11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاکسی بیرون مسجد ترمز کرد و گفت خانم رسیدین.سرم را بالا آوردم و بنایی نیمه کاره دیدم. ساک های دکور را که می بردم نگران بودم چرخ های ساک کنده نشود چون کف حیاط مسجد هنوز موزاییک نشده بود و پستی و بلندی زیاد داشت.
خانم معصومی دعوتمان کرده بود.
همسرشان امام جماعت مسجد حضرت فاطمه الزهرا(س) در شهرک فاطمیه هستند.زن و شوهر برای امور مسجد شب و روز ندارند اما مسائل مالی آزار دهنده است.
روز اجرا متوجه شدم مسجد خانم ها اصلا سرویس بهداشتی ندارد.😔
خانم معصومی کلید را از همسرشان گرفته بودند و برای سرویس خانم ها را به سمت مسجد آقایان راهنمایی میکردند....
با این همه باز هم مسجد را سرپا نگه داشته بودند.💪
در کاردانی خانم معصومی همین بس که صبح هم آمده بودند دبیرستان فخری و اجرا برای هیئت تخصصی فرهنگیان را تماشا کرده بودند که فضا دستشان بیاید.
نمای داخل مسجد کامل و دوست داشتنی بود. هرچند از نظر آکوستیک صدا به شدت می پیچید و کار را برای اجرا دشوار میکرد اما کاشی کاری محراب زیبا بود.
ولی در مصاحبه هم مشاهده میکنید که دیوارهای ایوان هم هنوز کار دارد.
ای که دستت میرسد کاری بکن......
#مسجد_فاطمه_الزهرا
#خانم_معصومی
#نذر_دیدار
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
الوداع دوماه عزاداری😭
الوداع روضه های ام حبیبه😭
خداحافظ روضه های خانگی...پایگاه حفظ اسلام ناب محمدی.
خداحافظ هیئت و کتیبه و سیاهی عزای حسین....
خداحافظ چای روضه...شراب طهور عاشقی.
الوداع ناله ها و ضجه های اسارت زینب.
حسین جان کم کاری هامون رو ببخش.
ممنون که بر سرمون منت گذاشتی و اجازه دادی مهمانان مادرت رو بگریانیم....
عجب محرمی شد امسال....
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
#خاطره_نوشت
به مناسبت اتمام عزاداری یکی از خاطرات بامزه ی اجراها را بشنوید.
اجرای آخر در مسجد حضرت فاطمه الزهرا (س) که تمام شد، داشتم لباس هارا جمع میکردم که صدای دلنشین خانم هاشمپور مداح گروهمان را شنیدم.تازه از حرم امام
رضا رسیده بود و آدم را یک راست می برد توی صحن انقلاب. لباس هارا رهاکردم و آمدم نشستم بین مخاطبین که از روضه بهره ببرم. الحق هم سوزناک میخواند... داشتم اشک میریختم، یک دختربچه ی زیبا دستمال تعارف کرد. سرم را بالا آوردم که
دستمال کاغذی بردارم....
وای...چیزی را که میدیدم باورم نمیشد... یکی از بچه ها شده بود مأمور تقسیم نان های تئاتر. همان ها که توی سبدند و دوماه آکسسوار « نذر دیدار» بوده اند. حالا داشتند خیراتشان میکردند.خدای من....😤 همه ی لحظاتی که با دست های کثیف و گردو خاکی این نان های مثل استخوان خشک شده را توی سبد می چیدیم از جلوی چشمم گذشت. همه ی لحظاتی که احیانا نان ها روی زمین ریخته اند و دوباره جمعشان کرده ایم.
گفتم یا حسین...الان چند تا بچه مسموم میشوند.
فی الفور و با یک مهربانی تصنعی نان ها را از بچه ها گرفتم و سعی کردم توجیهشان کنم که به خاطر سلامتی خودشان است که نمیگذارم سق بزنند به نان خشک ها.
روضه از دستم رفته بود، اما دوباره تلاش کردم دل بدهم به خانم هاشمپور و مداحی اش. تازه گریه ام گرفته بود، نمی دانم چه شد که سرم را بالا گرفتم دیدم این بار دارند خرماها را خیرات میکنند😫😫😫😫
گفتم یا امام رضا ببخشید، نشد روضه گوش کنم میترسم بچه ها مریض بشوند. حالا دانه دانه خرماهارا جمع میکردم.😩
خانم معصومی میزبانمان متوجه این اوضاع شده بودند، چند دقیقه بعد یک سینی نان برش زده آوردند و بین بچه ها تقسیم کردند. واقعا دلشان میخواست.
روی هوا نان هارا می قاپیدند.😁
#خاطره_نوشت
#نذر_دیدار
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠من نقش لیلا رو خیلی دوست داشتم.😍
💠💠مطالب و روایاتی که ساعت ها در قالب سخنرانی باید گفته می شد در یک نمایش گفته شد.
