⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت65
از زبان زهرا:
از وقتی گفتن «دیده میشید»، همه چیز حتی نگاهها هم تغییر کرده بود.
دیگه کسی فقط جواب نمیداد.
همه داشتن “نمایش” هم میدادن.
من از این مدل فضا خوشم نمیاومد.
نه اینکه نتونم توش بازی کنم…
فقط ترجیح میدادم صادقانه تحلیل کنم، نه نمایشی.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش هم همزمان رسید.
سلام.
سلام.
سلام.
نازنین با استرس گفت:
من حس میکنم امروز قراره خراب کنم.
تو همیشه قبل امتحان همینو میگی.
چون همیشه هم همینو فکر میکنم.
ترنم خیلی خونسرد گفت:
تمرکز کن، نه پیشبینی.
نازنین نفس عمیق کشید.
سعی میکنم.
چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون مقدمه گفت:
امروز یک چالش گروهی دارید.
سکوت کامل.
اما با یک تغییر.
مکث.
خودتون انتخاب نمیکنید با چی کار میکنید.
زمزمهها شروع شد.
استاد ادامه داد:
تیمها بینالمللی شبیهسازی شدن.
من ابروهام بالا رفت.
بینالمللی؟
ترنم خیلی آروم گفت:
یعنی سطح سختتر.
استاد برگهها رو بالا گرفت.
هر تیم با یک سناریوی ناشناخته روبهرو میشه.
بعد نگاهش رو روی ما چرخوند.
و هیچ توضیح اضافهای داده نمیشه.
نازنین زیر لب گفت:
این دیگه شکنجهست…
بیشتر شبیه واقعیه.
برگه ما رسید.
روی صفحه فقط چند خط بود.
نه تشخیص.
نه توضیح کامل.
فقط علائم.
امیرحسین گفت:
این اصلاً کامل نیست.
قرار نیست کامل باشه.
ترنم ادامه داد:
باید فرض کنیم چی کم داریم.
شروع کردیم به کار.
دقایق اول ساکت بودیم.
بعد بحث شروع شد.
امیرحسین یک فرضیه داد.
من سریع ردش کردم.
این با الگو نمیخونه.
چرا؟
چون اینجا یه تناقض وجود داره.
ترنم وارد بحث شد:
کدوم تناقض؟
این علامت با بقیه همخوانی نداره.
چند دقیقه بحث کردیم.
سخت بود.
واقعاً سخت.
تا اینکه امیرحسین گفت:
پس باید از اول بچینیم.
من مکث کردم.
از اول؟
آره.
ترنم سر تکون داد:
منطقیه.
و از نو شروع کردیم.
این بار آهستهتر.
دقیقتر.
بدون عجله.
وقتی زمان رو اعلام کردن، تازه داشتیم به نتیجه نزدیک میشدیم.
من سریع نوشتم.
امیرحسین تایید کرد.
ترنم جمعبندی کرد.
تحویل دادیم.
بعد از خروج از سالن، من نفس عمیقی کشیدم.
این یکی خیلی سخت بود.
امیرحسین گفت:
قرار بود همین باشه.
ترنم اضافه کرد:
این تازه استانداردشه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد من گفتم:
یعنی سختتر هم میشه؟
امیرحسین خیلی ساده گفت:
بله.
و همون یک کلمه کافی بود تا بفهمم…
ما هنوز اول راهیم.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت66
از زبان زهرا:
از اون روزی که گفتن «استاندارد تازه شروع شده»، هیچکس دیگه با خیال راحت وارد سالن نمیشد.
حتی من.
حتی ترنم موسوی.
حتی امیرحسین رادمنش.
صبح، هوا سردتر از حد معمول بود.
یا شاید من حسش میکردم.
وقتی وارد بیمارستان شدیم، دیدیم روی تابلو اعلانات چیزی جدید زده شده.
نازنین زودتر از ما رسیده بود و با چشمهای گرد شده گفت:
اینو دیدین؟
چی شده؟
با انگشت اشاره کرد.
