باید بخوابم
ولی ذهنم درگیره
و حتی تشخیص نمیدم که درگیر چیه!؟
حس اینو دارم که مغزم (؟) /افکارم افتادن تو یه میکسر، همهشون ریز ریز میشن و تو همدیگه قاطی؛ هیچکدوم رو هم نمیشه از اون یکی جدا کرد
و حالا شده یه چیز عجیب غریب و بدون فرم... یه چیز غیرقابل تشخیص. که فقط میدونم هست
ولی چیه؟ چیکارش میخواستم بکنم؟ نمیدونم.
چن وقته حس میکنم رقیقالقلب شدم.
کمتر از قبل بیاحساس و بیتفاوتم انگار.
اون روز وقتی بهم گفت بیوجدان و بیرحمی بغض کردم، وقتی شرح مرگ رفیق یه غریبه رو خوندم قلبم لرزید، وقتی سر پسرش داد زد و تحقیرش کرد نگرانش شدم.
چقد عجیب شدم.