بعضی روزها دلم میخواهد روی پیشانیام بنویسم " دارم برای زنده ماندن ، آرام ماندن و عبور از طوفانهای درونم میجنگم ؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخمهایم اضافه نکنید " .
خستهام ، از اشکهایی که بی دلیل میریزه بعد از شنیدن آهنگی ، دیدنی کلمهای یا خوردن چیزی ، از گریههایی که موقع چت و لبخند زدن پنهونشون میکنم ، از تیر کشیدن قلبم وقتی تنهایی توی افکارم غرق میشم ، از سردردهایی که وقت و بیوقت مغزمو سوراخ کرده ، از دردهایی که نمیدونم بخاطر کدوم خاطره به روحم چسبیده ، از اینکه نمیدونم چه مرگمه و چه بلایی سرم اومده ، از اینکه هیچ کس و حرفی حالمو خوب نمیکنه ، از زمین و زمان خستهام ، از منی که بهش تبدیل شدهام ، خستهام ، خیلی خسته .
و او کسی بود که حتی تصور آغوشش ، صدایش ، چشمهایش ، خندههایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد قبل از این خود بزرگترین غم و درد من باشد .