تغییر برنامه!
من جلو رفتم.
روی برگه نوشته شده بود:
«از این مرحله به بعد، ارزیابیها بدون اطلاع قبلی و در هر زمان از روز انجام میشود.»
سکوت.
نازنین آه کشید:
یعنی حتی تو خواب هم؟
امیدوارم نه.
ترنم خیلی آروم گفت:
منظورش نزدیک به همینه.
همه چی سنگین شد.
چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد.
بدون اینکه حتی به تابلو نگاه کنه گفت:
شروع کردیم.
سالن ساکت شد.
امروز ارزیابی ناگهانی داریم.
چند نفر همزمان گفتن:
همین الان؟
استاد فقط سر تکون داد.
بله.
و بعد ادامه داد:
هر تیم به یک اتاق جدا منتقل میشه.
قلبم یه لحظه افتاد.
من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش با هم نگاه کردیم.
این دیگه تمرین نبود.
واقعی شده بود.
وقتی وارد اتاق شدیم، هیچ توضیحی نبود.
فقط یک مانیتور روشن.
و یک پرونده که همین الان روی میز گذاشته شد.
امیرحسین گفت:
این غیرعادیه.
خیلی غیرعادیه.
ترنم اضافه کرد:
یعنی دقیقاً هدفش همینه.
پرونده رو باز کردم.
این بار حتی اطلاعات کمتر از قبل بود.
فقط چند علامت حیاتی و چند خط کوتاه.
من نفس عمیقی کشیدم.
این اصلاً کافی نیست.
امیرحسین سریع گفت:
باید حدس نزنیم، باید بازسازی کنیم.
ترنم نگاهش رو به صفحه دوخت.
موافقم.
شروع کردیم.
زمان همونجا شروع به حرکت کرد.
بدون اعلام.
بدون هشدار.
چند دقیقه بعد، من گفتم:
اگر این رو با اون یکی علامت ترکیب کنیم…
امیرحسین ادامه داد:
میرسیم به دو احتمال اصلی.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یکی خطرناکتره.
سکوت کوتاه.
من گفتم:
همونو انتخاب میکنیم.
امیرحسین نگاهم کرد:
مطمئنی؟
نه.
ترنم بدون مکث گفت:
ولی منطقیه.
و تصمیم گرفته شد.
وقتی پرونده رو تحویل دادیم، در باز شد.
استاد راد فقط یه جمله گفت:
خوب کار کردین… اما دیر.
سکوت افتاد.
یعنی زمان هم مهم بود.
خیلی مهم.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، من برای اولین بار حس کردم مسابقه دیگه فقط درباره درست بودن نیست.
درباره سرعت هم هست.
و این یعنی فشار واقعی تازه شروع شده.
امیرحسین گفت:
از این به بعد، اشتباه کردن مهم نیست.
ترنم گفت:
دیر تصمیم گرفتن مهمه.
من آهسته گفتم:
پس باید سریعتر فکر کنیم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد هر سهمون همزمان فهمیدیم…
دیگه هیچ چیز قابل پیشبینی نیست.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت67
از زبان زهرا:
از وقتی ارزیابیها ناگهانی شده بود، حتی نفس کشیدن هم حس برنامهریزیشده نداشت.
همه چیز میتونست “آزمون” باشه.
حتی یه مکالمه معمولی.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش هم چند لحظه بعد رسید.
هیچکس شوخی نمیکرد.
هیچکس حتی حرف اضافه هم نمیزد.
نازنین زیر لب گفت:
من دیگه مغزم کشش نداره…
فعلاً باید کشش بدی.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
ادامه بدی عادت میکنی.
نازنین فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه بعد استاد راد وارد شد.
بدون معطلی گفت:
امروز یک ارزیابی میدانی دارید.
سکوت.
بیرون از سالن.
چند نفر همزمان پرسیدن:
یعنی چی؟
استاد توضیح نداد.
همین الان حرکت میکنید.
