eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
20 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
چیچی ؟ اینجآ یه دنیای عجیب درونه !! 🤡🫁 بدون اینجا که زندگی نمیشه کرد اخه✌️🏻🥱😭 پسٰتآیی که اینسٰتآیا واسٰ اسٖتوری می گیرن 🌸😌 ✦ ּ ۪  ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) https://eitaa.com/joinchat/3133932950C9ca8b4d75f دوباره‌بگوو‌؟‌کاشی بهشت رو نمیشناسی⇊؟😐💘 🤏🏻😼
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: صبحی که وارد بیمارستان شدیم، هوا از همیشه سنگین‌تر بود. نه به خاطر بارون یا خستگی. به خاطر نگاه‌هایی که انگار از قبل می‌دونستن قراره اتفاق مهمی بیفته. من و ترنم موسوی همزمان وارد سالن شدیم. حس می‌کنی امروز فرق داره؟ همیشه فرق داره. این جواب تو بود؟ بله. قبل از اینکه بیشتر حرف بزنیم، امیرحسین رادمنش از پشت سرمون رسید. سلام. سلام. سلام. نشستیم. استاد راد وارد شد، اما این بار تنها نبود. دو نفر همراهش بودن که لباس رسمی و پرونده‌های مهر شده داشتن. سکوت کامل شد. استاد راد گفت: امروز مرحله جدید شروع میشه. مکث کرد. از اینجا به بعد، شما فقط با هم رقابت نمی‌کنین. چند لحظه سکوت. با تیم‌های دیگه هم رقابت دارین. زمزمه‌ها شروع شد. نازنین آروم گفت: یعنی خارجی‌ها هم هستن؟ احتمالاً. استاد ادامه داد: و از این لحظه به بعد، ارزیابی فردی هم داریم. این جمله سنگین‌تر از بقیه بود. امیرحسین خیلی کوتاه گفت: یعنی زیر ذره‌بینیم. دقیقاً. استاد برگه‌ها رو بالا گرفت. تیم‌ها دوباره بررسی شدن. قلبم آروم تندتر شد. تیم شماره ۳: مکث. زهرا نیک‌فر. نفس حبس شد. ترنم موسوی. خداروشکر. امیرحسین رادمنش. همون تیم. برای یک لحظه فقط به هم نگاه کردیم. هیچ‌کس چیزی نگفت. چون لازم نبود. استاد راد ادامه داد: از این مرحله به بعد، اشتباهات ساده حذف می‌کنن. سکوت سنگین شد. وقتی جلسه تموم شد، از سالن بیرون اومدیم. راهرو طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. من گفتم: حس می‌کنم داریم وارد بخش خطرناک‌تری میشیم. ترنم گفت: درست حس می‌کنی. امیرحسین اضافه کرد: اینجا دیگه جای عقب کشیدن نیست. چند ثانیه سکوت شد. بعد من فقط جلو رو نگاه کردم. و فهمیدم مسابقه تازه داره رنگ واقعی خودش رو نشون میده. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از وقتی وارد مرحله جدید مسابقه شده بودیم، زمان دیگه مثل قبل حرکت نمی‌کرد. یا خیلی کند می‌گذشت… یا یهو می‌پرید جلو. امروز جزو همون روزهای “پرش‌دار” بود. من و ترنم موسوی زودتر از بقیه رسیدیم بیمارستان. امیرحسین رادمنش هم چند دقیقه بعد وارد شد. هنوز سلام و احوال‌پرسی کامل تموم نشده بود که استاد راد وارد سالن شد. این بار صورتش جدی‌تر از همیشه بود. امروز ارزیابی فردی داریم. سالن ساکت شد. هر نفر جدا وارد اتاق میشه و روی یک کیس ناشناخته کار می‌کنه. زمزمه‌ها شروع شد. نازنین زیر لب گفت: ناشناخته یعنی چی؟ یعنی غافلگیری. ترنم خیلی آرام گفت: یعنی هیچ آماده‌سازی قبلی نداری. قلبم یه لحظه سنگین شد. استاد راد ادامه داد: ترتیب ورود مشخص شده. نگاهی به لیست انداخت. نفر اول: زهرا نیک‌فر. نفسم رو نگه داشتم. همین؟ الان؟ من حتی فرصت فکر کردن هم نداشتم. بلند شدم. ترنم آروم گفت: آروم. سعی می‌کنم. امیرحسین فقط نگاهم کرد. موفق باشی. ممنون. و وارد اتاق شدم. اتاق کوچیک بود. فقط یه میز. یه مانیتور. و یه پرونده بسته. دکتر آریا اونجا بود. مثل همیشه آرام. بشینید. نشستم. پرونده رو جلویم گذاشت. این کیس واقعی نیست. چند لحظه مکث کرد. اما بر اساس پرونده‌های واقعی طراحی شده. خب. این بدتر بود. چون یعنی هیچ جواب از قبل حفظ‌شده‌ای وجود نداشت. پرونده رو باز کردم. شروع کردم به خواندن. سکوت کامل بود. فقط صدای ورق زدن کاغذها. چند دقیقه گذشت. دکتر آریا گفت: تحلیل اولیه؟ احتمال چند تشخیص وجود داره… شروع کردم توضیح دادن. آروم اول. بعد دقیق‌تر. کم‌کم حس کردم دارم وارد فضای خودم میشم. جایی که همه چیز منطقی میشه. وقتی حرف زدنم تموم شد، سکوت شد. فکر کردم اشتباه کردم. اما بعد دکتر آریا گفت: خوب بود. فقط همین. نه تعریف اضافه. نه لبخند. اما همین کلمه کافی بود. پرونده بسته شد. می‌تونید برید. بلند شدم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، ترنم موسوی همونجا منتظرم بود. چطور بود؟ زنده‌م. یعنی خوب بود؟ فکر کنم. امیرحسین از اون طرف سالن نگاه کرد. نوبت من شد؟ آره. قبل از اینکه بره، فقط گفت: امیدوارم همون‌قدر دقیق باشه که فکر می‌کنم. و رفت داخل. ترنم آروم گفت: این مسابقه داره جدی‌تر از چیزی میشه که فکر می‌کردیم. خیلی جدی‌تر. چند ثانیه سکوت کردیم. بعد گفتم: ولی یه چیزی رو فهمیدم. چی؟ اینکه تحت فشار، تازه می‌فهمی واقعاً چی بلدی. ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت. این جمله‌ت خوب بود. ثبتش کن. نمی‌کنم. چرا؟ چون خطرناک میشه. لبخند زدم. و برای اولین بار، از این فشار… به جای فرار کردن، حس کردم دارم رشد می‌کنم. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: سالن ارزیابی برای اولین بار تو این چند روز، خیلی ساکت بود. اون سکوتی که نه از آرامشه… نه از بی‌حوصلگی… از انتظار میاد. من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش کنار هم ایستاده بودیم. هر سه‌مون تازه از اتاق ارزیابی بیرون اومده بودیم. و حالا فقط یک چیز مونده بود: نتیجه. درِ سالن باز شد. استاد راد وارد شد. این بار همراهش دکتر آریا هم بود. همین که نگاهشون افتاد به جمع، همه صاف ایستادن. استاد راد گفت: نتایج فردی بررسی شده. سکوت کامل‌تر شد. هر سه نفری که در این تیم بودن، عملکرد قابل قبولی داشتن. نفسم رو آروم بیرون دادم. این جمله خوب بود… ولی هنوز “نتیجه” نبود. استاد ادامه داد: اما تفاوت‌ها در جزئیاته. برگه‌ای دستش بود. زهرا نیک‌فر. قلبم یه لحظه ایستاد. تحلیل قوی، تصمیم‌گیری سریع، اما در بعضی بخش‌ها ریسک بالا. چند ثانیه مکث کرد. امتیاز: بالا. چشمم رو بستم و فقط نفس کشیدم. بعد: ترنم موسوی. ترنم حتی پلک هم نزد. تحلیل دقیق، کنترل کامل، اما کمی محافظه‌کار در تصمیم نهایی. امتیاز: بالا. ترنم خیلی آروم گفت: قابل پیش‌بینی بود. نازنین از