اینا هیچکدوم هیچی نیست...
یادمه تازه عقد کرده بودیم و با خانواده خودم و همسرم با یه اتوبوس رفتیم راهیان نور؛ چون ما تو روستا زندگی میکردیم کل اتوبوس هم دیگه رو میشناختیم.
من سمت خانما بودم داشتم استراحت میکردم و در حال پیامک بازی فوق عاشقانه و دلبرانه با همسرم😶🌫، دیدم دیگه همسرم جواب نمیده؛ یهو دیدم زنگ زد داری چیکار میکنی؟ چرا داری به بابات پیام میدی؟😂
وای منو میگی ؟ مردم از خجالت... نگو بابامم تو مردونه چشمش نمیبینه گوشیو میده به یه پسره پیام هارو بخونه چشمتون روز بد نبینه... آبرومون پیش بابام و پدرشوهر و برادر شوهر و تو کل اتوبوس رفت🥴😂
قیافه بابام و بقیه اتوبوس بعد شنیدن پیام ها دیدنی بود😬😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#شهید_زیستن
📌ادب احمد فوقالعاده بود، این ادب احمد به نظر من شاه کلید همه چیز بود و به خیلی چیزها رشد داد. نمونهای از تواضع احمد این بود که در مراسمهای مختلف مثلا در هفته جنگ که فرماندهان را دعوت میکنند یا یک روز ستاد کل دعوت میکند، به جلسهای. ترتیب چیدن صندلیها به نسبت درجه و رتبه و جایگاه است و هر کس جای مشخصی دارد. یکی از علتهایی که من امتناع داشتم از شرکت در مراسمها به خاطر اخلاق و برخورد متواضعانهی احمد بود، یک معرکهای داشتیم در جایگاه، احمد همه را به هم میریخت و جابه جا میکرد تا خودش آخر بایستند، امکان نداشت که این جوری نباشد.
#شهید_احمد_کاظمی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✔️ حکایت عجیب ولی واقعی یک ازدواج...😳🥰
❄️ شاید شنیده باشید ولی از زبان استاد قرائتی یه لطف دیگهای داره
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔸️من یک دختر دین دار و پابند به اخلاق اسلامی بودم. سالها گذشت و کسی از من خواستگاری نکرد
دخترهای جوانتر از من ازدواج کردند و مادران فرزند شدند ، سنم به ۳۴ رسید.
یک روز یکی برای ازدواج با من حاضر شد ، زیاد خوشحال بودم و ازدواج کردیم دو روز بعد مادر شوهرم آمد و با دیدن من گفت سنت بنظرم به ۴۰ سال میخورد.
من گفتم ۳۴ ساله هستم و او برایم گفت این عمر برای بدنیا آوردن بچه مناسب نیست و من تشنهٔ دیدن نوه های خود هستم😔
مادر نکاح من را با پسرش فسخ کرد😐
شش ماه را با غم و اندوه سپری کردم و پدرم برای اینکه غم خود را فراموش کنم منو به حج عمره فرستاد ، رفتم به سفر عمره و در حرم شریف نشسته و در حال دعای خیر نزد الله بودم که یک زن را دیدم که با صدای زیبا یک آیه قران را تلاوت میکند و بارها آن را تکرار میکند.
#فضل_الله_علیک_عظیما
(فضل و مهربانی بزرگ الله بر توست).
غم خود را با او شریک کردم من را در آغوش گرفت و این آیت را تکرار میکرد :
#ولسوف_یعطیک_ربک_فترضی
(و زود است که برایت بدهد و تو راضی شوی )
خیلی راحت شدم و به خانه برگشتم که ناگهان یک خانوادهٔ دیندار به خواستگاری ام آمدند ، به خوشحالی پذیرفتم و ازدواج کردیم و شوهرم مرد دینداری بود 😊
برای من و خانواده ام احترام زیادی قائل بود و من نیز احترام شان را نگه میداشتم ، عمرم به ۳۶ رسید ، ماه ها گذشت و محبت اولاد در دلم جا گرفت برای معاینه نزد دکتر مراجعه کردم بعد از معاینات دکتر گفت مبارک باشد!