ما رو به بخشهای مختلف بیمارستان تقسیم کردن.
من، ترنم و امیرحسین توی یک مسیر افتادیم.
راهروها طولانیتر از همیشه به نظر میرسیدن.
هیچ پروندهای دستمون نبود.
هیچ مانیتوری نبود.
فقط یک موقعیت واقعی.
امیرحسین گفت:
این فرق داره.
خیلی فرق داره.
ترنم نگاهش به اطراف بود.
دارن واکنشهامون رو میسنجن.
چند لحظه سکوت شد.
تا اینکه از دور صدای یکی از پرستارها اومد:
کمک لازم داریم!
همه سهمون سریع برگشتیم.
نازنین از اون سمت نبود.
این واقعی بود.
دویدیم سمت اتاق.
داخل، یک وضعیت اضطراری شبیهسازی شده بود.
پرستار گفت:
باید سریع تصمیم بگیرین.
زمان نبود توضیح کامل بدیم.
امیرحسین سریع گفت:
اول تثبیت وضعیت.
من گفتم:
بعد بررسی علائم حیاتی.
ترنم خیلی دقیق گفت:
تقسیم کار.
همه چیز سریع شد.
بدون مکثهای طولانی.
بدون بحث.
فقط عمل.
چند دقیقه بعد، وضعیت کنترل شد.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
این بار نه از استرس مسابقه.
از فشار واقعی تصمیم گرفتن.
پرستار گفت:
خوب بودین.
و رفت.
چند ثانیه سکوت.
من گفتم:
این دیگه تمرین نبود.
امیرحسین گفت:
بود… ولی واقعیتر از قبلیا.
ترنم اضافه کرد:
از این به بعد همینه.
هیچکس چیزی نگفت.
چون راست میگفت.
راه افتادیم سمت سالن.
و من برای اولین بار حس کردم مسابقه دیگه فقط روی کاغذ نیست.
داره وارد زندگی واقعی میشه.
و این یعنی اشتباه…
دیگه فقط یه نمره نیست.
یه نتیجه است.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت68
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی میدانی، کسی مثل قبل حرف نمیزد.
حتی نازنین هم این بار وقتی ما رو دید، فقط یه “خسته نباشید” گفت و رد شد.
نه شوخی.
نه غر.
فقط خستگی.
من و ترنم موسوی روی نیمکت راهرو نشسته بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم اون طرفتر ایستاده بود و به گوشیاش نگاه میکرد، ولی مشخص بود ذهنش جای دیگهست.
ترنم.
بله؟
این فشار عادیه؟
نه.
خوبه.
چرا؟
چون اگه عادی بود، ترسناک میشد.
ترنم سرش رو کمی بالا آورد.
این هم منطقیه… از تو بعید نیست.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
همون لحظه استاد راد از انتهای راهرو اومد.
این بار تنها نبود.
کنارش دکتر آریا هم بود.
همه سریع بلند شدن.
استاد راد گفت:
از اینجا به بعد وارد فاز انتخاب نهایی میشیم.
سکوت کامل شد.
تا الان شما ارزیابی شدید.
از این به بعد، خودتون همدیگه رو ارزیابی میکنید.
زمزمهها شروع شد.
نازنین با تعجب گفت:
یعنی چی همدیگه رو؟
استاد ادامه داد:
شما در قالب تیم، عملکرد همتیمیهاتون رو هم ثبت میکنید.
چند نفر همزمان گفتن:
این دیگه چیه؟
ترنم خیلی آروم گفت:
فشار روانی.
خیلی زیاد.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این باعث میشه اعتماد واقعی مشخص بشه.
من گفتم:
یا سوءتفاهم واقعی.
برای اولین بار، گوشه لبش تکون خورد.
هر دوش ممکنه.
دکتر آریا جلو اومد.
صدایش آروم ولی جدی بود:
در محیط واقعی، همیشه همه چیز شفاف نیست.
باید یاد بگیرین حتی در عدم شفافیت تصمیم بگیرین.
