eitaa logo
اتفاق
217 دنبال‌کننده
227 عکس
388 ویدیو
1 فایل
ا:اولین گروه🍂ت:تئاتر🍂ف:فرهنگیان🍂ا:استان ق:قم تئاترها: نذر دیدار رستاخیززنان عطرمریم انکار آفتاب پناه شیدای امین معادلات مغرمامان سجاده سخاوت اتاق فرار دالان خونین رزرو:09355661232 آیدی @yazahra0404 ارسال نظرات👇 @Yakhadijatalgharra لینک کانال👇
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ــ نزدیک ظهر است .یکساعتی هست که برق قطع شده است و بیحال و کلافه روی مبل دراز کشیده ام .صدای اذان ظهر از پنجره خانه پر میکشد و به گوشم میرسد . باید از جایم برخیزم و برای نماز آماده شوم اما هوا گرم است ،با خودم میگویم هوای گرم ، چادر هم بپوشم ، خیس عرق می شوم ! باشد یکساعت دیگر که برق آمد . از جایم تکان نمیخورم ،بادبزن تاشوی جیبی ام را از بالای سرم برمیدارم و خودم را باد میزنم . بی اختیار تصویر زبیده جلوی چشمم می آید که روی زمین دراز کشیده و می گوید ...یا علی ...خرما پزان است ....در این هرم گرما چگونه بجنگیم ؟! صدایی درونم میپرسد شبیه کوفیان نشدی؟! بعد جملاتش را برای خودم مرور میکنم . یا علی ..... گرم است .در این هرم گرما چگونه نماز بخوانم ؟! و فریاد لیلی در گوشم میپیچد که ....هنگامی که از سرما و گرما گریزانید .... لبخندی میزنم که چه راحت میشود شبیه کوفیان شد ! لعنت بر شیطانی میگویم و بلند میشوم و وضو میگیرم . ۲ـ صدای دوستانم بلند است .هر کس چیزی میگوید .چند بار حرف را در دهانم مزه مزه کرده ام . اما هرچه فکر میکنم ،جای گفتنش اینجا نیست . بعد از عمری دور هم جمع شده ایم و دلم نمیخواهد کامشان را تلخ کنم و ساز مخالف بزنم . به دوستم خیره میشوم . با صدای بلند حرف میزند و سیبش را پوست میگیرد و چاقوی میوه خوری را در هوا تکان میدهد . من اما نمیدانم چرا تصویر لیلی را میبینم .وقتی انگشتش را در هوا تکان میداد و فریاد میزد ...یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم ...با خودم تکرار میکنم ...و لایخافون لومة لائم .... به سمت دوستم میروم . دستش را میگیرم و میگویم ...ببین فاطمه جان این حرفت کمی ایراد دارد و..... ۳ـ در مجلس روضه نشسته ام ...دلم پیش اجرای امروز است . به ساعتم نگاه میکنم احتمالا اجرا دیگر تمام شده است .لامپ های مجلس را خاموش میکنند .سخنران میخواهد روضه بخواند .با صدای حزین میگوید : از قدیم مرسوم بوده که برای گرفتن حاجت بعد از عزای امام حسین (ع) روضه ی ام حبیبه را میخواندند و شروع میکند ......ام حبیبه از کودکی در خانه علی بوده است .....وقتی ام حبیبیه کنیزانش را میفرستد تا نان و خرما ببرند .... ۴ـ گروه ایتای اتفاق را در گوشی موبایلم چک میکنم .پیام آخرین اجراها و وداع با نذر دیدار را گذاشته اند ... یاد خاطراتم می افتم . به این فکر میکنم که نذر دیدار هیچگاه تمام نمیشود و همیشه در ذهن و قلبم باقی خواهد ماند ... هرگاه که سرما و گرما مرا بیتاب کند یا هر زمان که از سرزنشی هراسان شوم یا وقتی که یاد چشم های پر از اشک ام حبیبه بیفتم ... نذر دیدار هیچ گاه تمام نمیشود . https://eitaa.com/ettefagh
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه ادیت امام رضایی و برق و بادی از اجرا در مسجد حضرت فاطمه الزهرا(س)😍 https://eitaa.com/ettefagh
