⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت55
از زبان زهرا:
امروز از همون اول صبح معلوم بود یه خبری هست.
از کجا فهمیدم؟
چون نازنین از لحظهای که وارد سالن شد، یه لبخند مشکوک روی صورتش بود.
و تجربه ثابت کرده بود هر وقت نازنین این شکلی میشه، باید نگران بود.
من و ترنم سر جامون نشستیم.
چند دقیقه بعد نازنین اومد کنارمون.
سلام.
سلام.
سلام.
بعد بدون مقدمه گفت:
یه خبر دارم.
نمیخوای اول نفس بکشی؟
نه.
خب بگو.
قراره یه مسابقه علمی برگزار بشه.
این بار حتی ترنم هم سرش رو بلند کرد.
مسابقه؟
آره.
بین کیا؟
بین دانشجوهای چند دانشگاه.
ابروهام بالا رفت.
جدی؟
آره. شنیدم تیم منتخب رو از همین دوره انتخاب میکنن.
خب.
این دیگه جالب بود.
خیلی جالب.
چند دقیقه بعد جلسه شروع شد.
و مشخص شد نازنین شایعه نساخته بود.
استاد راد پشت تریبون ایستاد و گفت:
حدود یک ماه دیگه مسابقه علمی بین دانشگاهی برگزار میشه.
زمزمهای بین بچهها افتاد.
از بین شرکتکنندههای این دوره، چند نفر برای تیم اصلی انتخاب میشن.
این بار همه کاملاً حواسشون جمع شد.
من هم همینطور.
استاد راد ادامه داد:
معیار انتخاب فقط نمره نیست.
نحوه تحلیل، عملکرد عملی و کار تیمی هم بررسی میشه.
نگاهی کوتاه به جمع انداخت.
پس از همین امروز ارزیابی شروع میشه.
بعد نشست.
و سالن پر از هیجان شد.
راستش برای اولین بار بعد از مدتها، یه چالش جدید جلوی روم قرار گرفته بود.
یه چالش واقعی.
جلسه که تموم شد، من و ترنم داشتیم درباره مسابقه حرف میزدیم.
به نظرت انتخاب میشیم؟
اگه تلاش کنیم، احتمال داره.
جوابهای تو همیشه منطقیه.
ممنون.
همون موقع امیرحسین بهمون نزدیک شد.
خبر مسابقه رو شنیدین؟
آره.
جالبه.
خیلی.
نگاهی کوتاه به من انداخت.
بعد گفت:
رقابت سختی میشه.
بهتر.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
موافقم.
و رفت.
ترنم چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد برگشت سمتم.
انگیزه گرفتی؟
خیلی.
معلومه.
ترنم.
بله؟
من میخوام جزو تیم اصلی باشم.
میدونم.
خیلی میخوام.
اونم میدونم.
لبخند زدم.
چون این بار فقط بحث نمره یا پروژه نبود.
این یه فرصت واقعی بود.
فرصتی برای نزدیکتر شدن به رویایی که سالها برایش تلاش کرده بودم.
و زهرا نیکفر اهل از دست دادن فرصتها نبود.
اما چیزی که من نمیدونستم این بود که از بین همه افراد حاضر در سالن، دو نفر بیشتر از بقیه حواسشون به عملکرد من بود.
یکی امیرحسین رادمنش.
و دیگری...
دکتر آریا که از پشت شیشه اتاق کنفرانس، بیصدا گزارشهای دوره رو بررسی میکرد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت56
از زبان زهرا:
از وقتی خبر مسابقه اعلام شده بود، فضای دوره کاملاً عوض شده بود.
همه جدیتر شده بودن.
همه بیشتر درس میخوندن.
همه بیشتر سؤال میپرسیدن.
و بعضیا هم بیشتر استرس میگرفتن.
مثلاً نازنین.
امروز از لحظهای که اومده بود، برای پنجمین بار گفت:
اگه انتخاب نشم چی؟
انتخاب میشی.
از کجا معلوم؟
چون اگه انتخاب نشی، استاد راد باید جواب حجم غر زدنت رو بده.
ترنم خیلی آروم گفت:
استدلال قابل قبولی بود.
نازنین با ناراحتی نگاهمون کرد.
شماها اصلاً استرس ندارین؟
من و ترنم به هم نگاه کردیم.
بعد همزمان گفتیم:
داریم.