سکوت شد.
بعد برگهها پخش شد.
روی هر برگه، اسم اعضای تیم بود.
و زیرش چند معیار ساده:
اعتماد.
دقت.
همکاری.
رفتار تحت فشار.
نازنین زیر لب گفت:
یعنی باید درباره هم نظر بدیم؟
ظاهراً.
ترنم گفت:
این بخش مهمتر از آزمونه.
چند لحظه بعد، من به برگه نگاه کردم.
اسم امیرحسین رادمنش پایین صفحه بود.
مکث کردم.
نوشتن درباره کسی که روبهروت کار میکنه…
خیلی متفاوتتر از تحلیل پرونده بود.
امیرحسین هم برگهاش رو نگاه کرد.
و برای اولین بار، جدیتر از همیشه گفت:
اینجا اشتباه، فقط اشتباه نیست.
ترنم جواب داد:
اینجا برداشت مهمه.
سکوت افتاد.
و من حس کردم از این لحظه به بعد…
حتی نگاههامون هم بخشی از آزمونه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت69
از زبان امیرحسین رادمنش:
از وقتی وارد این دوره شده بودم، فکر میکردم سختترین بخشش، رقابت علمیه.
اما اشتباه میکردم.
سختترین بخشش آدمها بودن.
و یکی از اون “آدمها” برای من، زهرا نیکفر بود.
دختری که وقتی حرف میزد، انگار اول فکر میکرد، بعد نفس میکشید.
و این… خطرناک بود.
نه به اون معنی که حواسم پرت بشه.
به این معنی که نمیشد راحت از کنارش رد شد.
من توی دفتر کار پدرم، خیلی زود یاد گرفته بودم به آدمها نگاه سطحی نکنم.
پول داشتن، قدرت داشتن، اسم داشتن…
همهشون یه چیز مشترک داشتن: تکراری بودن.
اما اینجا، توی این بیمارستان، چیزها فرق داشت.
من امیرحسین رادمنش بودم.
پسر کسی که چندتا از بزرگترین بیمارستانهای خصوصی کشور رو اداره میکرد.
از بچگی یاد گرفته بودم تصمیمها باید سریع باشن.
و نتیجهها باید دقیق.
اما اینجا…
هیچکدوم تضمینی نبود.
امروز وقتی اسم زهرا نیکفر رو روی برگه دیدم که باید درباره همدیگه ارزیابی بنویسیم، یه لحظه مکث کردم.
نه طولانی.
فقط کافی برای اینکه بفهمم این مرحله با بقیه فرق داره.
نگاهم رفت سمتش.
داشت برگه رو نگاه میکرد.
مثل همیشه جدی.
مثل همیشه متمرکز.
و بدون اینکه حتی متوجه بشه، فشار این فضا رو کمتر از بقیه نشون میداد.
ترنم موسوی کنارشه بود؛ دقیق و ساکت.
سه نفر.
یک تیم.
اما سه ذهن کاملاً متفاوت.
وقتی برگه رو جلو کشیدم، اولین چیزی که نوشتم “اعتماد” نبود.
“دقت در تصمیمگیری تحت فشار”.
بعد مکث کردم.
و ناخودآگاه اسمش توی ذهنم تکرار شد.
زهرا نیکفر.
این دختر، از اون مدل آدمهایی نبود که بشه به راحتی پیشبینیشون کرد.
و همین باعث میشد خطرناکتر از بقیه نباشه…
جذابتر باشه.
سریع خودم رو جمع کردم.
نه به خاطر اینکه حس خاصی داشتم.
به خاطر اینکه اینجا جای اشتباه نبود.
نه تو تصمیم.
نه تو ذهن.
برگه رو کامل کردم.
وقتی از کنارم رد شد، فقط یه لحظه نگاهمون به هم افتاد.
کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما کافی.
نه حرفی زده شد.
نه چیزی تغییر کرد.
ولی ذهنم، برای اولین بار توی این دوره، از حالت تحلیل خارج شد و یه لحظه فقط… نگاه کرد.
