eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: اگر از من می‌پرسیدین سخت‌ترین بخش دندانپزشکی چیه، تا یک ماه پیش یه جواب داشتم. اما الان جوابم عوض شده بود. سخت‌ترین بخش دندانپزشکی این بود که همزمان دانشگاه، دوره، پروژه و مسابقه علمی رو مدیریت کنی و هنوز یادت بمونه انسان هستی. امروز هم از همون روزها بود. ساعت نزدیک ظهر بود و من و ترنم تازه از دانشگاه رسیده بودیم بیمارستان. همین که وارد سالن شدیم، متوجه شدم فضا یه کم فرق داره. همه دور تابلو اعلانات جمع شده بودن. چی شده؟ نازنین از وسط جمعیت گفت: اسامی مرحله اول انتخاب تیم رو زدن! من و ترنم سریع جلو رفتیم. لیست کوتاه بود. خیلی کوتاه. چشمم روی اسم‌ها چرخید. نازنین. امیرحسین رادمنش. ترنم. ... و زهرا نیک‌فر. نفسم رو آروم بیرون دادم. خداروشکر. نازنین تقریباً داشت از خوشحالی بال در می‌آورد. قبول شدیم! آروم‌تر. نمی‌تونم. ترنم فقط لبخند خیلی کوچیکی زد. که برای ترنم معادل جشن مفصل بود. چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم. استاد راد پشت تریبون ایستاده بود. تبریک میگم به افرادی که به مرحله بعد راه پیدا کردن. بعد مکث کوتاهی کرد. اما هنوز چیزی تموم نشده. چند نفر همزمان آه کشیدن. استاد راد ادامه داد: از این مرحله به بعد رقابت جدی‌تر میشه. و واقعاً هم جدی‌تر شد. همون روز یه آزمون تحلیلی برگزار کردن. سؤال‌ها سخت بودن. خیلی سخت. از اون مدل سؤال‌هایی که باید چند بار می‌خوندی تا بفهمی اصلاً چی می‌خوان. من مشغول جواب دادن بودم که یه لحظه حس کردم کسی کنار میزم ایستاده. سرم رو بلند نکردم. ولی از کفش‌های رسمی مشکی فهمیدم دکتر آریاست. چند ثانیه همونجا موند. بعد رفت. و من تازه فهمیدم تمام اون مدت نفسم رو نگه داشته بودم. عالی بود زهرا. خیلی عادی رفتار کردی. آزمون که تموم شد، همه خسته بودن. حتی امیرحسین که معمولاً خیلی خونسرد به نظر می‌رسید. از سالن خارج شدیم. من و ترنم داشتیم سمت آسانسور می‌رفتیم که صدایی از پشت سرمون اومد. خانم نیک‌فر. برگشتم. امیرحسین بود. بله؟ سؤال آخر رو چطور حل کردین؟ چند دقیقه درباره آزمون حرف زدیم. فقط درباره درس. فقط درباره تحلیل سؤال‌ها. بعد سر تکون داد. جالب بود. ممنون. امیدوارم تو مرحله بعد هم قبول بشین. شما هم همینطور. لبخند زد و رفت. وقتی وارد آسانسور شدیم، ترنم گفت: رقابت جالبی شده. آره. امیرحسین واقعاً قویه. هست. تو هم هستی. نگاهش کردم. این تعریف بود؟ بله. از طرف تو؟ بله. این روز رو تو تقویم علامت می‌زنم. برای چند ثانیه لبخند زد. و من با خودم فکر کردم که شاید مسابقه سخت‌تر شده باشه... اما منم قوی‌تر از قبل شده بودم. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: مرحله بعد مسابقه رسماً شروع شده بود. و این یعنی خواب کمتر. استرس بیشتر. و چای بیشتر. خیلی بیشتر. من و ترنم توی کتابخونه دانشگاه نشسته بودیم. جلو هر کدوممون یه لپ‌تاپ، چند تا جزوه و یه لیوان چای بود. حدود دو ساعت بود که داشتیم درس می‌خوندیم. دو ساعت کامل. بدون وقفه. من به صفحه لپ‌تاپ خیره شده بودم و حس می‌کردم کلمات کم‌کم دارن جلوی چشمم راه میرن. ترنم. بله؟ فکر کنم مغزم خاموش شده. نه. از کجا مطمئنی؟ چون هنوز حرف می‌زنی. منطقیه. دوباره برگشتم سمت صفحه. همون موقع یه صندلی کنار میزمون کشیده شد. سر بلند کردم. امیرحسین بود. سلام. سلام. سلام. چند تا کتاب دستش بود. کتابخونه شلوغه. مشکلی نیست اینجا بشینم؟ ترنم گفت: نه. و امیرحسین نشست. حدود ده دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد. فقط صدای ورق خوردن کتاب‌ها میومد. تا اینکه من یه قسمت از جزوه رو خوندم و اخمام رفت تو هم. اینو می‌فهمی؟ جزوه رو سمت ترنم گرفتم. قبل از اینکه جواب بده، امیرحسین نگاه کوتاهی انداخت. اون بخش رو اشتباه خوندین. چی؟ کتابش رو جلو کشید. منظورش اینه. چند دقیقه توضیح داد. و متأسفانه حق با اون بود. اوه. نگران نباشین. منم دفعه اول اشتباه فهمیده بودم. ممنون. دوباره مشغول درس شدیم. اما حالا هر از گاهی بحث علمی کوتاهی بینمون شکل می‌گرفت. نه چیزی بیشتر. فقط درس. حدود یک ساعت بعد، گوشی من لرزید. پیام از فاطمه. «زنده‌ای؟» لبخند زدم. جواب دادم: «فعلاً.» سه ثانیه بعد جواب اومد: «مامان گفته غذا بخور.» به ترنم نشون دادم. گفت: حق با مامانته. شماها چرا با هم متحد شدین؟ چون درست میگه. آهی کشیدم. نیم ساعت بعد بالاخره وسایلمون رو جمع کردیم. من و ترنم از کتابخونه خارج شدیم. امیرحسین هم همراهمون اومد. دم در کتابخونه گفت: موفق باشین. شما هم همینطور. خداحافظ. و رفت. وقتی از محوطه دانشگاه رد می‌شدیم، ترنم گفت: آدم باهوشیه. آره. ولی زیادی درس می‌خونه. این حرف از تو خیلی عجیبه. برای اولین بار خودش هم خندید. درسته. سوار ماشین شدیم. من ماشین رو روشن کردم. اما قبل از حرکت، چشمم به ساختمان اصلی دانشگاه افتاد. کم‌کم داشتیم به مراحل جدی مسابقه نزدیک می‌شدیم. و برای اولین بار حس می‌کردم رقابت واقعی تازه شروع شده. رقابتی که قراره همه‌مون رو به چالش بکشه. حتی من. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: امروز برخلاف همیشه، من و ترنم زودتر از بقیه رسیدیم بیمارستان. دلیلش هم ترافیک نبود. بلکه این بود که من آدرس رو اشتباه نگاه کرده بودم و فکر کرده بودم جلسه نیم ساعت زودتر شروع میشه. الان هم داشتیم توی سالن تقریباً خالی می‌نشستیم و به در و دیوار نگاه می‌کردیم. ترنم. بله؟ اگه یه روز من نباشم، تو چیکار می‌کنی؟ به موقع به همه جا می‌رسم. خیلی بی‌رحمی. حقیقت تلخه. چند دقیقه بعد نازنین وارد شد. همین که ما رو دید، گفت: شما چرا اینقدر زود اومدین؟ اشتباه استراتژیک. آهان، فهمیدم. کم‌کم بقیه هم رسیدن و سالن شلوغ شد. امروز قرار بود نتیجه مرحله دوم اعلام بشه. همین موضوع باعث شده بود همه یه مقدار مضطرب باشن. حتی نازنین که از شدت استرس بطری آبش رو برعکس گرفته بود. بالاخره استاد راد وارد شد. پوشه‌ای دستش بود. و این یعنی خبرهای مهم. همه ساکت شدن. خب، نتایج مرحله دوم آماده شده. نفسم رو آروم بیرون دادم. استاد راد شروع کرد اسم‌ها رو خوندن. چند نفر حذف شده بودن. چند نفر هم به مرحله بعد راه پیدا کرده بودن. وقتی اسم ترنم رو شنیدم، لبخند زدم. بعد اسم خودم. و چند لحظه بعد هم اسم امیرحسین. نازنین هم قبول شده بود. طوری نفس راحت کشید که انگار از اتاق عمل بیرون اومده. بعد از اعلام نتایج، دکتر آریا جلو اومد. نگاهش روی جمع چرخید. از اینجا به بعد رقابت سخت‌تر میشه. چند نفر زیر لب گفتن: از اینم سخت‌تر؟ دکتر آریا ادامه داد: چون از این مرحله به بعد، فقط علم کافی نیست. باید تحت فشار هم درست تصمیم بگیرین. جلسه اون روز بیشتر روی کار عملی متمرکز بود. هر گروه باید در زمان محدود یه کیس رو بررسی می‌کرد. من، ترنم و امیرحسین دوباره توی یه گروه افتادیم. حدود یک ساعت مشغول کار بودیم. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه وسط کار، یکی از ابزارها از روی میز افتاد. تق! همه سر چرخوندن. من هم به ابزار روی زمین نگاه کردم. امیرحسین گفت: فکر کنم امروز شانس با ما نیست. هنوز زوده برای نتیجه‌گیری. ترنم بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: ابزار افتاده، پرونده که نسوخته. برای چند ثانیه هر سه خندیدیم. و دوباره برگشتیم سر کار. جلسه که تموم شد، من و ترنم راه افتادیم سمت پارکینگ. هوا رو به تاریکی می‌رفت. خسته شدم. مشخصه. انقدر مشخصه؟ سه بار داشتی کیف خالی رو روی شونه‌ات جا به جا می‌کردی. اوه. ترنم لبخند کوچیکی زد. سوار ماشین شدم و استارت زدم. قبل از حرکت، یه لحظه به ساختمون بیمارستان نگاه کردم. مسابقه داشت جدی‌تر می‌شد. رقابت هم همینطور. اما راستش... من از این چالش خوشم می‌اومد. خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم. @etrena ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از وقتی تیم جدید تشکیل شده بود، همه چیز یه شکل دیگه‌ای گرفته بود. دیگه بحث فقط کلاس و تمرین نبود. هر حرکت، هر جواب، هر تصمیم زیر نظر بود. من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش حالا رسماً یه تیم بودیم. و این یعنی فشار بیشتر. امروز قرار بود اولین جلسه رسمی تیم برگزار بشه. داخل اتاق تمرین بیمارستان. وقتی وارد شدیم، امیرحسین زودتر رسیده بود. سلام. سلام. سلام. ترنم طبق معمول کوتاه جواب داد و نشست. استاد راد هم چند دقیقه بعد وارد شد. بدون مقدمه گفت: از این به بعد کار شما فقط حل کردن مسئله نیست. چند لحظه مکث کرد. باید زیر فشار هم درست تصمیم بگیرین. بعد یه پرونده روی میز گذاشت. این اولین تمرین تیمی شماست. پرونده رو باز کردم. سنگین بود. خیلی سنگین. از اون مدل کیس‌هایی که نصف اطلاعاتش ناقص بود و نصفش هم گمراه‌کننده. امیرحسین گفت: ناقصه. عمداً ناقصه. ترنم اضافه کرد: یعنی باید اطلاعات رو حدس بزنیم. استاد