پس چرا معلوم نیست؟
چون فایدهای نداره.
نازنین آه کشید.
جلسه شروع شد.
امروز قرار بود روی چند کیس سخت کار کنیم.
استاد راد یه پرونده روی صفحه نمایش انداخت.
بعد گفت:
این پرونده عمداً ناقصه.
زمزمهای توی سالن پیچید.
باید تشخیص بدین چه اطلاعاتی کم داره و برای رسیدن به نتیجه چه چیزهایی لازمه.
خب.
این دیگه سؤال حفظی نبود.
باید فکر میکردیم.
حدود نیم ساعت مشغول بررسی بودیم.
من چند نکته یادداشت کردم.
ترنم هم مشغول تحلیل بود.
ناگهان صدایی از اون طرف میز اومد.
این بخش رو دیدین؟
امیرحسین بود.
پرونده رو جلو کشید.
به نظرم این قسمت مهمه.
چند دقیقه درباره پرونده بحث کردیم.
و راستش ایدهاش منطقی بود.
در نهایت جواب نهایی رو آماده کردیم.
وقتی ارائهها تموم شد، دکتر آریا شروع به بررسی جوابها کرد.
چند گروه اشتباه کرده بودن.
چند گروه هم نزدیک شده بودن.
بعد نوبت ما رسید.
چند لحظه به برگه نگاه کرد.
بعد گفت:
این جواب کامل نیست.
قلبم یه لحظه فرو ریخت.
اما ادامه داد:
ولی مسیر فکری درسته.
نفسم برگشت.
دکتر آریا چند نکته اضافه کرد و توضیح داد چطور میشد جواب رو کاملتر کرد.
من با دقت یادداشت میکردم.
این چیزا از هر نمرهای ارزشمندتر بود.
جلسه که تموم شد، من و ترنم از سالن خارج شدیم.
همین که به راهرو رسیدیم، صدای دو نفر رو شنیدم.
ناخواسته مکث کردم.
یکی از صداها متعلق به استاد راد بود.
اون یکی...
دکتر آریا.
عملکردشون خوبه.
مخصوصاً خانم نیکفر و خانم موسوی.
موافقم.
همین.
فقط همین دو جمله.
اما من سریع راهم رو ادامه دادم.
نه به خاطر اینکه چیز مهمی شنیده بودم.
فقط حس میکردم شنیدن ادامه حرفهای استادها کار درستی نیست.
وقتی به پارکینگ رسیدیم، ترنم گفت:
امروز خوب بود.
آره.
ولی هنوز جا برای بهتر شدن داریم.
خیلی زیاد.
لبخند کوچیکی زدم.
برای اولین بار حس میکردم مسابقه فقط یه رقابت نیست.
یه فرصته.
فرصتی برای اینکه خودم رو به خودم ثابت کنم.
و این برای من از هر چیزی مهمتر بود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت57
از زبان زهرا:
اگر از من میپرسیدین سختترین بخش دندانپزشکی چیه، تا یک ماه پیش یه جواب داشتم.
اما الان جوابم عوض شده بود.
سختترین بخش دندانپزشکی این بود که همزمان دانشگاه، دوره، پروژه و مسابقه علمی رو مدیریت کنی و هنوز یادت بمونه انسان هستی.
امروز هم از همون روزها بود.
ساعت نزدیک ظهر بود و من و ترنم تازه از دانشگاه رسیده بودیم بیمارستان.
همین که وارد سالن شدیم، متوجه شدم فضا یه کم فرق داره.
همه دور تابلو اعلانات جمع شده بودن.
چی شده؟
نازنین از وسط جمعیت گفت:
اسامی مرحله اول انتخاب تیم رو زدن!
من و ترنم سریع جلو رفتیم.
لیست کوتاه بود.
خیلی کوتاه.
چشمم روی اسمها چرخید.
نازنین.
امیرحسین رادمنش.
ترنم.
...
و زهرا نیکفر.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
خداروشکر.
نازنین تقریباً داشت از خوشحالی بال در میآورد.
قبول شدیم!
آرومتر.
نمیتونم.
ترنم فقط لبخند خیلی کوچیکی زد.
که برای ترنم معادل جشن مفصل بود.
چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم.
استاد راد پشت تریبون ایستاده بود.
تبریک میگم به افرادی که به مرحله بعد راه پیدا کردن.
