⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت66
از زبان زهرا:
از اون روزی که گفتن «استاندارد تازه شروع شده»، هیچکس دیگه با خیال راحت وارد سالن نمیشد.
حتی من.
حتی ترنم موسوی.
حتی امیرحسین رادمنش.
صبح، هوا سردتر از حد معمول بود.
یا شاید من حسش میکردم.
وقتی وارد بیمارستان شدیم، دیدیم روی تابلو اعلانات چیزی جدید زده شده.
نازنین زودتر از ما رسیده بود و با چشمهای گرد شده گفت:
اینو دیدین؟
چی شده؟
با انگشت اشاره کرد.
تغییر برنامه!
من جلو رفتم.
روی برگه نوشته شده بود:
«از این مرحله به بعد، ارزیابیها بدون اطلاع قبلی و در هر زمان از روز انجام میشود.»
سکوت.
نازنین آه کشید:
یعنی حتی تو خواب هم؟
امیدوارم نه.
ترنم خیلی آروم گفت:
منظورش نزدیک به همینه.
همه چی سنگین شد.
چند دقیقه بعد استاد راد وارد شد.
بدون اینکه حتی به تابلو نگاه کنه گفت:
شروع کردیم.
سالن ساکت شد.
امروز ارزیابی ناگهانی داریم.
چند نفر همزمان گفتن:
همین الان؟
استاد فقط سر تکون داد.
بله.
و بعد ادامه داد:
هر تیم به یک اتاق جدا منتقل میشه.
قلبم یه لحظه افتاد.
من، ترنم موسوی و امیرحسین رادمنش با هم نگاه کردیم.
این دیگه تمرین نبود.
واقعی شده بود.
وقتی وارد اتاق شدیم، هیچ توضیحی نبود.
فقط یک مانیتور روشن.
و یک پرونده که همین الان روی میز گذاشته شد.
امیرحسین گفت:
این غیرعادیه.
خیلی غیرعادیه.
ترنم اضافه کرد:
یعنی دقیقاً هدفش همینه.
پرونده رو باز کردم.
این بار حتی اطلاعات کمتر از قبل بود.
فقط چند علامت حیاتی و چند خط کوتاه.
من نفس عمیقی کشیدم.
این اصلاً کافی نیست.
امیرحسین سریع گفت:
باید حدس نزنیم، باید بازسازی کنیم.
ترنم نگاهش رو به صفحه دوخت.
موافقم.
شروع کردیم.
زمان همونجا شروع به حرکت کرد.
بدون اعلام.
بدون هشدار.
چند دقیقه بعد، من گفتم:
اگر این رو با اون یکی علامت ترکیب کنیم…
امیرحسین ادامه داد:
میرسیم به دو احتمال اصلی.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یکی خطرناکتره.
سکوت کوتاه.
من گفتم:
همونو انتخاب میکنیم.
امیرحسین نگاهم کرد:
مطمئنی؟
نه.
ترنم بدون مکث گفت:
ولی منطقیه.
و تصمیم گرفته شد.
وقتی پرونده رو تحویل دادیم، در باز شد.
استاد راد فقط یه جمله گفت:
خوب کار کردین… اما دیر.
سکوت افتاد.
یعنی زمان هم مهم بود.
خیلی مهم.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، من برای اولین بار حس کردم مسابقه دیگه فقط درباره درست بودن نیست.
درباره سرعت هم هست.
و این یعنی فشار واقعی تازه شروع شده.
امیرحسین گفت:
از این به بعد، اشتباه کردن مهم نیست.
ترنم گفت:
دیر تصمیم گرفتن مهمه.
من آهسته گفتم:
پس باید سریعتر فکر کنیم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد هر سهمون همزمان فهمیدیم…
دیگه هیچ چیز قابل پیشبینی نیست.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت67
از زبان زهرا:
از وقتی ارزیابیها ناگهانی شده بود، حتی نفس کشیدن هم حس برنامهریزیشده نداشت.
همه چیز میتونست “آزمون” باشه.
حتی یه مکالمه معمولی.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش هم چند لحظه بعد رسید.
هیچکس شوخی نمیکرد.
هیچکس حتی حرف اضافه هم نمیزد.
نازنین زیر لب گفت:
من دیگه مغزم کشش نداره…
فعلاً باید کشش بدی.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
ادامه بدی عادت میکنی.