من پول رو، قدرت رو، مدیریت رو از بچگی بلد بودم.
اما چیزی که اینجا یاد میگرفتم، چیز دیگهای بود.
کنترل خودت وقتی هیچ کنترلی روی اتفاقات نداری.
برگه رو تحویل دادم.
و فقط یه جمله توی ذهنم موند:
این رقابت… تازه داره معنی پیدا میکنه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت70
از زبان زهرا:
جمع کردن برگههای ارزیابی از همتیمیها، ایدهای نبود که من دوستش داشته باشم.
نه به خاطر اینکه سخت بود…
به خاطر اینکه زیادی واقعی بود.
یعنی اینجا دیگه نمیتونستی فقط “حل مسئله” کنی.
باید درباره آدمی نظر میدادی که همین دیروز کنار دستت ایستاده بود و تصمیم گرفته بود.
من روی صندلی نشسته بودم و برگه سفید رو نگاه میکردم.
ترنم موسوی خیلی آروم نوشتن رو شروع کرده بود.
امیرحسین رادمنش هم بدون مکث.
ترنم.
بله؟
تو درباره امیرحسین چی مینویسی؟
حقیقت.
این خیلی خطرناکه.
برای چی؟
چون حقیقت همیشه کامل نیست.
ترنم سرش رو کمی بلند کرد.
پس چی بنویسم؟
چیزی که کمک کنه، نه چیزی که قضاوت کنه.
چند ثانیه سکوت شد.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
این خودش یه قضاوته.
لبخند کمرنگی زدم.
حق با توئه.
برگه رو نگاه کردم.
اسم امیرحسین رادمنش پایین صفحه بود.
نفس عمیقی کشیدم.
شروع کردم نوشتن.
«دقت بالا در تحلیل… توانایی تصمیمگیری سریع…»
مکث کردم.
انگار هر کلمه وزن داشت.
نگاه کردم سمتش.
اون هم داشت مینوشت.
نه سریع.
نه کند.
فقط دقیق.
ترنم آروم گفت:
مراقب باش چی مینویسی.
درباره چی؟
درباره آدمها.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد من آهسته گفتم:
ما داریم درباره عملکرد مینویسیم، نه احساس.
ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت.
تو فکر میکنی جدا هستن؟
این جمله توی ذهنم موند.
اما جواب ندادم.
چون مطمئن نبودم.
چند دقیقه بعد برگهها جمع شد.
استاد راد بدون اینکه حتی نگاه کنه گفت:
این بخش برای تشخیص حرفهای بودن شماست.
سکوت کامل.
اینکه بتونید بین احساس و تحلیل تفکیک قائل بشید.
نازنین زیر لب گفت:
من که قاطی کردم…
تو همیشه قاطی میکنی.
این بار شدیدتر.
حتی خندیدن هم اینجا سبک شده بود.
بعد از کلاس، وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا گرفته بود.
امیرحسین چند قدم جلوتر ایستاد.
فکر میکنین این ارزیابیها واقعیه؟
بیشتر از واقعیه.
ترنم گفت:
واقعیتر از مسابقه.
سکوت شد.
امیرحسین یه لحظه نگاهم کرد.
پس حواستون باشه.
به چی؟
به اینکه چی رو واقعی فرض میکنین.
بعد رفت.
من موندم و یه جمله توی ذهنم:
شاید این مسابقه فقط درباره علم نبود…
شاید درباره آدمها بود.
و اینکه چقدر میتونی اونها رو بدون قضاوت دید بزنی.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت71
از زبان زهرا:
وقتی گفتن باید درباره همتیمیهامون ارزیابی بنویسیم، فکر میکردم سادهترین بخش مسابقه باشه.
اشتباه میکردم.
سختترین بخشش این بود که باید درباره آدمهایی مینوشتی که هر روز میدیدیشون… بدون اینکه واقعاً بشه کامل شناختشون.
