⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت72
از زبان زهرا:
بعد از اون روز، فضا عوض شده بود.
نه به شکل واضح…
به شکل خطرناک.
یعنی چیزهایی تغییر کرده بودن که دیده نمیشدن، ولی حس میشدن.
مثل نگاهها.
مثل سکوتها.
مثل فاصلهها.
من و ترنم موسوی وارد سالن شدیم.
امیرحسین رادمنش از قبل اونجا بود.
برخلاف همیشه، هیچکدوم زودتر از بقیه حرف نزدیم.
نازنین با بیحوصلگی گفت:
من دیگه مغزم جواب نمیده…
هنوز خیلی مونده تا جواب نده.
ترنم خیلی آروم گفت:
عادت کن.
نازنین فقط سرش رو تکون داد.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون پرونده.
بدون برگه.
فقط یه نگاه جدی.
امروز ارزیابی ترکیبی داریم.
سکوت کامل.
هم فردی، هم گروهی، هم زماندار.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
اینا دارن ما رو له میکنن دیگه…
استاد ادامه داد:
شما باید یک کیس واقعی رو در شرایط محدود حل کنید.
بعد اضافه کرد:
اما یک نکته مهم.
مکث.
در طول کار، دو بار شرایط تغییر میکنه.
سکوت سنگین شد.
یعنی وسط کار قوانین عوض میشه؟
ترنم خیلی کوتاه گفت:
دقیقاً.
امیرحسین نگاه کوتاهی به ما انداخت.
این دیگه شبیه مسابقه نیست.
استاد راد گفت:
این شبیه واقعیه.
بعد پروندهها رو پخش کرد.
شروع کردیم.
اول همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما فقط چند دقیقه گذشت.
تا اینکه ناگهان یکی از دادهها تغییر کرد.
امیرحسین سریع گفت:
صبر کنین… این عدد عوض شد.
من سریع نگاه کردم.
یعنی اشتباه نیست… تغییر داده شده.
ترنم خیلی دقیق گفت:
یعنی باید تصمیم رو اصلاح کنیم.
سکوت کوتاه.
بعد من گفتم:
اگر دوباره تغییر کنه چی؟
امیرحسین جواب داد:
دوباره تصمیم میگیریم.
ساده گفت.
اما سنگین.
چند دقیقه بعد، تغییر دوم اتفاق افتاد.
این بار حتی سریعتر.
نازنین از دور گفت:
این اصلاً عادلانه نیست!
قرار نیست عادلانه باشه.
ترنم گفت:
قرار هست واقعی باشه.
کار سختتر شد.
نه به خاطر اطلاعات.
به خاطر عدم ثبات.
زمان کم میشد.
فشار زیاد.
و ذهنهایی که باید مدام خودشون رو آپدیت میکردن.
آخرش، من پرونده رو جمع کردم.
همینو ثبت میکنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی بهترین گزینهست.
سکوت شد.
بعد ثبت کردیم.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، نفسهامون سنگین بود.
نازنین گفت:
من حس میکنم دارم بازی میکنم نه یاد میگیرم…
ترنم جواب داد:
دقیقاً داری یاد میگیری.
امیرحسین آهسته گفت:
توی شرایط واقعی هم همینطوره.
من به جلو نگاه کردم.
و فهمیدم این مسابقه دیگه حتی شبیه آموزش هم نیست.
شبیه زندگیه.
جایی که هیچ چیزی ثابت نمیمونه…
و تو باید وسط تغییرها، تصمیم درست بگیری.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت73
از زبان زهرا:
بعد از اون ارزیابی، سکوت بینمون عوض شده بود.
دیگه فقط خستگی نبود…
یه جور درگیری ذهنی بود که هیچکس راحت دربارهاش حرف نمیزد.
حتی نازنین هم این بار شوخی نکرد.
من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو ایستاده بودیم.
امیرحسین رادمنش چند قدم دورتر، به صفحه گوشی نگاه میکرد ولی واضح بود حواسش جای دیگهست.
حس میکنی این تغییرات تمومی دارن؟
ترنم بدون مکث گفت:
نه.
چرا اینقدر مطمئنی؟
چون هدفشون همینه.
سکوت شد.
من آهسته گفتم:
یعنی چی؟
ترنم نگاهش رو از پنجره برداشت.
یعنی میخوان ببینن تا کجا میتونی بدون ثبات تصمیم بگیری.
این جمله سنگین بود.
قبل از اینکه جواب بدم، استاد راد وارد سالن شد.
این بار همراهش دو نفر از داورهای قبلی نبودن.
افراد جدید بودن.
همه بلند شدن.
استاد گفت:
امروز مرحله جدید شروع میشه.
سکوت کامل.
از اینجا به بعد، شما دیگه فقط تحلیل نمیکنید.
مکث.
شما پیشبینی میکنید.
زمزمهها شروع شد.
نازنین گفت:
پیشبینی؟ یعنی چی دیگه؟
استاد ادامه داد:
به شما داده ناقص داده میشه…
و باید آینده رو تخمین بزنید.
