eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
54.6هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
زمانی که با همسرم میخواستیم ازدواج کنیم، خواهرم هم با یه خواستگار داشت آشنا میشد. اون موقع ها ما یک خط و موبایل داشتیم که روزهای زوج دست من بود روزهای فرد دست خواهرم. یک پیامک عاشقانه تنظیم کردم اومدم شماره عشقم رو وارد کنم که ارسال شد برای خواستگار خواهرم😶‍🌫😂😭 کلی غلط کردم، یه جون مادرم من خودش نیستم خواهرشم، جون مادرت به کسی نگو برای طرف فرستادم؛ ولی یارو رفت و دیگه برنگشت... به نظرم خواستگار قابل اعتمادی نبود😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
پارسال مسجد میرفتم، در حالیکه ۴۰ سالم بود و بچه سومم رو باردار بودم و صدای پسرهام از بلندگوی مسجد بلند بود و مکبّر بودن، یه خانومه توی صف نماز ازم پرسید دخترم قصد ازدواج نداری؟ آنقدر خندم گرفت که نگو. گفتم حاج خانوم نی نی سومم تو شکممه و اینم که میشنوی صدای پسرامه، می‌گفت دروغ میگی😂 بعدشم که قبول کرد میگفت الا و بلا خواهری کسی که شکل خودت باشه نداری که بریم خواستگاری؟ گفتم نه دیر اومدی، تموم شدیم😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من مجرد بودم دم در هیئت منتظر ایستاده بودم تا پدرم بیان بریم خونه یه آقا پسری اون طرف تر هی نگاه میکرد بعد چند دقیقه اومد جلو گفت ببخشید خانم میشه یه لحظه جایی نرید من مامانمو پیدا کنم بیاد ازتون خواستگاری کنه 😅 من متحیر اصلا نمیدونستم چی بگم ...پسره هم مثل جت دوید و رفت . حالا تو اون گیر و دار مگه پدر میومدن😕 خلاصه مادر اقا پسر پیداشون شد دقیقا اون طرف خیابون داشتن میومدن ... بعد نزدیکای من بودن یه جوری بلند گفتن که منم شنیدم گفتن وا این که مالی نیست بهترش رو برات میگیرم 😒 منم پدرم رسیدن و با مادر اقا پسر حرف زدن و رفتیم خونه امسال بعد ۶ سال با همسرم رفتیم هییت فهمیدم اون اقا پسر دوست همسر هست و هنوز مجرده. همون دوستشونه که چندین بار مادرشون با من تماس گرفته که براشون مورد خوب پیدا کنم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه بار با بسیج رفتیم اردو؛ یه باغی بود کنار یه امامزاده. منم شیطون... رفتم بالای درخت گیلاس مشغول چیدن و خوردن🦦 یه خانومه اومد گفت مامانت کجاست؟ من فکر کردم صاحب باغه میخواد دعوام کنه، یه خانوم دیگه رو الکی نشون دادم. رفت پیشش از دخترش خواستگاری کرد😆😶‍🌫 ان شاالله که سر گرفته و خوشبخت شدن😐 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اوایل عقدمون بود منم خیلی مثبت و آفتاب مهتاب ندیده و دایره واژگانم خیلی کم. همسرم برای اینکه رومون باز شه یه جک بی ادبی گفت و من معنی شو نفهمیده بودم. یه روز دیگه سرسفره که همه‌ی خانواده خودم بودن، همه جک میگفتن منم گفتم آقا سعید میگه : ......... 🤣🤣🤣 هیچی دیگه مادرم:😱😱😱 بابام:😡😡😡😡 شوهرم:😰😰😭😭 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
⭕️داستان آموزنده زاهدی در روزگار گذشته‌ صد سال در صومعه‌ای عبادت کرد. پس هوی و‌ هوس بر وی غلبه کرد و معصیتی انجام داد. پس از آن پشیمان شد؛ خواست که به محراب عبادت برگردد. هنگامی که قدم در محراب گذاشت، شیطان آمد و گفت: ای مرد! شرم نداری؟ آن کار زشت را کردی و اکنون به سوی حضرت حق می‌آیی؟ و خواست که او را از حق ناامید گرداند، تا ناامیدی (باعث) زیادتر شدن گناهان او شود. در آن حالت، در دل ندایی شنید که ای بنده من، تو مخصوص به من هستی و من متعلق به تو، و به این فضول بگو که تو چه کاره ای؟! تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