برگه رو جلوی خودم گذاشته بودم.
اسمها مشخص بود:
ترنم موسوی
امیرحسین رادمنش
نفس عمیقی کشیدم.
ترنم خیلی سریع و دقیق شروع کرده بود به نوشتن.
بدون مکث.
مثل همیشه.
من اما گیر کرده بودم.
ترنم…
بله؟
تو واقعاً چی نوشتی؟
ترنم بدون اینکه نگاهش رو از برگه برداره گفت:
چیزی که دیدم.
همین؟
همین کافیه.
این جوابش همیشگی بود.
ساده، کوتاه، بدون اضافهکاری.
نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم داشت مینوشت.
آروم.
دقیق.
انگار هر کلمه رو وزن میکرد.
من دوباره به برگه خودم نگاه کردم.
«توانایی بالا در تحلیل شرایط تحت فشار…»
مکث کردم.
دستم ایست کرد.
فقط یک جمله توی ذهنم میچرخید:
اگه اشتباه بنویسم چی؟
نه از نظر علمی…
از نظر انسانی.
چند ثانیه بعد زیر لب گفتم:
این کار خیلی مسخرهست…
ترنم بدون مکث گفت:
نه. لازم بود.
چرا؟
چون واقعیت آدمها رو تو فشار نشون میده.
سکوت کردم.
حق داشت.
اما خوشم نمیاومد.
چون اینجا دیگه فقط پرونده نبود.
آدم بود.
برگه رو دوباره نگاه کردم.
این بار ادامه دادم:
«دقیق، سریع، و قابل اعتماد در شرایط بحرانی»
مکث کردم.
بعد ناخودآگاه نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم دقیقاً همون لحظه سرش رو کمی بالا آورد.
چشم توی چشم شدیم.
کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما عجیب سنگین.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
نه به خاطر ترس…
به خاطر اینکه نمیخواستم اون لحظه بیشتر از چند ثانیه طول بکشه.
ترنم آروم گفت:
تمومش کردی؟
آره.
خوب بود.
تو همیشه اینو میگی.
چون معمولاً درسته.
نفس عمیقی کشیدم.
برگهها جمع شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا کمی خنکتر شده بود.
راهرو شلوغ نبود.
فقط ما سه نفر بودیم.
امیرحسین جلوتر راه میرفت.
ترنم کنارم.
من آهسته گفتم:
عجیبه…
ترنم گفت:
چی؟
اینکه باید درباره کسی بنویسی که هر روز باهاش کار میکنی… ولی هنوز کامل نمیشناسیش.
ترنم چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
شاید اصلاً قرار نیست کامل بشناسیم.
پس چی؟
فقط باید درست تصمیم بگیریم.
چیزی نگفتم.
اما ذهنم رفت سمت امیرحسین.
به اون نگاه کوتاه.
به اون سکوت عجیب.
و فهمیدم شاید ترنم درست بگه…
شاید اینجا شناخت مهم نیست.
تصمیم گرفتنه که مهمه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت72
از زبان زهرا:
بعد از اون روز، فضا عوض شده بود.
نه به شکل واضح…
به شکل خطرناک.
یعنی چیزهایی تغییر کرده بودن که دیده نمیشدن، ولی حس میشدن.
مثل نگاهها.
مثل سکوتها.
مثل فاصلهها.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش از قبل اونجا بود.
برخلاف همیشه، هیچکدوم زودتر از بقیه حرف نزدیم.
نازنین با بیحوصلگی گفت:
من دیگه مغزم جواب نمیده…
هنوز خیلی مونده تا جواب نده.
ترنم خیلی آروم گفت:
عادت کن.
نازنین فقط سرش رو تکون داد.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون پرونده.
بدون برگه.
فقط یه نگاه جدی.
امروز ارزیابی ترکیبی داریم.
سکوت کامل.
هم فردی، هم گروهی، هم زماندار.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
اینا دارن ما رو له میکنن دیگه…
استاد ادامه داد:
شما باید یک کیس واقعی رو در شرایط محدود حل کنید.
