excuse me?
فکرشو بکن قدیمیترین داستانمو که چیز زیادی ازش یادم نمیومدو خوندم و اینقدر به وجد اومدم که وقتی رسید
خدایی
چطوری اون موقع اییییین همه ایده ماجراجویانه داشتم برای نوشتن؟
الان وقتی میخوام فکر کنم هیچی به ذهنم نمیاد
هربار که خودمو با یه چیز جدید درگیر میکنم به خودم قول میدم که دیگه اینکارو نکنم و بازم انجامش میدم-
و حالا هم احساس میکنم تنها راه دووم اوردن توی درگیری اخیرم، درگیر شدن تو یه موضوع جدید دیگس-🛐
از تنهاییم لذت میبرم واقعا.
درواقع بیشتر وقتا احساس نمیکنم که تنهام اصلا. شاید تنهایی بیشتر کارامو بکنم، ولی این حسو ندارم که تنهام. حداقل بیشتر وقتا.