مردی در کنار چاه زن زیبایی را دید از او پرسید : زیرکی زنان به چیست ؟ زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند مرد بسیار وحشت کرد و پرسید : چرا داد میزنید ؟ من قصد اذیت کردن شما را نداشتم ، دیدم خانم محترم و زیبا رویی هستی ، خواستم از شما سوالی بپرسم . در این هنگام تا قبل از رسیدن مردم ، زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت، مرد با تعجب پرسید : چرا این کار را کردی ؟ زن خطاب به مردمی که برای کمک آمده بودند گفت : ای مردم من در چاه افتاده بودم . این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از مرد تشکر کرده و متفرق شدند . دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت : این است زیرکی ما زنان . اگر آزارمان دهید ، شما مردان را به کام مرگ میکشیم و اگر بر ما احترام گذارید ، خوشبخت تان میسازیم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
تجربه درمان زخم معده : من زخم معده که گرفتم اول رفتم دکتر، آندوسکوپی، دارو، آنتی‌اسید، مسکن معده... ولی تهش دیدم نه این چیزا فقط خاموشش میکنن درمانش نمیکنن، یه پیرمرد عطاری یه چیزی گفت که اولش خندیدم ولی بعد نجاتم داد تخم کتان یه قاشق تخم کتان رو با آب ولرم ریختم تو لیوان گذاشتم بمونه نیم ساعت بعد یه لعاب ژله‌ای داد مثل لعاب بارهنگ همون و میخوردم ناشتا اولش حس تهوع داشتم ولی بعد دو روز دیدم سوزش معدم کمتر شده انگار لایه کشیده روی زخمت بعد کم‌کم ترکیب کردم با دم‌کرده شیرین‌ بیان و بابونه شبا که درد می پیچید تو قفسه سینم یه لیوان بابونه‌ ی ولرم میخوردم انگار اب رو آتیش شیرین‌ بیان هم هر روز میخوردم ولی نه زیاد هفته‌ای دو سه بار چون شنیده بودم فشار میبره بالا از همه مهمتر عادت‌هام و تغییر دادم دیگه با شکم خالی قهوه نمیخورم غذام و تند نمیکنم وقتی عصبانیم هیچی نمی‌خورم و هر چیزی که دلگیرم میکنه، نگه نمیدارم. زخم معده فقط از غذا نیست از سکوت هم هست. هر وقت حس میکنم قراره برگرده، یه لیوان لعاب تخم کتان درست میکنم میخورم نه دکتر، نه قرص فقط طبیعت و مراقبت. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
👈 دزد اموال نه دزد عقاید رئیس گروهی از دزدان، اموال قافله ای را غارت نمود در میان کاروانیان شخصی بود که بر روی طاقه های پارچه خود جمله بسم الله الرحمن الرحیم را نوشته بود (در میان تجار سابق برای محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان این عمل مرسوم بوده است) وقتی که چشم رئیس راهزنان به این جمله شریفه افتاد فوراً دستور داد که این اموال را به صاحبانش برگردانید. برخی از دزدها به او اعتراض نموده و علت این کار را جویا شدند رئیسشان گفت: آخر ما دزد اموال مردم هستیم نه دزد عقیده آنها، چون اگر به آن نوشته ترتیب اثر ندهیم آنها بی اعتقاد خواهند شد. 📗 ✍ محمود قاری ‌زاده‌ کاشانی تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝 ۱۳ سال پیش که محمدرضا برای خواستگاری آمد، ‏اولین بار را با چند نفر از دوستان بزرگ‌تر و همکارانش که در بیروت با هم بودند به خانه ما آمد ‏پدر و مادرش گفته بودند: «اول برو و رضایت اولیه را بگیر، بعد ما بیایم لبنان» ‏یکی از دوستانش شروع کرد به تعریف و تمجید از محمدرضا برای پدرم، ‏پدرم حرفش را قطع کرد و گفت: ‏«این حرف‌ها لازم نیست… من دارم دخترم را عروس امام خمینی می‌کنم» ‏[ما لبنانی‌ها، تصویرمان از ایران و ایرانی، امام خمینی و سیدالقائد( آقا ) است] ‏فضای مجلس یک‌ باره ساکت شد ‏دیدم محمدرضا سرش را پایین انداخت و صورتش سرخ شد ‏چند روز بعد با پدرم تماس گرفت و گفت: ‏«اگر ممکنه خانواده رو جمع کنید، چند دقیقه مزاحمتون بشم» ‏همه خانواده آمدند و محمدرضا هم آمد ‏شروع کرد به صحبت و گفت: ‏«شما چند روز پیش حرفی زدید که هنوز ذهنم درگیرشه ‏حرفتون خیلی سنگین بود ، خیلی بار داشت ‏راستش رو بخواید، من محمدرضا نوری‌ام… ‏نه شباهتی در رفتار به امام دارم و نه در عمل به سیدالقائد ‏نهایت تلاشم اینه که شاید یه سرباز کوچک برای اونها باشم ‏اگر منِ واقعیِ امروز رو می‌پذیرید، یا علی… ‏اما خواهش می‌کنم ، اشتباهات و خطاهای فردای من رو به پای اونها ننویسید» ‏حاضر نشد حتی برای گرفتن یک «بله»، از نام امام و سیدالقائد برای خودش خرج کند… ‏⁧⁩ تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.