رُژ به لب مالیدن ِاو آخر ِبیهودگیست ؛
فرض کن دیوانهای شکر به خرما می زند . .
گریه و چای و غم و شعر و دو نخ بهمن و بعد ،☕️🚬
باز هم گریه و یک دورِ دگر مصرع قبل!.
بی تو من مانده ام و فعل«کشیدن» ،بسیار
قلــب من تیر، سَــرَم ســوت ، دهـانم سیــگار
اصالتن اهل کدوم شهری
.
اینجا شاید فقط چهارنفر میدونن
و خب اطلاعاتی درباره شهر نمیگم
پـرایـوتِـ |`rey
دفتر نقاشی (تتلو) تو زندان اهنگ جدیدشو خونده پشت تلفن 🗿
به به درکنار تحولات خاورمیانه باید از چرت و پرت گویی فنای دستشویی هم بشنویم