نازنین فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه بعد استاد راد وارد شد.
بدون معطلی گفت:
امروز یک ارزیابی میدانی دارید.
سکوت.
بیرون از سالن.
چند نفر همزمان پرسیدن:
یعنی چی؟
استاد توضیح نداد.
همین الان حرکت میکنید.
ما رو به بخشهای مختلف بیمارستان تقسیم کردن.
من، ترنم و امیرحسین توی یک مسیر افتادیم.
راهروها طولانیتر از همیشه به نظر میرسیدن.
هیچ پروندهای دستمون نبود.
هیچ مانیتوری نبود.
فقط یک موقعیت واقعی.
امیرحسین گفت:
این فرق داره.
خیلی فرق داره.
ترنم نگاهش به اطراف بود.
دارن واکنشهامون رو میسنجن.
چند لحظه سکوت شد.
تا اینکه از دور صدای یکی از پرستارها اومد:
کمک لازم داریم!
همه سهمون سریع برگشتیم.
نازنین از اون سمت نبود.
این واقعی بود.
دویدیم سمت اتاق.
داخل، یک وضعیت اضطراری شبیهسازی شده بود.
پرستار گفت:
باید سریع تصمیم بگیرین.
زمان نبود توضیح کامل بدیم.
امیرحسین سریع گفت:
اول تثبیت وضعیت.
من گفتم:
بعد بررسی علائم حیاتی.
ترنم خیلی دقیق گفت:
تقسیم کار.
همه چیز سریع شد.
بدون مکثهای طولانی.
بدون بحث.
فقط عمل.
چند دقیقه بعد، وضعیت کنترل شد.
وقتی از اتاق بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
این بار نه از استرس مسابقه.
از فشار واقعی تصمیم گرفتن.
پرستار گفت:
خوب بودین.
و رفت.
چند ثانیه سکوت.
من گفتم:
این دیگه تمرین نبود.
امیرحسین گفت:
بود… ولی واقعیتر از قبلیا.
ترنم اضافه کرد:
از این به بعد همینه.
هیچکس چیزی نگفت.
چون راست میگفت.
راه افتادیم سمت سالن.
و من برای اولین بار حس کردم مسابقه دیگه فقط روی کاغذ نیست.
داره وارد زندگی واقعی میشه.
و این یعنی اشتباه…
دیگه فقط یه نمره نیست.
یه نتیجه است.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت68
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی میدانی، کسی مثل قبل حرف نمیزد.
حتی نازنین هم این بار وقتی ما رو دید، فقط یه “خسته نباشید” گفت و رد شد.
نه شوخی.
نه غر.
فقط خستگی.
من و ترنم موسوی روی نیمکت راهرو نشسته بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم اون طرفتر ایستاده بود و به گوشیاش نگاه میکرد، ولی مشخص بود ذهنش جای دیگهست.
ترنم.
بله؟
این فشار عادیه؟
نه.
خوبه.
چرا؟
چون اگه عادی بود، ترسناک میشد.
ترنم سرش رو کمی بالا آورد.
این هم منطقیه… از تو بعید نیست.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
همون لحظه استاد راد از انتهای راهرو اومد.
این بار تنها نبود.
کنارش دکتر آریا هم بود.
همه سریع بلند شدن.
استاد راد گفت:
از اینجا به بعد وارد فاز انتخاب نهایی میشیم.
سکوت کامل شد.
تا الان شما ارزیابی شدید.
از این به بعد، خودتون همدیگه رو ارزیابی میکنید.
زمزمهها شروع شد.
نازنین با تعجب گفت:
یعنی چی همدیگه رو؟
استاد ادامه داد:
شما در قالب تیم، عملکرد همتیمیهاتون رو هم ثبت میکنید.
چند نفر همزمان گفتن:
این دیگه چیه؟
ترنم خیلی آروم گفت:
فشار روانی.
خیلی زیاد.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این باعث میشه اعتماد واقعی مشخص بشه.
من گفتم:
یا سوءتفاهم واقعی.
برای اولین بار، گوشه لبش تکون خورد.
هر دوش ممکنه.
دکتر آریا جلو اومد.
صدایش آروم ولی جدی بود:
در محیط واقعی، همیشه همه چیز شفاف نیست.
