هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
خوشحالم از اینکه ، خانواده کام تا لام داره بزرگ و بزرگتر میشه و امروز رسیده به 400K مبارکمون باشه 🫂
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت51
از زبان زهرا:
صبح جمعه با صدای فاطمه بیدار شدم.
یعنی در واقع بیدار نشدم.
از خواب پرتاب شدم بیرون.
زهراااااا!
چشمام رو باز کردم.
چی شده؟!
پاشین صبحونه آمادهست.
به ساعت نگاه کردم.
هشت صبح.
فاطمه.
جانم؟
جمعهست.
میدونم.
مردم جمعه میخوابن.
مامان گفته بیاین پایین.
خب.
وقتی پای مامان وسط بود، بحث تموم میشد.
چند دقیقه بعد من و ترنم پایین رفتیم.
مامان طبق معمول یه میز کامل آماده کرده بود.
نان داغ.
پنیر.
گردو.
مربای بهار نارنج.
عسل.
و احتمالاً غذای کافی برای یک تیم فوتبال.
مامان ما دوتا آدمیم.
میدونم.
مطمئنی؟
بله.
جوجو از اون طرف میز گفت:
منم همین سؤال رو دارم هر هفته.
صبحانه با آرامش گذشت.
بعدش بابا رفت سر کار.
جوجو هم همراهش.
مامان مشغول کارهای خونه شد.
و من، ترنم و فاطمه توی حیاط موندیم.
فاطمه داشت نقاشی میکشید.
من روی تاب نشسته بودم.
ترنم هم کتاب دستش گرفته بود.
ترنم.
بله؟
تو واقعاً جمعه هم درس میخونی؟
بله.
عجیب نیست؟
نه.
هست.
متوجه شدم.
فاطمه خندید.
بعد دفترش رو گرفت سمتم.
ببین.
نقاشی رو نگاه کردم.
واقعاً قشنگ بود.
یه منظره از حیاط خونه.
حوض.
درخت انار.
گلهای مامان.
خیلی خوب شده.
واقعاً؟
آره.
ترنم هم نگاه کرد.
رنگبندی خوبی داره.
فاطمه از خوشحالی لبخند زد.
همون موقع گوشی من زنگ خورد.
یه شماره ناشناس.
متعجب جواب دادم.
بله؟
سلام خانم نیکفر.
ابروهام بالا رفت.
صدای استاد راد بود.
سلام استاد.
مزاحم نیستم؟
نه بفرمایید.
فقط خواستم اطلاع بدم جلسه فردا به جای نه صبح، هشت شروع میشه.
چشم.
به خانم ترنم هم اطلاع بدین.
حتماً.
چند جمله دیگه حرف زدیم و تماس تموم شد.
فاطمه بلافاصله گفت:
کی بود؟
استاد راد.
چرا به تو زنگ زده؟
چون مسئول دورهست.
آهان.
بعد چند ثانیه مکث کرد.
دکتر آریا نبود؟
نه.
حیف شد.
فاطمه!
خندید و فرار کرد.
منم یه بالش برداشتم و دنبالش کردم.
صدای خندهمون کل حیاط رو پر کرده بود.
حتی مامان هم از پنجره آشپزخونه نگاه میکرد و لبخند میزد.
اون لحظه با خودم فکر کردم شاید بعضی روزها لازم نیست اتفاق بزرگی بیفته.
بعضی وقتها همین آرامش ساده کافی بود.
همین خونه.
همین خانواده.
همین لحظههای معمولی.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت52
از زبان زهرا:
صبح شنبه با بدبختی از خواب بیدار شدم.
دلیلش هم خودم نبودم.
استاد راد بود.
البته نه شخصاً.
بلکه همون تماس دیروزش که باعث شده بود کلاس به جای ساعت نه، ساعت هشت شروع بشه.
من و ترنم رأس هفت و ربع از خونه زدیم بیرون.
هوا هنوز خنک بود و خیابونها اون شلوغی همیشگی رو نداشتن.
وقتی رسیدیم بیمارستان، بیشتر بچهها هنوز نیومده بودن.
رفتیم داخل سالن.
ترنم طبق معمول یه کتاب درآورد.
منم طبق معمول بهش نگاه کردم.
تو هیچوقت استراحت نمیکنی؟
میکنم.
کی؟
وقتی خوابم.
منطقیه.
چند دقیقه بعد کمکم بقیه هم رسیدن.
اما بینشون یه چهره جدید بود.
پسری قدبلند با کت سفید و عینک.
چند نفر با احترام بهش سلام میکردن.
یکی از بچهها آروم گفت:
خودشـه.
کی؟
امیرحسین رادمنش.
اسمش آشنا به نظر میرسید.
چند لحظه فکر کردم.
بعد یادم اومد.
چند بار اسمش رو تو مسابقات علمی دانشگاه شنیده بودم.