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاکسی بیرون مسجد ترمز کرد و گفت خانم رسیدین.سرم را بالا آوردم و بنایی نیمه کاره دیدم. ساک های دکور را که می بردم نگران بودم چرخ های ساک کنده نشود چون کف حیاط مسجد هنوز موزاییک نشده بود و پستی و بلندی زیاد داشت. خانم معصومی دعوتمان کرده بود. همسرشان امام جماعت مسجد حضرت فاطمه الزهرا(س) در شهرک فاطمیه هستند.زن و شوهر برای امور مسجد شب و روز ندارند اما مسائل مالی آزار دهنده است. روز اجرا متوجه شدم مسجد خانم ها اصلا سرویس بهداشتی ندارد.😔 خانم معصومی کلید را از همسرشان گرفته بودند و برای سرویس خانم ها را به سمت مسجد آقایان راهنمایی میکردند.... با این همه باز هم مسجد را سرپا نگه داشته بودند.💪 در کاردانی خانم معصومی همین بس که صبح هم آمده بودند دبیرستان فخری و اجرا برای هیئت تخصصی فرهنگیان را تماشا کرده بودند که فضا دستشان بیاید. نمای داخل مسجد کامل و دوست داشتنی بود. هرچند از نظر آکوستیک صدا به شدت می پیچید و کار را برای اجرا دشوار میکرد اما کاشی کاری محراب زیبا بود. ولی در مصاحبه هم مشاهده میکنید که دیوارهای ایوان هم هنوز کار دارد. ای که دستت می‌رسد کاری بکن...... https://eitaa.com/ettefagh
الوداع دوماه عزاداری😭 الوداع روضه های ام حبیبه😭 خداحافظ روضه های خانگی...پایگاه حفظ اسلام ناب محمدی. خداحافظ هیئت و کتیبه و سیاهی عزای حسین.... خداحافظ چای روضه...شراب طهور عاشقی. الوداع ناله ها و ضجه های اسارت زینب. حسین جان کم کاری هامون رو ببخش. ممنون که بر سرمون منت گذاشتی و اجازه دادی مهمانان مادرت رو بگریانیم.... عجب محرمی شد امسال.... https://eitaa.com/ettefagh
به مناسبت اتمام عزاداری یکی از خاطرات بامزه ی اجراها را بشنوید. اجرای آخر در مسجد حضرت فاطمه الزهرا (س) که تمام شد، داشتم لباس هارا جمع میکردم که صدای دلنشین خانم هاشمپور مداح گروهمان را شنیدم.تازه از حرم امام رضا رسیده بود و آدم را یک راست می برد توی صحن انقلاب. لباس هارا رهاکردم و آمدم نشستم بین مخاطبین که از روضه بهره ببرم. الحق هم سوزناک میخواند... داشتم اشک میریختم، یک دختربچه ی زیبا دستمال تعارف کرد. سرم را بالا آوردم که
دستمال کاغذی بردارم.... وای...چیزی را که میدیدم باورم نمیشد... یکی از بچه ها شده بود مأمور تقسیم نان های تئاتر. همان ها که توی سبدند و دوماه آکسسوار « نذر دیدار» بوده اند. حالا داشتند خیراتشان میکردند.خدای من....😤 همه ی لحظاتی که با دست های کثیف و گردو خاکی این نان های مثل استخوان خشک شده را توی سبد می چیدیم از جلوی چشمم گذشت. همه ی لحظاتی که احیانا نان ها روی زمین ریخته اند و دوباره جمعشان کرده ایم. گفتم یا حسین...الان چند تا بچه مسموم می‌شوند. فی الفور و با یک مهربانی تصنعی نان ها را از بچه ها گرفتم و سعی کردم توجیهشان کنم که به خاطر سلامتی خودشان است که نمیگذارم سق بزنند به نان خشک ها. روضه از دستم رفته بود، اما دوباره تلاش کردم دل بدهم به خانم هاشمپور و مداحی اش. تازه گریه ام گرفته بود، نمی دانم چه شد که سرم را بالا گرفتم دیدم این بار دارند خرماها را خیرات میکنند😫😫😫😫 گفتم یا امام رضا ببخشید، نشد روضه گوش کنم میترسم بچه ها مریض بشوند. حالا دانه دانه خرماهارا جمع میکردم.😩 خانم معصومی میزبانمان متوجه این اوضاع شده بودند، چند دقیقه بعد یک سینی نان برش زده آوردند و بین بچه ها تقسیم کردند. واقعا دلشان میخواست. روی هوا نان هارا می قاپیدند.😁 https://eitaa.com/ettefagh