باید یاد بگیرین حتی در عدم شفافیت تصمیم بگیرین.
سکوت شد.
بعد برگهها پخش شد.
روی هر برگه، اسم اعضای تیم بود.
و زیرش چند معیار ساده:
اعتماد.
دقت.
همکاری.
رفتار تحت فشار.
نازنین زیر لب گفت:
یعنی باید درباره هم نظر بدیم؟
ظاهراً.
ترنم گفت:
این بخش مهمتر از آزمونه.
چند لحظه بعد، من به برگه نگاه کردم.
اسم امیرحسین رادمنش پایین صفحه بود.
مکث کردم.
نوشتن درباره کسی که روبهروت کار میکنه…
خیلی متفاوتتر از تحلیل پرونده بود.
امیرحسین هم برگهاش رو نگاه کرد.
و برای اولین بار، جدیتر از همیشه گفت:
اینجا اشتباه، فقط اشتباه نیست.
ترنم جواب داد:
اینجا برداشت مهمه.
سکوت افتاد.
و من حس کردم از این لحظه به بعد…
حتی نگاههامون هم بخشی از آزمونه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت69
از زبان امیرحسین رادمنش:
از وقتی وارد این دوره شده بودم، فکر میکردم سختترین بخشش، رقابت علمیه.
اما اشتباه میکردم.
سختترین بخشش آدمها بودن.
و یکی از اون “آدمها” برای من، زهرا نیکفر بود.
دختری که وقتی حرف میزد، انگار اول فکر میکرد، بعد نفس میکشید.
و این… خطرناک بود.
نه به اون معنی که حواسم پرت بشه.
به این معنی که نمیشد راحت از کنارش رد شد.
من توی دفتر کار پدرم، خیلی زود یاد گرفته بودم به آدمها نگاه سطحی نکنم.
پول داشتن، قدرت داشتن، اسم داشتن…
همهشون یه چیز مشترک داشتن: تکراری بودن.
اما اینجا، توی این بیمارستان، چیزها فرق داشت.
من امیرحسین رادمنش بودم.
پسر کسی که چندتا از بزرگترین بیمارستانهای خصوصی کشور رو اداره میکرد.
از بچگی یاد گرفته بودم تصمیمها باید سریع باشن.
و نتیجهها باید دقیق.
اما اینجا…
هیچکدوم تضمینی نبود.
امروز وقتی اسم زهرا نیکفر رو روی برگه دیدم که باید درباره همدیگه ارزیابی بنویسیم، یه لحظه مکث کردم.
نه طولانی.
فقط کافی برای اینکه بفهمم این مرحله با بقیه فرق داره.
نگاهم رفت سمتش.
داشت برگه رو نگاه میکرد.
مثل همیشه جدی.
مثل همیشه متمرکز.
و بدون اینکه حتی متوجه بشه، فشار این فضا رو کمتر از بقیه نشون میداد.
ترنم موسوی کنارشه بود؛ دقیق و ساکت.
سه نفر.
یک تیم.
اما سه ذهن کاملاً متفاوت.
وقتی برگه رو جلو کشیدم، اولین چیزی که نوشتم “اعتماد” نبود.
“دقت در تصمیمگیری تحت فشار”.
بعد مکث کردم.
و ناخودآگاه اسمش توی ذهنم تکرار شد.
زهرا نیکفر.
این دختر، از اون مدل آدمهایی نبود که بشه به راحتی پیشبینیشون کرد.
و همین باعث میشد خطرناکتر از بقیه نباشه…
جذابتر باشه.
سریع خودم رو جمع کردم.
نه به خاطر اینکه حس خاصی داشتم.
به خاطر اینکه اینجا جای اشتباه نبود.
نه تو تصمیم.
نه تو ذهن.
برگه رو کامل کردم.
وقتی از کنارم رد شد، فقط یه لحظه نگاهمون به هم افتاد.
کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما کافی.
نه حرفی زده شد.
نه چیزی تغییر کرد.
ولی ذهنم، برای اولین بار توی این دوره، از حالت تحلیل خارج شد و یه لحظه فقط… نگاه کرد.
من پول رو، قدرت رو، مدیریت رو از بچگی بلد بودم.
اما چیزی که اینجا یاد میگرفتم، چیز دیگهای بود.