بعد اضافه کرد:
اما یک نکته مهم.
مکث.
در طول کار، دو بار شرایط تغییر میکنه.
سکوت سنگین شد.
یعنی وسط کار قوانین عوض میشه؟
ترنم خیلی کوتاه گفت:
دقیقاً.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این دیگه شبیه مسابقه نیست.
استاد راد گفت:
این شبیه واقعیه.
بعد پروندهها رو پخش کرد.
شروع کردیم.
اول همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما فقط چند دقیقه گذشت.
تا اینکه ناگهان یکی از دادهها تغییر کرد.
امیرحسین سریع گفت:
صبر کنین… این عدد عوض شد.
من سریع نگاه کردم.
یعنی اشتباه نیست… تغییر داده شده.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یعنی باید تصمیم رو اصلاح کنیم.
سکوت کوتاه.
بعد من گفتم:
اگر دوباره تغییر کنه چی؟
امیرحسین جواب داد:
دوباره تصمیم میگیریم.
ساده گفت.
اما سنگین.
چند دقیقه بعد، تغییر دوم اتفاق افتاد.
این بار حتی سریعتر.
نازنین از دور گفت:
این اصلاً عادلانه نیست!
قرار نیست عادلانه باشه.
ترنم گفت:
قرار هست واقعی باشه.
کار سختتر شد.
نه به خاطر اطلاعات.
به خاطر عدم ثبات.
زمان کم میشد.
فشار زیاد.
و ذهنهایی که باید مدام خودشون رو آپدیت میکردن.
آخرش، من پرونده رو جمع کردم.
همینو ثبت میکنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی بهترین گزینهست.
سکوت شد.
بعد ثبت کردیم.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
نازنین گفت:
من حس میکنم دارم بازی میکنم نه یاد میگیرم…
ترنم جواب داد:
دقیقاً داری یاد میگیری.
امیرحسین آهسته گفت:
توی شرایط واقعی هم همینطوره.
من به جلو نگاه کردم.
و فهمیدم این مسابقه دیگه حتی شبیه آموزش هم نیست.
شبیه زندگیه.
جایی که هیچ چیزی ثابت نمیمونه…
و تو باید وسط تغییرها، تصمیم درست بگیری.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت73
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی، سکوت بینمون عوض شده بود.
دیگه فقط خستگی نبود…
یه جور درگیری ذهنی بود که هیچکس راحت دربارهاش حرف نمیزد.
حتی نازنین هم این بار شوخی نکرد.
من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو ایستاده بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم دورتر، به صفحه گوشی نگاه میکرد ولی واضح بود حواسش جای دیگهست.
حس میکنی این تغییرات تمومی دارن؟
ترنم بدون مکث گفت:
نه.
چرا اینقدر مطمئنی؟
چون هدفشون همینه.
سکوت شد.
من آهسته گفتم:
یعنی چی؟
ترنم نگاهش رو از پنجره برداشت.
یعنی میخوان ببینن تا کجا میتونی بدون ثبات تصمیم بگیری.
این جمله سنگین بود.
قبل از اینکه جواب بدم، استاد راد وارد سالن شد.
این بار همراهش دو نفر از داورهای قبلی نبودن.
افراد جدید بودن.
همه بلند شدن.
استاد گفت:
امروز مرحله جدید شروع میشه.
سکوت کامل.
از اینجا به بعد، شما دیگه فقط تحلیل نمیکنید.
مکث.
شما پیشبینی میکنید.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
پیشبینی؟ یعنی چی دیگه؟
استاد ادامه داد:
به شما داده ناقص داده میشه…
و باید آینده رو تخمین بزنید.
این دیگه پزشکی نیست…
امیرحسین خیلی آروم گفت:
این تصمیمگیری در تاریکیه.
استاد برگهها رو پخش کرد.
این بار حتی کمتر از قبل.
فقط چند نشانه پراکنده.
شروع کردیم.