بعد مکث کوتاهی کرد.
اما هنوز چیزی تموم نشده.
چند نفر همزمان آه کشیدن.
استاد راد ادامه داد:
از این مرحله به بعد رقابت جدیتر میشه.
و واقعاً هم جدیتر شد.
همون روز یه آزمون تحلیلی برگزار کردن.
سؤالها سخت بودن.
خیلی سخت.
از اون مدل سؤالهایی که باید چند بار میخوندی تا بفهمی اصلاً چی میخوان.
من مشغول جواب دادن بودم که یه لحظه حس کردم کسی کنار میزم ایستاده.
سرم رو بلند نکردم.
ولی از کفشهای رسمی مشکی فهمیدم دکتر آریاست.
چند ثانیه همونجا موند.
بعد رفت.
و من تازه فهمیدم تمام اون مدت نفسم رو نگه داشته بودم.
عالی بود زهرا.
خیلی عادی رفتار کردی.
آزمون که تموم شد، همه خسته بودن.
حتی امیرحسین که معمولاً خیلی خونسرد به نظر میرسید.
از سالن خارج شدیم.
من و ترنم داشتیم سمت آسانسور میرفتیم که صدایی از پشت سرمون اومد.
خانم نیکفر.
برگشتم.
امیرحسین بود.
بله؟
سؤال آخر رو چطور حل کردین؟
چند دقیقه درباره آزمون حرف زدیم.
فقط درباره درس.
فقط درباره تحلیل سؤالها.
بعد سر تکون داد.
جالب بود.
ممنون.
امیدوارم تو مرحله بعد هم قبول بشین.
شما هم همینطور.
لبخند زد و رفت.
وقتی وارد آسانسور شدیم، ترنم گفت:
رقابت جالبی شده.
آره.
امیرحسین واقعاً قویه.
هست.
تو هم هستی.
نگاهش کردم.
این تعریف بود؟
بله.
از طرف تو؟
بله.
این روز رو تو تقویم علامت میزنم.
برای چند ثانیه لبخند زد.
و من با خودم فکر کردم که شاید مسابقه سختتر شده باشه...
اما منم قویتر از قبل شده بودم.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت58
از زبان زهرا:
مرحله بعد مسابقه رسماً شروع شده بود.
و این یعنی خواب کمتر.
استرس بیشتر.
و چای بیشتر.
خیلی بیشتر.
من و ترنم توی کتابخونه دانشگاه نشسته بودیم.
جلو هر کدوممون یه لپتاپ، چند تا جزوه و یه لیوان چای بود.
حدود دو ساعت بود که داشتیم درس میخوندیم.
دو ساعت کامل.
بدون وقفه.
من به صفحه لپتاپ خیره شده بودم و حس میکردم کلمات کمکم دارن جلوی چشمم راه میرن.
ترنم.
بله؟
فکر کنم مغزم خاموش شده.
نه.
از کجا مطمئنی؟
چون هنوز حرف میزنی.
منطقیه.
دوباره برگشتم سمت صفحه.
همون موقع یه صندلی کنار میزمون کشیده شد.
سر بلند کردم.
امیرحسین بود.
سلام.
سلام.
سلام.
چند تا کتاب دستش بود.
کتابخونه شلوغه. مشکلی نیست اینجا بشینم؟
ترنم گفت:
نه.
و امیرحسین نشست.
حدود ده دقیقه هیچکس حرفی نزد.
فقط صدای ورق خوردن کتابها میومد.
تا اینکه من یه قسمت از جزوه رو خوندم و اخمام رفت تو هم.
اینو میفهمی؟
جزوه رو سمت ترنم گرفتم.
قبل از اینکه جواب بده، امیرحسین نگاه کوتاهی انداخت.
اون بخش رو اشتباه خوندین.
چی؟
کتابش رو جلو کشید.
منظورش اینه.
چند دقیقه توضیح داد.
و متأسفانه حق با اون بود.
اوه.
نگران نباشین. منم دفعه اول اشتباه فهمیده بودم.
ممنون.
دوباره مشغول درس شدیم.
اما حالا هر از گاهی بحث علمی کوتاهی بینمون شکل میگرفت.
نه چیزی بیشتر.
فقط درس.
حدود یک ساعت بعد، گوشی من لرزید.
پیام از فاطمه.