ضرورت به معالجه نیست تو حامله هستی ، تا هنگام ولادت هیچگونه معاینه ای برای تعیین جنسیت بچه انجام ندادم و هر آنچه بود را فضل الله میدانستم ، بعد از تولد، شوهرم و خانواده اش در اطرافم نشسته و میخندیدن ، وقتی پرسیدم چرا میخندین آنها چه جوابی دادند؟
به یک صدا همهٔ شان گفتند یک پسر و یک دختر است !😍
با شنیدن این حرف اشک خوشحالی از چشمانم جاری شد و دوباره یاد آن خانم در حرم شریف و آیت را که بارها تکرار میکرد افتادم 😊
#ولسوف_یعطیک_ربک_فترضی
یعنی که حرف الله متعال حق است.
#وَاصبِر_لِحکمِ_رَبِّکَ_فَإِنَّکَ_بِأَعیُنِنَا
منتظر فرمان رب خود باش، ما تو را میبینيم.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
📌دخالت بی جا ممنوع...
قبلا تجربه زندگیم و برای شما فرستادم.
من ۱۸ سالم بود که با پسر عمم ازدواج کردم. ایشون بر خلاف ظاهرشون که موجه بود، خیلی آدم عصبی و تند خو، بددهن و بی بند و بار بودند و متاسفانه چون ما زیاد رفت و آمد نداشتیم هیچ اطلاعی از این رفتار ها نداشتیم.
از روزی که عقد کردیم درگیری ما هم شروع شد و هر بار که من شکایت میکردم پیش خانوادم، میگفتن توی فامیل آبرومون میره و این شد که من مجبور به ۱۱ سال زندگی کردن با ایشون شدم و خدا بعد سال ۸۸ بهمون یه دختر داد و در نهایت سال ۹۴ جدا شدیم.
من و دخترم یه زندگی جدید و شروع کردیم دوتایی با هم تا سال ۱۴۰۱ که من با اصرار بقیه دوباره ازدواج کردم و سال ۱۴۰۲ خدا بهمون یه دوقلو ناز داد. هر دو پسر هستند.
خدارو شکر همسرم خیلی خوبه، بچه هام سالم هستند و اینم بگم زمانی که عقد کردیم ایشون هیچی نداشتن هر دو کارمند یه شرکت خصوصی بودیم. یه خونه ۴۵ متری اجاره داشتیم ولی الان خدارو شکر همسرم واسه خودش کار میکنه، کارگاه خودشو داره و داریم به ۶ یا ۷ تا کارگر هم حقوق میدیم.
حتی یه مغازه لوازم یدکی بزرگ داره تونستیم ماشین بخریم و یه جای بزرگتر اجاره کردیم و من اینا رو از برکت دوقلو هام و نگاهی که همسرم به دخترم کرده و داره هزینه های ایشون رو میده میدونم.
من الان ۴۰ سالمه و دلم میخواد یه بچه دیگه داشته باشیم ولی متاسفانه خانواده همسرم خیلی دخالت میکنن توی زندگی ما و این شده که من دچار تردید شدم. همش پیش خودم میگم نکنه زندگیم با این دخالتها به هم بخوره و من باید با بچه ها چه کار کنم.
اینو میخوام شما به گوش خانواده ها برسونید که بابا وقتی میبینید پسر شما، دختر شما توی زندگیش خوشحال و خوشبختن، چرا با دخالتهای بیجا همه چیز و خراب میکنید.
من میدونم هیچ عروسی دختر و هیچ دامادی پسر آدم نمیشه ولی ما میتونیم دیدمون رو به هم عوض کنیم. تورو خدا بذارید من عروس زندگی خودمو داشته باشم. بذارید ما از کنار هم بودن لذت ببریم نه اینکه به هر بهانه ای آسایش و خوشی یه نفر دیگه رو به هم بریزیم.