دور آه کشید: این دیگه چه آدمیه… استاد راد نگاهش رو ادامه داد. امیرحسین رادمنش. سکوت سالن سنگین‌تر شد. تحلیل ساختاری قوی، تسلط بالا، و مدیریت تیمی خوب. مکث طولانی‌تر. امتیاز: بالا. چند نفر زیر لب گفتن: هر سه بالا؟! یکی از داورها که کنار دکتر آریا بود، آهسته گفت: اختلاف‌ها خیلی کمه. دکتر آریا جواب داد: دقیقاً همینه مشکل. همه نگاه‌ها رفت سمتش. او ادامه داد: وقتی اختلاف کم باشه، انتخاب سخت‌تر میشه. استاد راد برگه‌ها رو بست. بنابراین تصمیم نهایی هنوز گرفته نشده. سالن یه لحظه منفجر شد از زمزمه‌ها. نازنین برگشت سمت ما: یعنی چی هنوز انتخاب نشدیم؟! یعنی هنوز تموم نشده. ترنم خیلی آروم گفت: طبیعی بود. امیرحسین نگاهش رو از روی برگه‌ها برداشت. این تازه فاز جدیه. من آهسته گفتم: یعنی دوباره بررسی می‌کنن؟ دکتر آریا خیلی کوتاه گفت: بله. و این بار، بدون اطلاع شما. سکوت افتاد. این جمله فرق داشت. بدون اطلاع. یعنی زیر نظر بودن، حتی وقتی فکر می‌کنی تموم شده. از سالن که بیرون اومدیم، هوا سردتر به نظر می‌رسید. من گفتم: حس خوبی ندارم. ترنم گفت: قرار هم نیست داشته باشی. امیرحسین اضافه کرد: اینجا جاییه که اشتباهات کوچک، بزرگ دیده میشن. چند ثانیه سکوت شد. بعد من فقط جلو رو نگاه کردم. و فهمیدم این مسابقه دیگه وارد مرحله‌ای شده که حتی “تمام شدن آزمون” هم یعنی شروع یه بررسی جدید. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از اون روزی که گفتن «بررسی بدون اطلاع»، دیگه هیچ‌کس توی بیمارستان مثل قبل رفتار نمی‌کرد. حتی راه رفتن‌ها هم محتاط‌تر شده بود. انگار همه داشتن خودشون رو در حالت “آزمایشی” نگه می‌داشتن. من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم. نازنین از دور دست تکون داد ولی این بار خبری از شوخی و انرژی همیشگی نبود. اینجا همه چی عوض شده. ترنم خیلی آروم گفت: نه. فقط ما تازه فهمیدیم قبلاً جدی بوده. قبل از اینکه جواب بدم، امیرحسین رادمنش وارد شد. نگاهش کوتاه روی ما موند. صبح بخیر. صبح بخیر. صبح بخیر. همه نشستیم. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد، اما این بار همراهش یه پوشه معمولی نبود. یه پوشه مهر قرمز. همین کافی بود. سالن ساکت شد. امروز ارزیابی غیرمستقیم داریم. زمزمه‌ها شروع شد. یعنی شما فکر می‌کنید تمرین دارید، اما در واقع دارید ارزیابی می‌شید. نازنین زیر لب گفت: این دیگه خیلی فیلمه… واقعیت گاهی از فیلم بدتره. ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت. دقیقاً. استاد ادامه داد: تیم‌ها همونن، اما این بار بدون اطلاع از کیس واقعی کار می‌کنید. بعد برگه‌ها رو پخش کرد. ما شروع کردیم. پرونده ظاهراً ساده بود. خیلی ساده. و همین خطرناک‌ترین حالت بود. امیرحسین گفت: این زیادی ساده‌ست. موافقم. ترنم اضافه کرد: معمولاً وقتی ساده‌ست، یه چیزی پنهانه. شروع کردیم به بررسی. ده دقیقه بعد، اولین تناقض پیدا شد. من گفتم: این علائم با تشخیص اولیه جور درنمیاد. امیرحسین سریع جواب داد: پس باید فرضیه رو عوض کنیم. ترنم خیلی دقیق گفت: نه، باید داده رو دوباره بررسی کنیم. سکوت کوتاه. بعد من گفتم: داده ناقصه. امیرحسین نگاهش رو بالا آورد. دقیقاً. چند دقیقه بعد، تصویر کامل‌تر شد. و اونجا بود که فهمیدیم مشکل چیه. این پرونده اصلاً برای تشخیص نبود. برای گمراه کردن بود. نازنین با تعجب گفت: یعنی چی؟ یعنی جواب درست مهم نیست، مسیر فکری مهمه. استاد راد از انتهای سالن گفت: دقیقاً. سکوت افتاد. استاد ادامه داد: شما فقط نتیجه رو نمی‌دین. شما دارید دیده می‌شید. چند لحظه سکوت شد. وقتی از سالن بیرون اومدیم، من احساس خستگی عجیبی داشتم. نه جسمی. ذهنی. ترنم گفت: این بازی داره عوض میشه. آره. امیرحسین اضافه کرد: و ما تازه وسطشیم. من به آسمون نگاه کردم. و با خودم فکر کردم شاید این مسابقه فقط برای انتخاب بهترین‌ها نیست… شاید برای اینه که ببینن کی زیر فشار خودش می‌مونه. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
زیادی کوتوله‌ هستم نسبت به ایشون 😽💕
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از وقتی گفتن «دیده می‌شید»، همه چیز حتی نگاه‌ها هم تغییر کرده بود. دیگه کسی فقط جواب نمی‌داد. همه داشتن “نمایش” هم می‌دادن. من از این مدل فضا خوشم نمی‌اومد. نه اینکه نتونم توش بازی کنم… فقط ترجیح می‌دادم صادقانه تحلیل کنم، نه نمایشی. من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم. امیرحسین رادمنش هم همزمان رسید. سلام. سلام. سلام. نازنین با استرس گفت: من حس می‌کنم امروز قراره خراب کنم. تو همیشه قبل امتحان همینو میگی. چون همیشه هم همینو فکر می‌کنم. ترنم خیلی خونسرد گفت: تمرکز کن، نه پیش‌بینی. نازنین نفس عمیق کشید. سعی می‌کنم. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد. این بار بدون مقدمه گفت: امروز یک چالش گروهی دارید. سکوت کامل. اما با یک تغییر. مکث. خودتون انتخاب نمی‌کنید با چی کار می‌کنید. زمزمه‌ها شروع شد. استاد ادامه داد: تیم‌ها بین‌المللی شبیه‌سازی شدن. من ابروهام بالا رفت. بین‌المللی؟ ترنم خیلی آروم گفت: یعنی سطح سخت‌تر. استاد برگه‌ها رو بالا گرفت. هر تیم با یک سناریوی ناشناخته روبه‌رو میشه. بعد نگاهش رو روی ما چرخوند. و هیچ توضیح اضافه‌ای داده نمی‌شه. نازنین زیر لب گفت: این دیگه شکنجه‌ست… بیشتر شبیه واقعیه. برگه ما رسید. روی صفحه فقط چند خط بود. نه تشخیص. نه توضیح کامل. فقط علائم. امیرحسین گفت: این اصلاً کامل نیست. قرار نیست کامل باشه. ترنم ادامه داد: باید فرض کنیم چی کم داریم. شروع کردیم به کار. دقایق اول ساکت بودیم. بعد بحث شروع شد. امیرحسین یک فرضیه داد. من سریع ردش کردم. این با الگو نمی‌خونه. چرا؟ چون اینجا یه تناقض وجود داره. ترنم وارد بحث شد: کدوم تناقض؟ این علامت با بقیه هم‌خوانی نداره. چند دقیقه بحث کردیم. سخت بود. واقعاً سخت. تا اینکه امیرحسین گفت: پس باید از اول بچینیم. من مکث کردم. از اول؟ آره. ترنم سر تکون داد: منطقیه. و از نو شروع کردیم. این بار آهسته‌تر. دقیق‌تر. بدون عجله. وقتی زمان رو اعلام کردن، تازه داشتیم به نتیجه نزدیک می‌شدیم. من سریع نوشتم. امیرحسین تایید کرد. ترنم جمع‌بندی کرد. تحویل دادیم. بعد از خروج از سالن، من نفس عمیقی کشیدم. این یکی خیلی سخت بود. امیرحسین گفت: قرار بود همین باشه. ترنم اضافه کرد: این تازه استانداردشه. چند ثانیه سکوت شد. بعد من گفتم: یعنی سخت‌تر هم میشه؟ امیرحسین خیلی ساده گفت: بله. و همون یک کلمه کافی بود تا بفهمم… ما هنوز اول راهیم. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از اون روزی که گفتن «استاندارد تازه شروع شده»، هیچ‌کس دیگه با خیال راحت وارد سالن نمی‌شد. حتی من. حتی ترنم موسوی. حتی امیرحسین رادمنش. صبح، هوا سردتر از حد معمول بود. یا شاید من حسش می‌کردم. وقتی وارد بیمارستان شدیم، دیدیم روی تابلو اعلانات چیزی جدید زده شده. نازنین زودتر از ما رسیده بود و با چشم‌های گرد شده گفت: اینو دیدین؟ چی شده؟ با انگشت اشاره کرد. تغییر برنامه! من جلو رفتم. روی برگه نوشته شده بود: «از این مرحله به بعد، ارزیابی‌ها بدون اطلاع قبلی و در هر زمان از روز انجام می‌شود.» سکوت. نازنین آه کشید: یعنی حتی تو خواب هم؟ امیدوارم نه. ترنم خیلی آروم گفت: منظورش نزدیک به همینه. همه چی سنگین شد. چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد. بدون اینکه حتی به تابلو نگاه کنه گفت: شروع کردیم. سالن ساکت شد. امروز ارزیابی ناگهانی داریم. چند نفر همزمان گفتن: همین الان؟ استاد فقط سر تکون داد. بله. و بعد ادامه داد: هر تیم به یک اتاق جدا منتقل میشه. قلبم یه لحظه افتاد. من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش با هم نگاه کردیم. این دیگه تمرین نبود. واقعی شده بود. وقتی وارد اتاق شدیم، هیچ توضیحی نبود. فقط یک مانیتور روشن. و یک پرونده که همین الان روی میز گذاشته شد. امیرحسین گفت: این غیرعادیه. خیلی غیرعادیه. ترنم اضافه کرد: یعنی دقیقاً هدفش همینه. پرونده رو باز کردم. این بار حتی اطلاعات کمتر از قبل بود. فقط چند علامت حیاتی و چند خط کوتاه. من نفس عمیقی کشیدم. این اصلاً کافی نیست. امیرحسین سریع گفت: باید حدس نزنیم، باید بازسازی کنیم. ترنم نگاهش رو به صفحه دوخت. موافقم. شروع کردیم. زمان همونجا شروع به حرکت کرد. بدون اعلام. بدون هشدار. چند دقیقه بعد، من گفتم: اگر این رو با اون یکی علامت ترکیب کنیم… امیرحسین ادامه داد: می‌رسیم به دو احتمال اصلی. ترنم خیلی دقیق گفت: یکی خطرناک‌تره. سکوت کوتاه. من گفتم: همونو انتخاب می‌کنیم. امیرحسین نگاهم کرد: مطمئنی؟ نه. ترنم بدون مکث گفت: ولی منطقیه. و تصمیم گرفته شد. وقتی پرونده رو تحویل دادیم، در باز شد. استاد راد فقط یه جمله گفت: خوب کار کردین… اما دیر. سکوت افتاد. یعنی زمان هم مهم بود. خیلی مهم. وقتی از اتاق بیرون اومدیم، من برای اولین بار حس کردم مسابقه دیگه فقط درباره درست بودن نیست. درباره سرعت هم هست. و این یعنی فشار واقعی تازه شروع شده. امیرحسین گفت: از این به بعد، اشتباه کردن مهم نیست. ترنم گفت: دیر تصمیم گرفتن مهمه. من آهسته گفتم: پس باید سریع‌تر فکر کنیم. چند لحظه سکوت شد. بعد هر سه‌مون همزمان فهمیدیم… دیگه هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