#بازخورد
#مسجد_فاطمه_الزهرا
#نذر_دیدار
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
#خاطره_نوشت_بازیگران
پنج شنبه بود و طبق تمامی پنج شنبه ها از ساعات اول صبح بی تاب بودم تا بعداز ظهر بشه و به اتفاق همسر و بچه ها به مزار پدر که خانه ی ابدی اوست بروم .برخلاف پنج شنبه های دیگه که سعی می کردم فعالیتی بیرون از خونه نداشته باشم تا زودتر شرایط رفتنم به خانه پدر رو فراهم کنم امروز قرار بود برای اجرای تئاتر به زندان زنان بروم و ساعاتی بعداز اجرا به دیدار پدر و قرار هفتگی خودم برسم.اما...
وارد زندان شدم از همان درب اصلی حس خاصی داشتم هر چه جلوتر می رفتم نفسم تنگ ترمی شد و فضا برایم سنگین تر .
هر طور بود خودم را نگه داشتم تا وارد فضای اصلی زندان شدیم خدای من چه می دیدم .
اصلا انگار خودم نبودم .ثانیه ها حکم ساعت برایمدداشتند و یک ساعت برایم یک روز می گذشت .لحظات سخت و سنگینی که با بغض فروخورده من عجین می شد و راه نفسم را می بست بلاخره زمان اجرارسید.
برای اجرا تمام توان خودم را جمع کردم و به خودم نهیب زدم که اجرای امروز باهمه اجراها فرق دارد .حین اجرا سعی می کردم نگاهم در چشمهای پراز حسرت آزادی زنان گره نخورد تا بتوانم اجرا را به آخر برسانم .چقدر رنج و اندوه و حسرت در قاب چشمانشان نشسته بود و من هر لحظه تمام می شدم. وقتی زبیده ازدرون پردردش ماجرای اسرا و اهل بیت روبه تصویر می کشید گویی تمام حرف این عزیزان را از دل پردردشان می گوید و چقدر دنبال یک روضه مصور بودند والان به لطف اباعبدلله فرصتی پیش آمده بود ....
دنیا دور سرم چرخید .از اعماق جانم بدون صدا ناله می زدم و تقلا می کردم پایم برای خروج کم نیاورد .خودم را در ماشین انداختم و التماس کنان به راننده با اتومبیل که مرا زودتر از بقیه به منزل برساند .
یکراست به اتاق خودم رفتم و آنچه که امروز دیده بودم را یکبار دیگر مرور کردم درسکوت اتاق گریستم و گریستم و گریستم وبرای آزادی مادران و دختران در بند فقط دعا کردم
آنروز حتی سر قرار پدر دختریمان حاضر نشدم .
#مسجد_فاطمه_الزهرا
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
هدایت شده از مونولوگ
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠بعد از « نذر دیدار» و « دانشمندی با عروسک آبی» اکنون تئاتر
« عطر مریم»
در حال و هوای ورود حضرت معصومه(س) به شهر مقدس قم.😍
🎬🖊نویسنده و کارگردان: نرگس مالمیر
🎭اجرا: رواق معصومانه حرم مطهر.
#عطر_مریم
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تئاتر« عطر مریم»🌱
مناسب اجرا در ایام سالروز ورود حضرت معصومه( س) به قم 🌸
و
سالروز شهادت ایشان.▪️
⚜کاری از «رواق معصومانه»
#عطر_مریم
#معصومانه
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh
✨در شب میلاد سراسر سرور پیامبر رحمت و به امید عنایات ایشان، از پوستر تئاتر « عطر مریم» رونمایی می کنیم.😍
این تئاتر در مناسبت های مربوط به بانوی کرامت حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها)، از جمله سالروز ورود آن حضرت به شهر مقدس قم و همچنین ایام وفات ایشان اجرا میشود ( از ۲۵ شهریور تا ۱۰ مهرماه)
پ.ن:تئاتر«عطر مریم» بعداز « نذر دیدار » کاری از گروه اتفاق، اولین گروه تئاتر بانوان فرهنگی استان قم می باشد.
رزرو👇
📱@yazahra0404
📞tel:
09355661232
+989125516738#عطر_مریم #اتفاق https://eitaa.com/ettefagh
#خاطره_نوشت_عطر_مریم
اواسط تمرین های عطر مریم احساس کردم میتوانیم دوتا شخصیت نوجوان هم وارد کنیم.بعداز اینکه درام ماجرا به قول معروف در ذهنم درامد، طبق روال اولین مساله انتخاب «اسم» بود.
سفره نهار را که جمع کردم، پسرم هم مشغول بازی با ماشین هایش بود، به همسرم گفتم: یک اسم دختر بگو که ایرانی ها در سال ۲۰۱ هم استفاده کرده باشند.
همسرم چندتا گزینه گفتند که همه را قبلاً به بهانه هایی توی نمایشنامه «عطر مریم» آورده بودم. یک دفعه پسرم سرش را بالا آورد و گفت:
مامان بذار «ضعیفه»😁😁
#عطر_مریم
#اتفاق
https://eitaa.com/ettefagh