⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت71
از زبان زهرا:
وقتی گفتن باید درباره همتیمیهامون ارزیابی بنویسیم، فکر میکردم سادهترین بخش مسابقه باشه.
اشتباه میکردم.
سختترین بخشش این بود که باید درباره آدمهایی مینوشتی که هر روز میدیدیشون… بدون اینکه واقعاً بشه کامل شناختشون.
برگه رو جلوی خودم گذاشته بودم.
اسمها مشخص بود:
ترنم موسوی
امیرحسین رادمنش
نفس عمیقی کشیدم.
ترنم خیلی سریع و دقیق شروع کرده بود به نوشتن.
بدون مکث.
مثل همیشه.
من اما گیر کرده بودم.
ترنم…
بله؟
تو واقعاً چی نوشتی؟
ترنم بدون اینکه نگاهش رو از برگه برداره گفت:
چیزی که دیدم.
همین؟
همین کافیه.
این جوابش همیشگی بود.
ساده، کوتاه، بدون اضافهکاری.
نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم داشت مینوشت.
آروم.
دقیق.
انگار هر کلمه رو وزن میکرد.
من دوباره به برگه خودم نگاه کردم.
«توانایی بالا در تحلیل شرایط تحت فشار…»
مکث کردم.
دستم ایست کرد.
فقط یک جمله توی ذهنم میچرخید:
اگه اشتباه بنویسم چی؟
نه از نظر علمی…
از نظر انسانی.
چند ثانیه بعد زیر لب گفتم:
این کار خیلی مسخرهست…
ترنم بدون مکث گفت:
نه. لازم بود.
چرا؟
چون واقعیت آدمها رو تو فشار نشون میده.
سکوت کردم.
حق داشت.
اما خوشم نمیاومد.
چون اینجا دیگه فقط پرونده نبود.
آدم بود.
برگه رو دوباره نگاه کردم.
این بار ادامه دادم:
«دقیق، سریع، و قابل اعتماد در شرایط بحرانی»
مکث کردم.
بعد ناخودآگاه نگاهم رفت سمت امیرحسین.
اون هم دقیقاً همون لحظه سرش رو کمی بالا آورد.
چشم توی چشم شدیم.
کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما عجیب سنگین.
سریع نگاهم رو برگردوندم.
نه به خاطر ترس…
به خاطر اینکه نمیخواستم اون لحظه بیشتر از چند ثانیه طول بکشه.
ترنم آروم گفت:
تمومش کردی؟
آره.
خوب بود.
تو همیشه اینو میگی.
چون معمولاً درسته.
نفس عمیقی کشیدم.
برگهها جمع شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا کمی خنکتر شده بود.
راهرو شلوغ نبود.
فقط ما سه نفر بودیم.
امیرحسین جلوتر راه میرفت.
ترنم کنارم.
من آهسته گفتم:
عجیبه…
ترنم گفت:
چی؟
اینکه باید درباره کسی بنویسی که هر روز باهاش کار میکنی… ولی هنوز کامل نمیشناسیش.
ترنم چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
شاید اصلاً قرار نیست کامل بشناسیم.
پس چی؟
فقط باید درست تصمیم بگیریم.
چیزی نگفتم.
اما ذهنم رفت سمت امیرحسین.
به اون نگاه کوتاه.
به اون سکوت عجیب.
و فهمیدم شاید ترنم درست بگه…
شاید اینجا شناخت مهم نیست.
تصمیم گرفتنه که مهمه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت72
از زبان زهرا:
بعد از اون روز، فضا عوض شده بود.
نه به شکل واضح…
به شکل خطرناک.
یعنی چیزهایی تغییر کرده بودن که دیده نمیشدن، ولی حس میشدن.
مثل نگاهها.
مثل سکوتها.
مثل فاصلهها.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش از قبل اونجا بود.
برخلاف همیشه، هیچکدوم زودتر از بقیه حرف نزدیم.
نازنین با بیحوصلگی گفت:
من دیگه مغزم جواب نمیده…
هنوز خیلی مونده تا جواب نده.
ترنم خیلی آروم گفت:
عادت کن.
نازنین فقط سرش رو تکون داد.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون پرونده.
بدون برگه.
فقط یه نگاه جدی.
امروز ارزیابی ترکیبی داریم.
سکوت کامل.
هم فردی، هم گروهی، هم زماندار.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
اینا دارن ما رو له میکنن دیگه…
استاد ادامه داد:
شما باید یک کیس واقعی رو در شرایط محدود حل کنید.
بعد اضافه کرد:
اما یک نکته مهم.
مکث.
در طول کار، دو بار شرایط تغییر میکنه.
سکوت سنگین شد.
یعنی وسط کار قوانین عوض میشه؟
ترنم خیلی کوتاه گفت:
دقیقاً.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این دیگه شبیه مسابقه نیست.
استاد راد گفت:
این شبیه واقعیه.
بعد پروندهها رو پخش کرد.
شروع کردیم.
اول همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما فقط چند دقیقه گذشت.
تا اینکه ناگهان یکی از دادهها تغییر کرد.
امیرحسین سریع گفت:
صبر کنین… این عدد عوض شد.
من سریع نگاه کردم.
یعنی اشتباه نیست… تغییر داده شده.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یعنی باید تصمیم رو اصلاح کنیم.
سکوت کوتاه.
