eitaa logo
«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»فور؟عزل
121 دنبال‌کننده
18 عکس
5 ویدیو
0 فایل
سلام علیکم🤝 رمان تقدیر بی هوا.. داستان دختری به نام زهرا که دانشجو دندون پزشکیه و ارزو های بزرگی داره ولی.....✨✨ رمان افسانه تینار ... داستان یه گرگینه نوجوان که کلی اتفاق براش میافته ...🐺🪽🍂 کپی؟فور زیبا تره🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: بعد از اون ارزیابی، سکوت بینمون عوض شده بود. دیگه فقط خستگی نبود… یه جور درگیری ذهنی بود که هیچ‌کس راحت درباره‌اش حرف نمی‌زد. حتی نازنین هم این بار شوخی نکرد. من و ترنم موسوی کنار پنجره راهرو ایستاده بودیم. امیرحسین رادمنش چند قدم دورتر، به صفحه گوشی نگاه می‌کرد ولی واضح بود حواسش جای دیگه‌ست. حس می‌کنی این تغییرات تمومی دارن؟ ترنم بدون مکث گفت: نه. چرا اینقدر مطمئنی؟ چون هدفشون همینه. سکوت شد. من آهسته گفتم: یعنی چی؟ ترنم نگاهش رو از پنجره برداشت. یعنی می‌خوان ببینن تا کجا می‌تونی بدون ثبات تصمیم بگیری. این جمله سنگین بود. قبل از اینکه جواب بدم، استاد راد وارد سالن شد. این بار همراهش دو نفر از داورهای قبلی نبودن. افراد جدید بودن. همه بلند شدن. استاد گفت: امروز مرحله جدید شروع میشه. سکوت کامل. از اینجا به بعد، شما دیگه فقط تحلیل نمی‌کنید. مکث. شما پیش‌بینی می‌کنید. زمزمه‌ها شروع شد. نازنین گفت: پیش‌بینی؟ یعنی چی دیگه؟ استاد ادامه داد: به شما داده ناقص داده میشه… و باید آینده رو تخمین بزنید. این دیگه پزشکی نیست… امیرحسین خیلی آروم گفت: این تصمیم‌گیری در تاریکیه. استاد برگه‌ها رو پخش کرد. این بار حتی کمتر از قبل. فقط چند نشانه پراکنده. شروع کردیم. اولش همه چیز شبیه قبل بود. اما خیلی زود فهمیدیم فرق داره. چون این بار جواب وجود نداشت… فقط احتمال بود. من گفتم: اگر این روند ادامه پیدا کنه… ترنم گفت: باید محتمل‌ترین سناریو رو انتخاب کنیم. امیرحسین اضافه کرد: نه بهترین رو. واقع‌بینانه‌ترین رو. سکوت شد. این فرق مهمی بود. چند دقیقه بعد، زمان داشت تموم می‌شد. من سریع نوشتم: همینو ثبت کنیم. امیرحسین نگاه کرد. مطمئنی؟ هیچ‌کس مطمئن نیست. ترنم گفت: ولی باید انتخاب کنیم. و انتخاب کردیم. وقتی تحویل دادیم، استاد راد فقط گفت: قابل قبوله. نه بیشتر. نه کمتر. وقتی از سالن بیرون اومدیم، هوا سردتر شده بود. نازنین گفت: من دیگه مغزم پر شده… ترنم گفت: تازه خالی هم نشده بود. حتی من هم خندم گرفت. امیرحسین اما ساکت بود. بعد از چند لحظه گفت: از اینجا به بعد، اشتباه مهم نیست. من نگاهش کردم. پس چی مهمه؟ اینکه با اطلاعات ناقص، کمتر اشتباه کنی. سکوت شد. و من فهمیدم از اینجا به بعد… دیگه هیچ جواب قطعی‌ای وجود نداره. فقط انتخاب‌های سخت‌تر. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱ از زبان زهرا: از وقتی گفتن «پیش‌بینی»، همه چیز دیگه شکل قبل رو نداشت. انگار مسابقه به آخر خط رسیده بود… یا شاید هم تازه داشت وارد بخش نهایی می‌شد. صبح که وارد سالن شدیم، فضا عجیب آروم بود. نه از اون آرامش‌های خوب… از اون‌هایی که قبل طوفان میاد. من و ترنم موسوی کنار هم نشستیم. امیرحسین رادمنش هم مثل همیشه کمی فاصله داشت، اما این فاصله دیگه عادت شده بود، نه بی‌توجهی. نازنین زیر لب گفت: من دیگه واقعاً خسته شدم… همه خسته‌ان. ترنم خیلی کوتاه گفت: فقط بعضیا ادامه میدن. نازنین نگاهمون کرد ولی چیزی نگفت. چند لحظه بعد استاد راد وارد شد. این بار بدون هیچ مقدمه‌ای. امروز آخرین ارزیابی ترکیبیه. سکوت کامل شد. چند نفر همزمان نفسشون رو حبس کردن. استاد ادامه داد: بعد از این جلسه، تیم نهایی مشخص میشه. این جمله سنگین‌تر از همه چیز بود. بالاخره. آخر خط نزدیک بود. پرونده‌ها پخش شد. این بار کامل‌تر از همیشه نبود… برعکس. ناقص‌تر بود. من آهسته گفتم: یعنی عمداً دارن سخت‌ترش می‌کنن. ترنم جواب داد: نه. دارن ساده‌ترش می‌کنن… برای دیدن سخت‌ترین تصمیم‌ها. امیرحسین نگاه کوتاهی کرد. اینجا دیگه دانش مهم نیست. شخصیت مهمه. سکوت شد. شروع کردیم. این بار کمتر بحث کردیم. بیشتر نگاه کردیم. بیشتر فکر کردیم. زمان سریع می‌گذشت. خیلی سریع. تا اینکه آخرش رسید. من برگه رو جمع کردم. همینو می‌فرستیم. امیرحسین گفت: مطمئنی؟ نه. ترنم اضافه کرد: ولی وقت تمومه. و ثبت شد. وقتی از سالن بیرون اومدیم، هیچ‌کس حرف نمی‌زد. راهروها هم انگار ساکت‌تر شده بودن. نازنین آه کشید: یعنی تموم شد؟ ترنم گفت: تقریباً. امیرحسین نگاهش رو به جلو دوخت. الان فقط نتیجه مونده. من نفس عمیقی کشیدم. و فهمیدم همه این روزها… همه فشارها… همه تغییرها… داشت به یک لحظه ختم می‌شد. لحظه‌ای که معلوم می‌کرد کی می‌مونه… و کی فقط تجربه میشه. ⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
اسپانیا🛐🛐
پارت بعدی رمان ؟! آمار ۱۳۰ !😉 https://eitaa.com/etrena! ☺️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luqr9o7&btn ناشناس خانم گرگ ☺️☺️☺️☺️☺️☺️✨✨✨✨✨✨
هدایت شده از گسترده ۳ ساعته دریا🩷