«زندهای؟»
لبخند زدم.
جواب دادم:
«فعلاً.»
سه ثانیه بعد جواب اومد:
«مامان گفته غذا بخور.»
به ترنم نشون دادم.
گفت:
حق با مامانته.
شماها چرا با هم متحد شدین؟
چون درست میگه.
آهی کشیدم.
نیم ساعت بعد بالاخره وسایلمون رو جمع کردیم.
من و ترنم از کتابخونه خارج شدیم.
امیرحسین هم همراهمون اومد.
دم در کتابخونه گفت:
موفق باشین.
شما هم همینطور.
خداحافظ.
و رفت.
وقتی از محوطه دانشگاه رد میشدیم، ترنم گفت:
آدم باهوشیه.
آره.
ولی زیادی درس میخونه.
این حرف از تو خیلی عجیبه.
برای اولین بار خودش هم خندید.
درسته.
سوار ماشین شدیم.
من ماشین رو روشن کردم.
اما قبل از حرکت، چشمم به ساختمان اصلی دانشگاه افتاد.
کمکم داشتیم به مراحل جدی مسابقه نزدیک میشدیم.
و برای اولین بار حس میکردم رقابت واقعی تازه شروع شده.
رقابتی که قراره همهمون رو به چالش بکشه.
حتی من.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت59
از زبان زهرا:
امروز برخلاف همیشه، من و ترنم زودتر از بقیه رسیدیم بیمارستان.
دلیلش هم ترافیک نبود.
بلکه این بود که من آدرس رو اشتباه نگاه کرده بودم و فکر کرده بودم جلسه نیم ساعت زودتر شروع میشه.
الان هم داشتیم توی سالن تقریباً خالی مینشستیم و به در و دیوار نگاه میکردیم.
ترنم.
بله؟
اگه یه روز من نباشم، تو چیکار میکنی؟
به موقع به همه جا میرسم.
خیلی بیرحمی.
حقیقت تلخه.
چند دقیقه بعد نازنین وارد شد.
همین که ما رو دید، گفت:
شما چرا اینقدر زود اومدین؟
اشتباه استراتژیک.
آهان، فهمیدم.
کمکم بقیه هم رسیدن و سالن شلوغ شد.
امروز قرار بود نتیجه مرحله دوم اعلام بشه.
همین موضوع باعث شده بود همه یه مقدار مضطرب باشن.
حتی نازنین که از شدت استرس بطری آبش رو برعکس گرفته بود.
بالاخره استاد راد وارد شد.
پوشهای دستش بود.
و این یعنی خبرهای مهم.
همه ساکت شدن.
خب، نتایج مرحله دوم آماده شده.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
استاد راد شروع کرد اسمها رو خوندن.
چند نفر حذف شده بودن.
چند نفر هم به مرحله بعد راه پیدا کرده بودن.
وقتی اسم ترنم رو شنیدم، لبخند زدم.
بعد اسم خودم.
و چند لحظه بعد هم اسم امیرحسین.
نازنین هم قبول شده بود.
طوری نفس راحت کشید که انگار از اتاق عمل بیرون اومده.
بعد از اعلام نتایج، دکتر آریا جلو اومد.
نگاهش روی جمع چرخید.
از اینجا به بعد رقابت سختتر میشه.
چند نفر زیر لب گفتن:
از اینم سختتر؟
دکتر آریا ادامه داد:
چون از این مرحله به بعد، فقط علم کافی نیست.
باید تحت فشار هم درست تصمیم بگیرین.
جلسه اون روز بیشتر روی کار عملی متمرکز بود.
هر گروه باید در زمان محدود یه کیس رو بررسی میکرد.
من، ترنم و امیرحسین دوباره توی یه گروه افتادیم.
حدود یک ساعت مشغول کار بودیم.
همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه وسط کار، یکی از ابزارها از روی میز افتاد.
تق!
همه سر چرخوندن.
من هم به ابزار روی زمین نگاه کردم.
امیرحسین گفت:
فکر کنم امروز شانس با ما نیست.
هنوز زوده برای نتیجهگیری.
ترنم بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ابزار افتاده، پرونده که نسوخته.
برای چند ثانیه هر سه خندیدیم.
و دوباره برگشتیم سر کار.
جلسه که تموم شد، من و ترنم راه افتادیم سمت پارکینگ.