بعد من گفتم:
اگر دوباره تغییر کنه چی؟
امیرحسین جواب داد:
دوباره تصمیم میگیریم.
ساده گفت.
اما سنگین.
چند دقیقه بعد، تغییر دوم اتفاق افتاد.
این بار حتی سریعتر.
نازنین از دور گفت:
این اصلاً عادلانه نیست!
قرار نیست عادلانه باشه.
ترنم گفت:
قرار هست واقعی باشه.
کار سختتر شد.
نه به خاطر اطلاعات.
به خاطر عدم ثبات.
زمان کم میشد.
فشار زیاد.
و ذهنهایی که باید مدام خودشون رو آپدیت میکردن.
آخرش، من پرونده رو جمع کردم.
همینو ثبت میکنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی بهترین گزینهست.
سکوت شد.
بعد ثبت کردیم.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
نازنین گفت:
من حس میکنم دارم بازی میکنم نه یاد میگیرم…
ترنم جواب داد:
دقیقاً داری یاد میگیری.
امیرحسین آهسته گفت:
توی شرایط واقعی هم همینطوره.
من به جلو نگاه کردم.
و فهمیدم این مسابقه دیگه حتی شبیه آموزش هم نیست.
شبیه زندگیه.
جایی که هیچ چیزی ثابت نمیمونه…
و تو باید وسط تغییرها، تصمیم درست بگیری.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
_ باید بگیریش
حرف آخر آقاجونته!
عصبی عربده زد
+ بابا لعنتیا میگم نمیخواااامش مگه زوره؟
مامانش پوفی کشید
_ برو با بابات حرف بزن باربد
+ من هنوز دختره رو ندیدم و تو میگی برم با بابام حرف بزنم که بگیرمش یا نگیرمش؟
جلوتر رفتم
_ سلامم!
گردنش به سمت من چرخید
با دیدنم چشــاش برق زد و یهو گفت
+ نه پشیمون شدم میگیرمشش
همین امشب جمع کنید میریم خواستگاری این دختر دانشجوعهههه!🤣🍭☁️
https://eitaa.com/joinchat/4077651195C1ed2b0507e
_ باید بگیریش
حرف آخر آقاجونته!
عصبی عربده زد
+ بابا لعنتیا میگم نمیخواااامش مگه زوره؟
مامانش پوفی کشید
_ برو با بابات حرف بزن باربد
+ من هنوز دختره رو ندیدم و تو میگی برم با بابام حرف بزنم که بگیرمش یا نگیرمش؟
جلوتر رفتم
_ سلامم!
گردنش به سمت من چرخید
با دیدنم چشــاش برق زد و یهو گفت
+ نه پشیمون شدم میگیرمشش
همین امشب جمع کنید میریم خواستگاری این دختر دانشجوعهههه!🤣🍭☁️
https://eitaa.com/joinchat/4077651195C1ed2b0507e
هدایت شده از 𝘼𝙮𝙡𝙖 ⭐️
روحت شاد سارینا (:
سارینا کیه ؟ سارینا یکی از فن های حامیم و جزو فندوم حامیم بود که بر اثر مشکلات قلبی درگذشت ؛ بخاطر همین فندوم حامیم تصمیم گرفتن که این رو به همه اطلاع بدن و بگن ما روح سارینا رو در آرامش نگه میداریم 🖤
تسلیت میگم !
-از طرف 𝘼𝙮𝙡𝙖(یکیازفنهایحامیم)
هدایت شده از مهدی پورعسکری|خوشنویسی
دوره خوشنویسی مهدی پورعسکری
#رایگان شد🔥
همراه با هدیه قرعه کشی سفر #کربلا🎁
دوست داری خطت رو متحول کنی ولی
فرصت و هزینه کلاس رفتن نداری؟ ✍️
دوره #خط_الحسین
به عنوان هدیه کاملاً #رایگان شد! 🎁
فقط ۳ قدم تا دریافت دوره:👇
عضو کانال زیر بشو👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1874395170Cb4e11f3a5e
این پیام رو برای ۱۰ نفر از دوستات
یا یکی از گروه هات بفرست
تا اونا هم خطشون رو زیبا کنن🌱
اسکرین شات رو برامون بفرست
و درجا دوره رو بگیر و تو قرعه
کشی سفر کربلا هم شرکت کن👇🏻
⏳ این فرصت فقط تا قبل اربعین
مهلت داره، جا نمونی👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1874395170Cb4e11f3a5e
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
- دستاتو ببر رو سرت... سریع!
لرزون نگاهش کردم:
- الان جیغ میزنم مامورا بریزن سرت...
پوزخندی زد:
- هیچکس نمیشنوه صداتو.. تو ابسرد کن بیمارستان داروی بیهوشی ریختم .. کل بیمارستان خواب خوابن..
بغضم ترکید:
- چی از جونم میخوای روانی؟
با حرص بغلم کرد:
- خودتو... زن عقدیمو میخوام!🤬👀🔥
https://eitaa.com/joinchat/4077651195C1ed2b0507e
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
جیغ بلندی از درد کشیدم که آتش مشت محکمی به دیوار زد و رو به دکتر غرید∶
_یه کاری کن درد نکشه!
دکتر با حرص لب زد∶ دختر 17 ساله بارداره جثه اش ریزه ،الانم زایمانشه شاید تحمل نکنه و...😱❌
https://eitaa.com/joinchat/4077651195C1ed2b0507e