از تنهاییم لذت میبرم واقعا.
درواقع بیشتر وقتا احساس نمیکنم که تنهام اصلا. شاید تنهایی بیشتر کارامو بکنم، ولی این حسو ندارم که تنهام. حداقل بیشتر وقتا.
excuse me?
درواقع سه هزار بار کشته شدم؛ مردن که سهله
همه کاراکترای جومتان بودن
و شاید بعضیاشم گنشین؟
و بعضیاشم تخیلی از ذهن خوابم
سیاکو، سیتافه، کامیساتو آیاتو...
همه اینا بودن
و بقیه که یادم نیست خوب...
و نمیدونم چرا، اما همه داشتن همدیگرو میکشتن
یه روز خاص بود چون
اها اره
یه روز خاص بود که باید بقیه رو میکشتی
تا میتونستی باید میکشتی
وحشتناک بود
اونا تقریبا تکتک ما رو کشتن
و من توی جسم همه کاراکترا بودم انگار
چون چندین بار در قالبهای مختلف کشته شدم
و بعد میرفتم توی جلد قربانی بعدی
و وقتی اون روز تموم شد، همه جای شهر پر بود از خون و جسد
و توی خونهی بزرگمون که یه زمانی کلی ادم و جونیو توش زندگی میکردن، فقط دو نفر باقی مونده بودن...
خون و اجساد رو جمع کرده بودیم و بیشتر اساس رو هم همینطور
خونه تقریبا خالی بود
خلوت
و دلگیر.
فقدان کسایی که دیگه نیستن. کسایی که بیرحمانه کشته شده بودن...