هوا رو به تاریکی میرفت.
خسته شدم.
مشخصه.
انقدر مشخصه؟
سه بار داشتی کیف خالی رو روی شونهات جا به جا میکردی.
اوه.
ترنم لبخند کوچیکی زد.
سوار ماشین شدم و استارت زدم.
قبل از حرکت، یه لحظه به ساختمون بیمارستان نگاه کردم.
مسابقه داشت جدیتر میشد.
رقابت هم همینطور.
اما راستش...
من از این چالش خوشم میاومد.
خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت60
از زبان زهرا:
از وقتی تیم جدید تشکیل شده بود، همه چیز یه شکل دیگهای گرفته بود.
دیگه بحث فقط کلاس و تمرین نبود.
هر حرکت، هر جواب، هر تصمیم زیر نظر بود.
من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش حالا رسماً یه تیم بودیم.
و این یعنی فشار بیشتر.
امروز قرار بود اولین جلسه رسمی تیم برگزار بشه.
داخل اتاق تمرین بیمارستان.
وقتی وارد شدیم، امیرحسین زودتر رسیده بود.
سلام.
سلام.
سلام.
ترنم طبق معمول کوتاه جواب داد و نشست.
استاد راد هم چند دقیقه بعد وارد شد.
بدون مقدمه گفت:
از این به بعد کار شما فقط حل کردن مسئله نیست.
چند لحظه مکث کرد.
باید زیر فشار هم درست تصمیم بگیرین.
بعد یه پرونده روی میز گذاشت.
این اولین تمرین تیمی شماست.
پرونده رو باز کردم.
سنگین بود.
خیلی سنگین.
از اون مدل کیسهایی که نصف اطلاعاتش ناقص بود و نصفش هم گمراهکننده.
امیرحسین گفت:
ناقصه.
عمداً ناقصه.
ترنم اضافه کرد:
یعنی باید اطلاعات رو حدس بزنیم.
استاد راد سر تکون داد.
باید فرضیهسازی کنین و دفاع کنین.
شروع کردیم به کار.
اول ساکت بودیم.
بعد بحثها شروع شد.
امیرحسین یه فرضیه داد.
من ردش کردم.
من یه تحلیل دادم.
ترنم اصلاحش کرد.
بحث بالا گرفت.
نه دعوا.
نه تنش.
فقط جدی.
خیلی جدی.
بعد از حدود چهل دقیقه، بالاخره به یه نتیجه رسیدیم.
اما هنوز مطمئن نبودیم.
من پرونده رو نگاه کردم.
خیلی ریسکیه.
امیرحسین گفت:
ولی منطقیه.
ترنم گفت:
بین ریسک و منطق باید یکی رو انتخاب کنیم.
سکوت شد.
چند ثانیه.
بعد گفتم:
من ریسک رو انتخاب میکنم.
امیرحسین نگاهم کرد.
مطمئنی؟
نه.
نگاهش برای لحظهای جدیتر شد.
بعد گفت:
خوبه.
چون اینجا جای تصمیمهای مطمئنه نیست.
ترنم هم سر تکون داد.
موافقم.
نتیجه رو ثبت کردیم.
وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط چند ثانیه نگاه کرد.
بعد گفت:
خوب نبود.
قلبم یه لحظه ریخت.
اما ادامه داد:
خیلی خوب هم نبود.
مکث.
ولی شجاعانه بود.
و این جمله از هر نمرهای مهمتر بود.
بعد از جلسه، از اتاق بیرون اومدیم.
هوا تاریک شده بود.
راهرو تقریباً خلوت بود.
من گفتم:
شجاعانه یعنی چی دقیقاً؟
امیرحسین گفت:
یعنی ممکنه غلط باشه.
ترنم اضافه کرد:
ولی جرأت تصمیمگیری داشتیم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
خب... پس بد نبود.
امیرحسین گفت:
نه.
خوب بود.
برای چند ثانیه چیزی نگفتم.
بعد فقط به راه رفتن ادامه دادم.
و توی ذهنم فهمیدم که این مسابقه دیگه فقط یه رقابت علمی نیست.
یه چیزی شبیه امتحان واقعی بود.
برای تصمیم گرفتن.
برای مسئولیت.
و برای اینکه بفهمی وقتی هیچ جواب کاملاً درستی وجود نداره...
تو چه انتخابی میکنی.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