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠من نقش لیلا رو خیلی دوست داشتم.😍 💠💠مطالب و روایاتی که ساعت ها در قالب سخنرانی باید گفته می شد در یک نمایش گفته شد. https://eitaa.com/ettefagh
پنج شنبه بود و طبق تمامی پنج شنبه ها از ساعات اول صبح بی تاب بودم تا بعداز ظهر بشه و به اتفاق همسر و بچه ها به مزار پدر که خانه ی ابدی اوست بروم .برخلاف پنج شنبه های دیگه که سعی می کردم فعالیتی بیرون از خونه نداشته باشم تا زودتر شرایط رفتنم به خانه پدر رو فراهم کنم امروز قرار بود برای اجرای تئاتر به زندان زنان بروم و ساعاتی بعداز اجرا به دیدار پدر و قرار هفتگی خودم برسم.اما... وارد زندان شدم از همان درب اصلی حس خاصی داشتم هر چه جلوتر می رفتم نفسم تنگ ترمی شد و فضا برایم سنگین تر . هر طور بود خودم را نگه داشتم تا وارد فضای اصلی زندان شدیم خدای من چه می دیدم . اصلا انگار خودم نبودم .ثانیه ها حکم ساعت برایمدداشتند و یک ساعت برایم یک روز می گذشت .لحظات سخت و سنگینی که با بغض فروخورده من عجین می شد و راه نفسم را می بست بلاخره زمان اجرارسید. برای اجرا تمام توان خودم را جمع کردم و به خودم نهیب زدم که اجرای امروز باهمه اجراها فرق دارد .حین اجرا سعی می کردم نگاهم در چشمهای پراز حسرت آزادی زنان گره نخورد تا بتوانم اجرا را به آخر برسانم .چقدر رنج و اندوه و حسرت در قاب چشمانشان نشسته بود و من هر لحظه تمام می شدم. وقتی زبیده ازدرون پردردش ماجرای اسرا و اهل بیت روبه تصویر می کشید گویی تمام حرف این عزیزان را از دل پردردشان می گوید و چقدر دنبال یک روضه مصور بودند والان به لطف اباعبدلله فرصتی پیش آمده بود .... دنیا دور سرم چرخید .از اعماق جانم بدون صدا ناله می زدم و تقلا می کردم پایم برای خروج کم نیاورد .خودم را در ماشین انداختم و التماس کنان به راننده با اتومبیل که مرا زودتر از بقیه به منزل برساند . یکراست به اتاق خودم رفتم و آنچه که امروز دیده بودم را یکبار دیگر مرور کردم درسکوت اتاق گریستم و گریستم و گریستم وبرای آزادی مادران و دختران در بند فقط دعا کردم آنروز حتی سر قرار پدر دختریمان حاضر نشدم . https://eitaa.com/ettefagh
هدایت شده از مونولوگ
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠بعد از « نذر دیدار» و « دانشمندی با عروسک آبی» اکنون تئاتر « عطر مریم» در حال و هوای ورود حضرت معصومه(س) به شهر مقدس قم.😍 🎬🖊نویسنده و کارگردان: نرگس مالمیر 🎭اجرا: رواق معصومانه حرم مطهر. https://eitaa.com/physicist_actor
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تئاتر« عطر مریم»🌱 مناسب اجرا در ایام سالروز ورود حضرت معصومه( س) به قم 🌸 و سالروز شهادت ایشان.▪️ ⚜کاری از «رواق معصومانه» https://eitaa.com/ettefagh