دانشجوی سال آخر.
رتبههای عالی.
و ظاهراً خیلی معروف.
خب؟
خب هیچی. نابغهست.
آهان.
راستش برای من فرق خاصی نداشت.
تا وقتی که جای پارک ماشینم رو نگرفته بود، مشکلی باهاش نداشتم.
جلسه شروع شد.
امروز قرار بود روی چند پرونده پیچیده کار کنیم.
دکتر آریا توضیحات اولیه رو داد و بعد پروندهها بین گروهها تقسیم شد.
حدود نیم ساعت گذشته بود که یه سؤال سخت مطرح شد.
سکوت عجیبی تو سالن افتاد.
چند نفر جواب دادن.
اما کامل نبود.
من دستم رو بالا بردم.
و توضیحی که به ذهنم رسیده بود رو گفتم.
سالن ساکت شد.
دکتر آریا چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
درسته.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
همین که نشستم، احساس کردم یکی نگاهم میکنه.
سرم رو بلند کردم.
امیرحسین رادمنش اون طرف سالن نشسته بود.
نگاهش برای چند ثانیه روی من موند.
بعد خیلی عادی نگاهش رو برگردوند.
موضوع مهمی نبود.
حداقل برای من.
جلسه ادامه پیدا کرد.
آخر کلاس، من و ترنم داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که صدایی از پشت سرمون اومد.
ببخشید.
برگشتیم.
امیرحسین بود.
بله؟
جواب امروزتون جالب بود.
چند ثانیه طول کشید بفهمم منظورش چیه.
ممنون.
کمتر کسی به اون نکته توجه میکرد.
خب تو پرونده مشخص بود.
لبخند کوچیکی زد.
نه برای همه.
بعد مودبانه سر تکون داد.
موفق باشین.
و رفت.
منم شونه بالا انداختم و برگشتم سمت کیفم.
ترنم چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
این همون امیرحسین رادمنشه.
خب؟
هیچی.
ترنم.
بله؟
اون قیافه تحلیلگرانه رو جمع کن.
من کاری نکردم.
دقیقاً همین الان داشتی فکر میکردی.
شاید.
نگرانکنندهای.
از سالن خارج شدیم.
در حالی که من فقط به این فکر میکردم که برای فردا چقدر درس عقب افتاده دارم.
و اصلاً متوجه نشدم که برای اولین بار، یکی از دانشجوهای معروف دوره، اسم «زهرا نیکفر» رو تو ذهنش نگه داشته بود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت53
از زبان زهرا:
چند روز بعد، حضور امیرحسین توی دوره کاملاً عادی شده بود.
یعنی برای بقیه.
برای من فرقی نداشت.
صبح میاومدم.
کلاس رو شرکت میکردم.
یادداشت برمیداشتم.
برمیگشتم خونه.
پایان داستان.
اما ظاهراً بعضیها زیادی بیکار بودن.
مثل نازنین.
امروز وسط کلاس آروم خم شد سمتم و گفت:
زهرا.
جانم؟
امیرحسین دوباره داشت نگات میکرد.
شاید پشت سر منو نگاه میکرد.
پشت سرت دیواره.
پس دیوارو نگاه میکرد.
نازنین خندید.
تو واقعاً غیرممکنی.
ممنون.
کلاس ادامه پیدا کرد.
امروز قرار بود گروهها روی یه کیس پیچیده کار کنن.
من و ترنم طبق معمول کنار هم بودیم.
داشتیم پرونده رو بررسی میکردیم که استاد راد گفت:
برای این بخش، گروهها با هم ادغام میشن.
چند نفر آه کشیدن.
منم تو دلم آه کشیدم.
استاد راد ادامه داد:
گروه خانم نیکفر و خانم موسوی با گروه آقای رادمنش.
من و ترنم همزمان سر بلند کردیم.
عالی.
فوقالعاده.
امیرحسین اومد و روی صندلی روبهرومون نشست.
سلام.
سلام.
سلام.
ترنم هم کوتاه جواب داد.
شروع کردیم به کار.
راستش برخلاف تصورم، امیرحسین اصلاً مغرور نبود.
هر نظری داشتیم گوش میداد.
بحث میکرد.
دلیل میآورد.
و مهمتر از همه، حرف بقیه رو قطع نمیکرد.
حدود یک ساعت بعد، وسط بحث علمی بودیم که من یه نظریه مطرح کردم.
امیرحسین چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
منطقیه.
ترنم هم سر تکون داد.
منم موافقم.
بالاخره نتیجه نهایی رو نوشتیم.
وقتی تحویل دادیم، حس میکردم این اولین کار گروهی زندگیم بوده که بدون دعوا تموم شده.
جلسه که تموم شد، من و ترنم سمت پارکینگ رفتیم.