این دیگه پزشکی نیست…
امیرحسین خیلی آروم گفت:
این تصمیمگیری در تاریکیه.
استاد برگهها رو پخش کرد.
این بار حتی کمتر از قبل.
فقط چند نشانه پراکنده.
شروع کردیم.
اولش همه چیز شبیه قبل بود.
اما خیلی زود فهمیدیم فرق داره.
چون این بار جواب وجود نداشت…
فقط احتمال بود.
من گفتم:
اگر این روند ادامه پیدا کنه…
ترنم گفت:
باید محتملترین سناریو رو انتخاب کنیم.
امیرحسین اضافه کرد:
نه بهترین رو.
واقعبینانهترین رو.
سکوت شد.
این فرق مهمی بود.
چند دقیقه بعد، زمان داشت تموم میشد.
من سریع نوشتم:
همینو ثبت کنیم.
امیرحسین نگاه کرد.
مطمئنی؟
هیچکس مطمئن نیست.
ترنم گفت:
ولی باید انتخاب کنیم.
و انتخاب کردیم.
وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط گفت:
قابل قبوله.
نه بیشتر.
نه کمتر.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر شده بود.
نازنین گفت:
من دیگه مغزم پر شده…
ترنم گفت:
تازه خالی هم نشده بود.
حتی من هم خندم گرفت.
امیرحسین اما ساکت بود.
بعد از چند لحظه گفت:
از اینجا به بعد، اشتباه مهم نیست.
من نگاهش کردم.
پس چی مهمه؟
اینکه با اطلاعات ناقص، کمتر اشتباه کنی.
سکوت شد.
و من فهمیدم از اینجا به بعد…
دیگه هیچ جواب قطعیای وجود نداره.
فقط انتخابهای سختتر.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت74
از زبان زهرا:
از وقتی گفتن «پیشبینی»، همه چیز دیگه شکل قبل رو نداشت.
انگار مسابقه به آخر خط رسیده بود…
یا شاید هم تازه داشت وارد بخش نهایی میشد.
صبح که وارد سالن شدیم، فضا عجیب آروم بود.
نه از اون آرامشهای خوب…
از اونهایی که قبل طوفان میاد.
من و ترنم موسوی کنار هم نشستیم.
امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه کمی فاصله داشت، اما این فاصله دیگه عادت شده بود، نه بیتوجهی.
نازنین زیر لب گفت:
من دیگه واقعاً خسته شدم…
همه خستهان.
ترنم خیلی کوتاه گفت:
فقط بعضیا ادامه میدن.
نازنین نگاهمون کرد ولی چیزی نگفت.
چند لحظه بعد استاد راد وارد شد.
این بار بدون هیچ مقدمهای.
امروز آخرین ارزیابی ترکیبیه.
سکوت کامل شد.
چند نفر همزمان نفسشون رو حبس کردن.
استاد ادامه داد:
بعد از این جلسه، تیم نهایی مشخص میشه.
این جمله سنگینتر از همه چیز بود.
بالاخره.
آخر خط نزدیک بود.
پروندهها پخش شد.
این بار کاملتر از همیشه نبود…
برعکس.
ناقصتر بود.
من آهسته گفتم:
یعنی عمداً دارن سختترش میکنن.
ترنم جواب داد:
نه.
دارن سادهترش میکنن… برای دیدن سختترین تصمیمها.
امیرحسین نگاه کوتاهی کرد.
اینجا دیگه دانش مهم نیست.
شخصیت مهمه.
سکوت شد.
شروع کردیم.
این بار کمتر بحث کردیم.
بیشتر نگاه کردیم.
بیشتر فکر کردیم.
زمان سریع میگذشت.
خیلی سریع.
تا اینکه آخرش رسید.
من برگه رو جمع کردم.
همینو میفرستیم.
امیرحسین گفت:
مطمئنی؟
نه.
ترنم اضافه کرد:
ولی وقت تمومه.
و ثبت شد.
وقتی از سالن بیرون اومدیم، هیچکس حرف نمیزد.
راهروها هم انگار ساکتتر شده بودن.
نازنین آه کشید:
یعنی تموم شد؟
ترنم گفت:
تقریباً.
امیرحسین نگاهش رو به جلو دوخت.
الان فقط نتیجه مونده.
من نفس عمیقی کشیدم.
و فهمیدم همه این روزها…
همه فشارها…
همه تغییرها…
داشت به یک لحظه ختم میشد.
لحظهای که معلوم میکرد کی میمونه…
و کی فقط تجربه میشه.
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luqr9o7&btn
ناشناس خانم گرگ ☺️☺️☺️☺️☺️☺️✨✨✨✨✨✨
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷
اینجا؟
مـراسـلاتِیهدخترِدهههشتادیِاهلِقلم🪴🤏🏻:)))
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _
سرگذشتِمتفاوتوغیرقابلِپیشبینیعلیو پناهرو میتونیاینجامطالعهکنیوازخوندنش لذتببری👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2217017913Cc6e2a95115
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