راد سر تکون داد. باید فرضیه‌سازی کنین و دفاع کنین. شروع کردیم به کار. اول ساکت بودیم. بعد بحث‌ها شروع شد. امیرحسین یه فرضیه داد. من ردش کردم. من یه تحلیل دادم. ترنم اصلاحش کرد. بحث بالا گرفت. نه دعوا. نه تنش. فقط جدی. خیلی جدی. بعد از حدود چهل دقیقه، بالاخره به یه نتیجه رسیدیم. اما هنوز مطمئن نبودیم. من پرونده رو نگاه کردم. خیلی ریسکیه. امیرحسین گفت: ولی منطقیه. ترنم گفت: بین ریسک و منطق باید یکی رو انتخاب کنیم. سکوت شد. چند ثانیه. بعد گفتم: من ریسک رو انتخاب می‌کنم. امیرحسین نگاهم کرد. مطمئنی؟ نه. نگاهش برای لحظه‌ای جدی‌تر شد. بعد گفت: خوبه. چون اینجا جای تصمیم‌های مطمئنه نیست. ترنم هم سر تکون داد. موافقم. نتیجه رو ثبت کردیم. وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط چند ثانیه نگاه کرد. بعد گفت: خوب نبود. قلبم یه لحظه ریخت. اما ادامه داد: خیلی خوب هم نبود. مکث. ولی شجاعانه بود. و این جمله از هر نمره‌ای مهم‌تر بود. بعد از جلسه، از اتاق بیرون اومدیم. هوا تاریک شده بود. راهرو تقریباً خلوت بود. من گفتم: شجاعانه یعنی چی دقیقاً؟ امیرحسین گفت: یعنی ممکنه غلط باشه. ترنم اضافه کرد: ولی جرأت تصمیم‌گیری داشتیم. چند لحظه سکوت شد. بعد لبخند کوچیکی روی لبم نشست. خب... پس بد نبود. امیرحسین گفت: نه. خوب بود. برای چند ثانیه چیزی نگفتم. بعد فقط به راه رفتن ادامه دادم. و توی ذهنم فهمیدم که این مسابقه دیگه فقط یه رقابت علمی نیست. یه چیزی شبیه امتحان واقعی بود. برای تصمیم گرفتن. برای مسئولیت. و برای اینکه بفهمی وقتی هیچ جواب کاملاً درستی وجود نداره... تو چه انتخابی می‌کنی. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
چیچی ؟ اینجآ یه دنیای عجیب درونه !! 🤡🫁 بدون اینجا که زندگی نمیشه کرد اخه✌️🏻🥱😭 پسٰتآیی که اینسٰتآیا واسٰ اسٖتوری می گیرن 🌸😌 ✦ ּ ۪  ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/3133932950C9ca8b4d75f دوباره‌بگوو‌؟‌کاشی بهشت رو نمیشناسی⇊؟😐💘 🤏🏻😼
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: صبحی که وارد بیمارستان شدیم، هوا از همیشه سنگین‌تر بود. نه به خاطر بارون یا خستگی. به خاطر نگاه‌هایی که انگار از قبل می‌دونستن قراره اتفاق مهمی بیفته. من و ترنم موسوی همزمان وارد سالن شدیم. حس می‌کنی امروز فرق داره؟ همیشه فرق داره. این جواب تو بود؟ بله. قبل از اینکه بیشتر حرف بزنیم، امیرحسین رادمنش از پشت سرمون رسید. سلام. سلام. سلام. نشستیم. استاد راد وارد شد، اما این بار تنها نبود. دو نفر همراهش بودن که لباس رسمی و پرونده‌های مهر شده داشتن. سکوت کامل شد. استاد راد گفت: امروز مرحله جدید شروع میشه. مکث کرد. از اینجا به بعد، شما فقط با هم رقابت نمی‌کنین. چند لحظه سکوت. با تیم‌های دیگه هم رقابت دارین. زمزمه‌ها شروع شد. نازنین آروم گفت: یعنی خارجی‌ها هم هستن؟ احتمالاً. استاد ادامه داد: و از این لحظه به بعد، ارزیابی فردی هم داریم. این جمله سنگین‌تر از بقیه بود. امیرحسین خیلی کوتاه گفت: یعنی زیر ذره‌بینیم. دقیقاً. استاد برگه‌ها رو بالا گرفت. تیم‌ها دوباره بررسی شدن. قلبم آروم تندتر شد. تیم شماره ۳: مکث. زهرا نیک‌فر. نفس حبس شد. ترنم موسوی. خداروشکر. امیرحسین رادمنش. همون تیم. برای یک لحظه فقط به هم نگاه کردیم. هیچ‌کس چیزی نگفت. چون لازم نبود. استاد راد ادامه داد: از این مرحله به بعد، اشتباهات ساده حذف می‌کنن. سکوت سنگین شد. وقتی جلسه تموم شد، از سالن بیرون اومدیم. راهرو طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. من گفتم: حس می‌کنم داریم وارد بخش خطرناک‌تری میشیم. ترنم گفت: درست حس می‌کنی. امیرحسین اضافه کرد: اینجا دیگه جای عقب کشیدن نیست. چند ثانیه سکوت شد. بعد من فقط جلو رو نگاه کردم. و فهمیدم مسابقه تازه داره رنگ واقعی خودش رو نشون میده. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از وقتی وارد مرحله جدید مسابقه شده بودیم، زمان دیگه مثل قبل حرکت نمی‌کرد. یا خیلی کند می‌گذشت… یا یهو می‌پرید جلو. امروز جزو همون روزهای “پرش‌دار” بود. من و ترنم موسوی زودتر از بقیه رسیدیم بیمارستان. امیرحسین رادمنش هم چند دقیقه بعد وارد شد. هنوز سلام و احوال‌پرسی کامل تموم نشده بود که استاد راد وارد سالن شد. این بار صورتش جدی‌تر از همیشه بود. امروز ارزیابی فردی داریم. سالن ساکت شد. هر نفر جدا وارد اتاق میشه و روی یک کیس ناشناخته کار می‌کنه. زمزمه‌ها شروع شد. نازنین زیر لب گفت: ناشناخته یعنی چی؟ یعنی غافلگیری. ترنم خیلی آرام گفت: یعنی هیچ آماده‌سازی قبلی نداری. قلبم یه لحظه سنگین شد. استاد راد ادامه داد: ترتیب ورود مشخص شده. نگاهی به لیست انداخت. نفر اول: زهرا نیک‌فر. نفسم رو نگه داشتم. همین؟ الان؟ من حتی فرصت فکر کردن هم نداشتم. بلند شدم. ترنم آروم گفت: آروم. سعی می‌کنم. امیرحسین فقط نگاهم کرد. موفق باشی. ممنون. و وارد اتاق شدم. اتاق کوچیک بود. فقط یه میز. یه مانیتور. و یه پرونده بسته. دکتر آریا اونجا بود. مثل همیشه آرام. بشینید. نشستم. پرونده رو جلویم گذاشت. این کیس واقعی نیست. چند لحظه مکث کرد. اما بر اساس پرونده‌های واقعی طراحی شده. خب. این بدتر بود. چون یعنی هیچ جواب از قبل حفظ‌شده‌ای وجود نداشت. پرونده رو باز کردم. شروع کردم به خواندن. سکوت کامل بود. فقط صدای ورق زدن کاغذها. چند دقیقه گذشت. دکتر آریا گفت: تحلیل اولیه؟ احتمال چند تشخیص وجود داره… شروع کردم توضیح دادن. آروم اول. بعد دقیق‌تر. کم‌کم حس کردم دارم وارد فضای خودم میشم. جایی که همه چیز منطقی میشه. وقتی حرف زدنم تموم شد، سکوت شد. فکر کردم اشتباه کردم. اما بعد دکتر آریا گفت: خوب بود. فقط همین. نه تعریف اضافه. نه لبخند. اما همین کلمه کافی بود. پرونده بسته شد. می‌تونید برید. بلند شدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، ترنم موسوی همونجا منتظرم بود. چطور بود؟ زنده‌م. یعنی خوب بود؟ فکر کنم. امیرحسین از اون طرف سالن نگاه کرد. نوبت من شد؟ آره. قبل از اینکه بره، فقط گفت: امیدوارم همون‌قدر دقیق باشه که فکر می‌کنم. و رفت داخل. ترنم آروم گفت: این مسابقه داره جدی‌تر از چیزی میشه که فکر می‌کردیم. خیلی جدی‌تر. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد گفتم: ولی یه چیزی رو فهمیدم. چی؟ اینکه تحت فشار، تازه می‌فهمی واقعاً چی بلدی. ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت. این جمله‌ت خوب بود. ثبتش کن. نمی‌کنم. چرا؟ چون خطرناک میشه. لبخند زدم. و برای اولین بار، از این فشار… به جای فرار کردن، حس کردم دارم رشد می‌کنم. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: سالن ارزیابی برای اولین بار تو این چند روز، خیلی ساکت بود. اون سکوتی که نه از آرامشه… نه از بی‌حوصلگی… از انتظار میاد. من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش کنار هم ایستاده بودیم. هر سه‌مون تازه از اتاق ارزیابی بیرون اومده بودیم. و حالا فقط یک چیز مونده بود: نتیجه. درِ سالن باز شد. استاد راد وارد شد. این بار همراهش دکتر آریا هم بود. همین که نگاهشون افتاد به جمع، همه صاف ایستادن. استاد راد گفت: نتایج فردی بررسی شده. سکوت کامل‌تر شد. هر سه نفری که در این تیم بودن، عملکرد قابل قبولی داشتن. نفسم رو آروم بیرون دادم. این جمله خوب بود… ولی هنوز “نتیجه” نبود. استاد ادامه داد: اما تفاوت‌ها در جزئیاته. برگه‌ای دستش بود. زهرا نیک‌فر. قلبم یه لحظه ایستاد. تحلیل قوی، تصمیم‌گیری سریع، اما در بعضی بخش‌ها ریسک بالا. چند ثانیه مکث کرد. امتیاز: بالا. چشمم رو بستم و فقط نفس کشیدم. بعد: ترنم موسوی. ترنم حتی پلک هم نزد. تحلیل دقیق، کنترل کامل، اما کمی محافظه‌کار در تصمیم نهایی. امتیاز: بالا. ترنم خیلی آروم گفت: قابل پیش‌بینی بود. نازنین از دور آه کشید: این دیگه چه آدمیه… استاد راد نگاهش رو ادامه داد. امیرحسین رادمنش. سکوت سالن سنگین‌تر شد. تحلیل ساختاری قوی، تسلط بالا، و مدیریت تیمی خوب. مکث طولانی‌تر. امتیاز: بالا. چند نفر زیر لب گفتن: هر سه بالا؟! یکی از داورها که کنار دکتر آریا بود، آهسته گفت: اختلاف‌ها خیلی کمه. دکتر آریا جواب داد: دقیقاً همینه مشکل. همه نگاه‌ها رفت سمتش. او ادامه داد: وقتی اختلاف کم باشه، انتخاب سخت‌تر میشه. استاد راد برگه‌ها رو بست. بنابراین تصمیم نهایی هنوز گرفته نشده. سالن یه لحظه منفجر شد از زمزمه‌ها. نازنین برگشت سمت ما: یعنی چی هنوز انتخاب نشدیم؟! یعنی هنوز تموم نشده. ترنم خیلی آروم گفت: طبیعی بود. امیرحسین نگاهش رو از روی برگه‌ها برداشت. این تازه فاز جدیه. من آهسته گفتم: یعنی دوباره بررسی می‌کنن؟ دکتر آریا خیلی کوتاه گفت: بله. و این بار، بدون اطلاع شما. سکوت افتاد. این جمله فرق داشت. بدون اطلاع. یعنی زیر نظر بودن، حتی وقتی فکر می‌کنی تموم شده. از سالن که بیرون اومدیم، هوا سردتر به نظر می‌رسید. من گفتم: حس خوبی ندارم. ترنم گفت: قرار هم نیست داشته باشی. امیرحسین اضافه کرد: اینجا جاییه که اشتباهات کوچک، بزرگ دیده میشن. چند ثانیه سکوت شد. بعد من فقط جلو رو نگاه کردم. و فهمیدم این مسابقه دیگه وارد مرحله‌ای شده که حتی “تمام شدن آزمون” هم یعنی شروع یه بررسی جدید. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از اون روزی که گفتن «بررسی بدون اطلاع»، دیگه هیچ‌کس توی بیمارستان مثل قبل رفتار نمی‌کرد. حتی راه رفتن‌ها هم محتاط‌تر شده بود. انگار همه داشتن خودشون رو در حالت “آزمایشی” نگه می‌داشتن. من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم. نازنین از دور دست تکون داد ولی این بار خبری از شوخی و انرژی همیشگی نبود. اینجا همه چی عوض شده. ترنم خیلی آروم گفت: نه. فقط ما تازه فهمیدیم قبلاً جدی بوده. قبل از اینکه جواب بدم، امیرحسین رادمنش وارد شد. نگاهش کوتاه روی ما موند. صبح بخیر. صبح بخیر. صبح بخیر. همه نشستیم. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد، اما این بار همراهش یه پوشه معمولی نبود. یه پوشه مهر قرمز. همین کافی بود. سالن ساکت شد. امروز ارزیابی غیرمستقیم داریم. زمزمه‌ها شروع شد. یعنی شما فکر می‌کنید تمرین دارید، اما در واقع دارید ارزیابی می‌شید. نازنین زیر لب گفت: این دیگه خیلی فیلمه… واقعیت گاهی از فیلم بدتره. ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت. دقیقاً. استاد ادامه داد: تیم‌ها همونن، اما این بار بدون اطلاع از کیس واقعی کار می‌کنید. بعد برگه‌ها رو پخش کرد. ما شروع کردیم. پرونده ظاهراً ساده بود. خیلی ساده. و همین خطرناک‌ترین حالت بود. امیرحسین گفت: این زیادی ساده‌ست. موافقم. ترنم اضافه کرد: معمولاً وقتی ساده‌ست، یه چیزی پنهانه. شروع کردیم به بررسی. ده دقیقه بعد، اولین تناقض پیدا شد. من گفتم: این علائم با تشخیص اولیه جور درنمیاد. امیرحسین سریع جواب داد: پس باید فرضیه رو عوض کنیم. ترنم خیلی دقیق گفت: نه، باید داده رو دوباره بررسی کنیم. سکوت کوتاه. بعد من گفتم: داده ناقصه. امیرحسین نگاهش رو بالا آورد. دقیقاً. چند دقیقه بعد، تصویر کامل‌تر شد. و اونجا بود که فهمیدیم مشکل چیه. این پرونده اصلاً برای تشخیص نبود. برای گمراه کردن بود. نازنین با تعجب گفت: یعنی چی؟ یعنی جواب درست مهم نیست، مسیر فکری مهمه. استاد راد از انتهای سالن گفت: دقیقاً. سکوت افتاد. استاد ادامه داد: شما فقط نتیجه رو نمی‌دین. شما دارید دیده می‌شید. چند لحظه سکوت شد. وقتی از سالن بیرون اومدیم، من احساس خستگی عجیبی داشتم. نه جسمی. ذهنی. ترنم گفت: این بازی داره عوض میشه. آره. امیرحسین اضافه کرد: و ما تازه وسطشیم. من به آسمون نگاه کردم. و با خودم فکر کردم شاید این مسابقه فقط برای انتخاب بهترین‌ها نیست… شاید برای اینه که ببینن کی زیر فشار خودش می‌مونه. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