اولش همه چیز شبیه قبل بود.
اما خیلی زود فهمیدیم فرق داره.
چون این بار جواب وجود نداشت…
فقط احتمال بود.
من گفتم:
اگر این روند ادامه پیدا کنه…
ترنم گفت:
باید محتملترین سناریو رو انتخاب کنیم.
امیرحسین اضافه کرد:
نه بهترین رو.
واقعبینانهترین رو.
سکوت شد.
این فرق مهمی بود.
چند دقیقه بعد، زمان داشت تموم میشد.
من سریع نوشتم:
همینو ثبت کنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
هیچکس مطمئن نیست.
ترنم گفت:
ولی باید انتخاب کنیم.
و انتخاب کردیم.
وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط گفت:
قابل قبوله.
نه بیشتر.
نه کمتر.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر شده بود.
نازنین گفت:
من دیگه مغزم پر شده…
ترنم گفت:
تازه خالی هم نشده بود.
حتی من هم خندم گرفت.
امیرحسین اما ساکت بود.
بعد از چند لحظه گفت:
از اینجا به بعد، اشتباه مهم نیست.
من نگاهش کردم.
پس چی مهمه؟
اینکه با اطلاعات ناقص، کمتر اشتباه کنی.
سکوت شد.
و من فهمیدم از اینجا به بعد…
دیگه هیچ جواب قطعیای وجود نداره.
فقط انتخابهای سختتر.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت74
از زبان زهرا:
از وقتی گفتن «پیشبینی»، همه چیز دیگه شکل قبل رو نداشت.
انگار مسابقه به آخر خط رسیده بود…
یا شاید هم تازه داشت وارد بخش نهایی میشد.
صبح که وارد سالن شدیم، فضا عجیب آروم بود.
نه از اون آرامشهای خوب…
از اونهایی که قبل طوفان میاد.
من و ترنم موسوی کنار هم نشستیم.
امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه کمی فاصله داشت، اما این فاصله دیگه عادت شده بود، نه بیتوجهی.
نازنین زیر لب گفت:
من دیگه واقعاً خسته شدم…
همه خستهان.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
فقط بعضیا ادامه میدن.
نازنین نگاهمون کرد ولی چیزی نگفت.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون هیچ مقدمهای.
امروز آخرین ارزیابی ترکیبیه.
سکوت کامل شد.
چند نفر همزمان نفسشون رو حبس کردن.
استاد ادامه داد:
بعد از این جلسه، تیم نهایی مشخص میشه.
این جمله سنگینتر از همه چیز بود.
بالاخره.
آخر خط نزدیک بود.
پروندهها پخش شد.
این بار کاملتر از همیشه نبود…
برعکس.
ناقصتر بود.
من آهسته گفتم:
یعنی عمداً دارن سختترش میکنن.
ترنم جواب داد:
نه.
دارن سادهترش میکنن… برای دیدن سختترین تصمیمها.
امیرحسین نگاه کوتاهی کرد.
اینجا دیگه دانش مهم نیست.
شخصیت مهمه.
سکوت شد.
شروع کردیم.
این بار کمتر بحث کردیم.
بیشتر نگاه کردیم.
بیشتر فکر کردیم.
زمان سریع میگذشت.
خیلی سریع.
تا اینکه آخرش رسید.
من برگه رو جمع کردم.
همینو میفرستیم.
امیرحسین گفت:
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی وقت تمومه.
و ثبت شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هیچکس حرف نمیزد.
راهروها هم انگار ساکتتر شده بودن.
نازنین آه کشید:
یعنی تموم شد؟
ترنم گفت:
تقریباً.
امیرحسین نگاهش رو به جلو دوخت.
الان فقط نتیجه مونده.
من نفس عمیقی کشیدم.
و فهمیدم همه این روزها…
همه فشارها…
همه تغییرها…
داشت به یک لحظه ختم میشد.
لحظهای که معلوم میکرد کی میمونه…
و کی فقط تجربه میشه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