کنترل خودت وقتی هیچ کنترلی روی اتفاقات نداری.
برگه رو تحویل دادم.
و فقط یه جمله توی ذهنم موند:
این رقابت… تازه داره معنی پیدا میکنه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت70
از زبان زهرا:
جمع کردن برگههای ارزیابی از همتیمیها، ایدهای نبود که من دوستش داشته باشم.
نه به خاطر اینکه سخت بود…
به خاطر اینکه زیادی واقعی بود.
یعنی اینجا دیگه نمیتونستی فقط “حل مسئله” کنی.
باید درباره آدمی نظر میدادی که همین دیروز کنار دستت ایستاده بود و تصمیم گرفته بود.
من روی صندلی نشسته بودم و برگه سفید رو نگاه میکردم.
ترنم موسوی خیلی آروم نوشتن رو شروع کرده بود.
امیرحسین رادمنش هم بدون مکث.
ترنم.
بله؟
تو درباره امیرحسین چی مینویسی؟
حقیقت.
این خیلی خطرناکه.
برای چی؟
چون حقیقت همیشه کامل نیست.
ترنم سرش رو کمی بلند کرد.
پس چی بنویسم؟
چیزی که کمک کنه، نه چیزی که قضاوت کنه.
چند ثانیه سکوت شد.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
این خودش یه قضاوته.
لبخند کمرنگی زدم.
حق با توئه.
برگه رو نگاه کردم.
اسم امیرحسین رادمنش پایین صفحه بود.
نفس عمیقی کشیدم.
شروع کردم نوشتن.
«دقت بالا در تحلیل… توانایی تصمیمگیری سریع…»
مکث کردم.
انگار هر کلمه وزن داشت.
نگاه کردم سمتش.
اون هم داشت مینوشت.
نه سریع.
نه کند.
فقط دقیق.
ترنم آروم گفت:
مراقب باش چی مینویسی.
درباره چی؟
درباره آدمها.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد من آهسته گفتم:
ما داریم درباره عملکرد مینویسیم، نه احساس.
ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت.
تو فکر میکنی جدا هستن؟
این جمله توی ذهنم موند.
اما جواب ندادم.
چون مطمئن نبودم.
چند دقیقه بعد برگهها جمع شد.
استاد راد بدون اینکه حتی نگاه کنه گفت:
این بخش برای تشخیص حرفهای بودن شماست.
سکوت کامل.
اینکه بتونید بین احساس و تحلیل تفکیک قائل بشید.
نازنین زیر لب گفت:
من که قاطی کردم…
تو همیشه قاطی میکنی.
این بار شدیدتر.
حتی خندیدن هم اینجا سبک شده بود.
بعد از کلاس، وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا گرفته بود.
امیرحسین چند قدم جلوتر ایستاد.
فکر میکنین این ارزیابیها واقعیه؟
بیشتر از واقعیه.
ترنم گفت:
واقعیتر از مسابقه.
سکوت شد.
امیرحسین یه لحظه نگاهم کرد.
پس حواستون باشه.
به چی؟
به اینکه چی رو واقعی فرض میکنین.
بعد رفت.
من موندم و یه جمله توی ذهنم:
شاید این مسابقه فقط درباره علم نبود…
شاید درباره آدمها بود.
و اینکه چقدر میتونی اونها رو بدون قضاوت دید بزنی.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
خواستم از زیر دستش فرار کنم که گفت:
_صد دفعه مگه نگفتم اینجوری بیرون نیا!
با طنازی نگاهم رو توی نگاهش قفل کردم و گفتم:
_ ببینم نکنه استاد کاراته عاشق شاگرد قرتیش شده؟
حرصی نگاهم کرد و گفت:
_شاگرد قرتی فقط واسه من قرتیه غلط میکنه کسی جز من نگاهش کنه!
نیشم باز شد🥹🙈💋
https://eitaa.com/joinchat/757859521Caef8616504
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
- شرط موندنم کشیده شدن زیپ دهنته
پوز خندی زد و با شیطنت گفت:
- شرمنده زیپ دهنم خرابه همیشه بازه..
اخمی کردم و گفتم
_خودت میبندیش یا..؟!🤣🤐📛
https://eitaa.com/joinchat/757859521Caef8616504