eitaa logo
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
103 دنبال‌کننده
19 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: جمع کردن برگه‌های ارزیابی از هم‌تیمی‌ها، ایده‌ای نبود که من دوستش داشته باشم. نه به خاطر اینکه سخت بود… به خاطر اینکه زیادی واقعی بود. یعنی اینجا دیگه نمی‌تونستی فقط “حل مسئله” کنی. باید درباره آدمی نظر می‌دادی که همین دیروز کنار دستت ایستاده بود و تصمیم گرفته بود. من روی صندلی نشسته بودم و برگه سفید رو نگاه می‌کردم. ترنم موسوی خیلی آروم نوشتن رو شروع کرده بود. امیرحسین رادمنش هم بدون مکث. ترنم. بله؟ تو درباره امیرحسین چی می‌نویسی؟ حقیقت. این خیلی خطرناکه. برای چی؟ چون حقیقت همیشه کامل نیست. ترنم سرش رو کمی بلند کرد. پس چی بنویسم؟ چیزی که کمک کنه، نه چیزی که قضاوت کنه. چند ثانیه سکوت شد. ترنم خیلی کوتاه گفت: این خودش یه قضاوته. لبخند کمرنگی زدم. حق با توئه. برگه رو نگاه کردم. اسم امیرحسین رادمنش پایین صفحه بود. نفس عمیقی کشیدم. شروع کردم نوشتن. «دقت بالا در تحلیل… توانایی تصمیم‌گیری سریع…» مکث کردم. انگار هر کلمه وزن داشت. نگاه کردم سمتش. اون هم داشت می‌نوشت. نه سریع. نه کند. فقط دقیق. ترنم آروم گفت: مراقب باش چی می‌نویسی. درباره چی؟ درباره آدم‌ها. چند ثانیه سکوت شد. بعد من آهسته گفتم: ما داریم درباره عملکرد می‌نویسیم، نه احساس. ترنم نگاه کوتاهی بهم انداخت. تو فکر می‌کنی جدا هستن؟ این جمله توی ذهنم موند. اما جواب ندادم. چون مطمئن نبودم. چند دقیقه بعد برگه‌ها جمع شد. استاد راد بدون اینکه حتی نگاه کنه گفت: این بخش برای تشخیص حرفه‌ای بودن شماست. سکوت کامل. اینکه بتونید بین احساس و تحلیل تفکیک قائل بشید. نازنین زیر لب گفت: من که قاطی کردم… تو همیشه قاطی می‌کنی. این بار شدیدتر. حتی خندیدن هم اینجا سبک شده بود. بعد از کلاس، وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا گرفته بود. امیرحسین چند قدم جلوتر ایستاد. فکر می‌کنین این ارزیابی‌ها واقعیه؟ بیشتر از واقعیه. ترنم گفت: واقعی‌تر از مسابقه. سکوت شد. امیرحسین یه لحظه نگاهم کرد. پس حواستون باشه. به چی؟ به اینکه چی رو واقعی فرض می‌کنین. بعد رفت. من موندم و یه جمله توی ذهنم: شاید این مسابقه فقط درباره علم نبود… شاید درباره آدم‌ها بود. و اینکه چقدر می‌تونی اون‌ها رو بدون قضاوت دید بزنی. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