راد رسید جلوی کلاس.
صبح بخیر.
همه جواب دادن.
بعد برگهها رو روی میز گذاشت.
نتایج آزمون روز اول آماده شده.
سالن یکدفعه ساکت شد.
من و ترنم هم همزمان صاف نشستیم.
بالاخره.
استاد راد شروع کرد اسمها رو خوندن.
نفر سوم...
نفر چهارم...
نفر پنجم...
همه نمرههای خوبی گرفته بودن.
بعد رسید به رتبه دوم.
خانم ترنم...
من لبخند زدم.
همونطور که انتظار داشتم.
ترنم فقط سر تکون داد.
انگار گفته باشن هوا آفتابیه.
استاد ادامه داد:
و رتبه اول... خانم زهرا نیکفر.
چند نفر برگشتن نگاهم کردن.
خودمم چند لحظه مکث کردم.
جدی؟
استاد راد لبخند زد.
تبریک میگم.
ممنون استاد.
کنارم ترنم آروم گفت:
تبریک.
ممنون.
امشب بستنی مهمون منی.
چرا من؟
چون رتبه اول شدی.
این چه منطقیه؟
منطقی که الان وجود داره.
قبول کردم.
چون با ترنم بحث کردن فایدهای نداشت.
جلسه شروع شد.
امروز درباره ارتباط با بیمار صحبت میکردن.
برخلاف چیزی که فکر میکردم، دکتر آریا بیشتر از درمان روی اخلاق پزشکی تأکید داشت.
بیمار فقط یک پرونده نیست.
یک انسانه.
با ترسها، نگرانیها و خانواده خودش.
اگر این رو فراموش کنین، نصف راه رو اشتباه رفتین.
همه ساکت گوش میدادن.
حتی اون دانشجویی که همیشه خوابش میبرد.
بعد از کلاس، قرار شد از یکی از بخشها بازدید کنیم.
همه راه افتادیم پشت سر دکتر آریا.
وسط راه یکی از دانشجوها پرسید:
دکتر، شما هیچ وقت از پزشکی خسته نشدین؟
دکتر آریا چند ثانیه فکر کرد.
از سختیهاش بله.
از خود پزشکی نه.
بعد ادامه داد:
وقتی هدفت رو دوست داشته باشی، خسته میشی ولی متوقف نمیشی.
نمیدونم چرا این جمله تو ذهنم موند.
شاید چون دقیقاً شبیه چیزی بود که همیشه به خودم میگفتم.
بازدید که تموم شد، من و ترنم رفتیم سمت پارکینگ.
هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای استاد راد اومد.
خانم نیکفر.
برگشتم.
بله استاد؟
این برگه مال شماست.
یه برگه بهم داد.
همون آزمون روز اول.
پایینش با خودکار قرمز نوشته شده بود:
«عالی. همین مسیر را ادامه دهید.»
بدون امضا.
ولی لازم نبود امضا داشته باشه.
خط متعلق به دکتر آریا بود.
چند ثانیه به نوشته نگاه کردم.
بعد برگه رو داخل کیفم گذاشتم.
ترنم که کنارم ایستاده بود گفت:
نوشته چی بود؟
هیچی.
زهرا.
واقعاً هیچی.
پس چرا داری لبخند میزنی؟
سریع صورتم رو جمع کردم.
لبخند نزدم.
چرا زدی.
نزدم.
زدی.
ترنم برو سوار ماشین شو.
ترنم فقط سرش رو تکون داد.
اون نگاه معروفش رو هم بهم انداخت.
همون نگاهی که میگفت:
«خودت هم نمیدونی چی شده.»
و شاید برای اولین بار...
حق با اون بود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