هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
+ نگاه کن بهم دختر جون!! از بابات شنیدم خوشِت نمیاد که عقد من بشی. اره؟
هقی زدم و گفتم:
- ن.. نه.. اینطور نیست.. آقا
پوزخندی زد و خیره به صورتم لب زد:
+ آها ؛ پس دوست داری به عقد من در بیای! مگه نه؟! حرف بزن ضعیفه. دِ یــالا!
با صدای فریادش از جا پریدم که غرید:
+ یادت باشه تو داری عقدِ بی رحم ترین وکیل این شهر میشی. فهمیدی؟! و یهو نگاهش به چشمام افتاد که ..😋📵💋🔥
https://eitaa.com/joinchat/757859521Caef8616504
رمان ″دوچهرهانتقام″ برگشت به ایتا📵
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
_ طبیعی زایمان میکنی! من به عنوان شوهرت اینطوری میخوام!
+ من دوتا بچه رو چطوری طبیعی به دنیا بیارم؟! تازه وزنشونم سنگینه
اروند دوباره با جدیت گفت
_ من از رد بخیه خوشم نمیاد!
دندونامو روی هم فشار دادم و یهویی جیغ زدم: وای! بچهها دارن دنیا میان!
اروند بهتزده به من که از درد به خودم میپیچیدم نگاه کرد و هول شده سمتم دوید: غلط کردم! هنوز سه ماه مونده
با گریه گفتم: پس سزارین؟
اروند سر تکون داد: باشه عزیزم هرجور تو بخوای
یهویی اشکامو پاک کردم و با لبخند گفتم
_ پس قول دادی! سه ماه دیگه سِزا!
https://eitaa.com/joinchat/757859521Caef8616504