همین که سوار ماشین شدیم، ترنم کمربندش رو بست و گفت:
امیرحسین آدم محترمیه.
آره.
باهوش هم هست.
آره.
خوب با بقیه کار میکنه.
آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
تو فقط آره بلدی؟
چون دارم رانندگی میکنم.
مطمئنی؟
بله.
ترنم دیگه چیزی نگفت.
اما لبخند خیلی کوچیکی روی لبش نشست.
وقتی رسیدیم خونه، مستقیم رفتم سراغ لپتاپم.
چند دقیقه بعد صدای ترنم از اتاقش اومد.
زهرا.
بله؟
فایل امروز رو فرستادم.
ممنون.
خواهش میکنم.
و زندگی به حالت عادی برگشت.
یا حداقل من اینطور فکر میکردم.
در حالی که چند طبقه بالاتر، توی دفتر مدیریت بیمارستان، دکتر آریا داشت گزارش دوره رو بررسی میکرد.
نگاهش روی اسامی شرکتکنندهها چرخید.
و برای لحظهای روی سه اسم مکث کرد:
امیرحسین رادمنش.
ترنم.
و زهرا نیکفر.
بعد پرونده رو بست.
اما بدون اینکه خودش متوجه باشه، اسم «زهرا نیکفر» این روزها بیشتر از قبل به چشمش میاومد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت54
از زبان زهرا:
امروز قرار بود نتایج یکی از پروژههای گروهی اعلام بشه.
همون پروژهای که من، ترنم و امیرحسین روش کار کرده بودیم.
راستش استرس نداشتم.
یعنی داشتم.
ولی به خودم نمیگفتم استرسه.
اسمش رو گذاشته بودم «کنجکاوی علمی».
خیلی شیکتر به نظر میرسید.
من و ترنم وارد سالن شدیم و سر جامون نشستیم.
چند دقیقه بعد امیرحسین هم اومد.
مثل همیشه مؤدب سلام کرد.
سلام.
سلام.
سلام.
جلسه شروع شد.
استاد راد چند پوشه دستش بود.
نگاهی به جمع کرد و گفت:
قبل از اعلام نتایج یه نکته رو بگم.
همه ساکت شدن.
بعضی گروهها فقط جواب دادن.
اما بعضی گروهها تحلیل کردن.
این تفاوت مهمیه.
بعد شروع کرد به اعلام نتایج.
چند گروه اسمشون خونده شد.
تا اینکه رسید به گروه ما.
یکی از بهترین تحلیلهای این دوره مربوط به گروه خانم نیکفر، خانم موسوی و آقای رادمنش بود.
چند نفر برگشتن سمت ما.
من ناخودآگاه صاف نشستم.
ترنم مثل همیشه خونسرد بود.
امیرحسین هم فقط سر تکون داد.
استاد راد ادامه داد:
مخصوصاً بخش استدلال علمی که بسیار دقیق نوشته شده بود.
لبخند کوچیکی زدم.
خستگی اون همه ساعت کار بالاخره نتیجه داده بود.
بعد از جلسه، همه داشتن از سالن خارج میشدن.
من و ترنم هم وسایلمون رو جمع کردیم.
امیرحسین کنارمون ایستاد.
تبریک میگم.
همچنین.
نتیجه خوبی بود.
آره، خدا رو شکر.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد گفت:
راستش اول فکر نمیکردم دانشجوی سال پایینتر بتونه اینقدر قوی تحلیل کنه.
من ابرو بالا انداختم.
این تعریف بود یا توهین؟
برای اولین بار خندید.
تعریف.
مطمئنی؟
تقریباً.
ترنم خیلی آروم گفت:
بهتره همون تعریف حسابش کنیم.
هر سه خندیدیم.
و برای اولین بار حس کردم کار کردن با امیرحسین راحتتر از چیزیه که فکر میکردم.
وقتی به پارکینگ رسیدیم، من سوار ماشین شدم.
اما قبل از روشن کردن ماشین، گوشیم پیام خورد.
نگاه کردم.
از طرف نازنین بود.
«به نظرم آقای رادمنش از یه نفر خوشش اومده 👀»
بلافاصله جواب دادم:
«بسیار خب.»
چند ثانیه بعد نوشت:
«نمیخوای بپرسی از کی؟»
«نه.»
«زهرااااااا»
«نازنین درس بخون.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
ترنم که کنارم نشسته بود گفت:
کی بود؟
نازنین.
فهمیدم.
از کجا؟
چون فقط نازنین میتونه تو پنج دقیقه سه بار علامت تعجب و ایموجی بفرسته.
خندیدم و ماشین رو روشن کردم.
بیخبر از اینکه نازنین این بار احتمالاً کاملاً اشتباه فکر نمیکرد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای دوروز تابستونی وسیله برداریم¹💘
کیفیت ؟ بخاطر ایتاس 😭
#ولاگ