من اگه بچه هام سرما میخورن مقصر نیستم. من اگه همسرم یه روز وقت نمیکنه به شما زنگ بزنه یا هر مسئله ای دیگه مقصر نیستم. چرا همه رو از چشم عروس میبینید..
تورو خدا مانع زندگی کسی نباشیم...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه آیلتس خوندن :
دوستان من خودم رشته ام زبان بوده
و تا حدودی زبانم متوسط بود
اوایل خودم شروع کردم به خوندن برای آیلتس به صورت خودخوان،اما خیلی مسیر سختی بود
یعنی هرچی میخوندم انگار بازم کمه
و سردرگم بودم.
بعد یه مدت تصمیم گرفتم
کلاس های عمومی آنلاین شرکت کنم
موسسه آفاق تهران رو شرکت کردم
چون هزینه اش نسبت به جاهای دیگه بهتر بود.
ترم اول خوب بود
یه استاد خوب داشتیم
ترم های بعد
استاد هایی می آوردن که به جای تکنیک آیلتس
میشست سرکلاس و سوال ترجمه میکرد
و هیچ تجربه ای از آیلتس نداشتن،
یعنی ده نفر توی کلاس بودیم تایم نمیرسید
یک جمله هم به انگلیسی بگیم.
همینجوری پیش رفتم و دیدم اصن متن هایی که مینویسم اصلا بهم فید بک داده نمیشه
خلاصه خسته شدم و تصمیم گرفتم دیگه کلاس عمومی برندارم(این آموزشگاهی که گفتم واقعا بی مدیریت بودن اگه استاد دیر میومد کلاس برامون جلسه جبرانی نمیذاشتن)
خلاصه بعد دوماه سرگردانی و دوری از زبان
تصمیم گرفتم یه استاد خصوصی بگیرم
هزینه های کلاس خصوصی خیلی بالاتر بود مثلا جلسه ای ۵۰۰
گفتم تا انرژی و انگیزه دارم شروع کنم
نتیجه این شد که خیلی مرتب تر درس خوندم
هدفمند تر و حتی خیلی پیشرفت کردم
بعد ۹ماه آزمون ماک دادم
و سه ماه دیگه آزمون اصلیمه.
خواستم بگم قبل زبان خوندن،
به یه شناخت از خودتون برسین
مثلا
میتونین خودخوان بخونین؟هزینه خصوصی رو دارین ؟؟بنظر من کلاس آنلاین عمومی نگیرین چون وقت تلف کردنه
توی مسیر خوندن شاید بارها خسته بشین
چون به مسیر طولانی و تکراریه
زمان میخواد که کم کم سواد تون رشد کنه
با عشق درس بخونین
من خودم کتابخونه میرم
و هر هفته که خوب درس بخونم برای خودم یه جایزه میگیرم
حتما اگه باشگاه میرین
یا سرگرمی دارین
ولش نکنین
خواستم بگم بعضی از مسیرا
واقعا شخصیت آدم و عوض میکنن
من توی این مسیر
خیلی صبر کردن رو یاد گرفتم
و امیدوارم هرکسی توی هر مسیری هست به نتیجه برسه.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
881.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توانایی زندگی در لحظه اکنون و داشتن رضایت خاطر در لحظه ی حال را بسیاری از مردم ندارند.
وقتی در حال خوردن سوپ هستید، به دسر فکر نکنید.
وقتی در حال خواندن کتاب هستید، دقت کنید، ببینید افکار شما کجا هستند.
هنگام مسافرت به جای اینکه فکر کنید هنگام برگشتن به خانه چه کارهایی باید انجام شود، در همان مسافرت باشید.
اجازه ندهید لحظه اکنون که غیر قابل وصف است از دست برود
همه دارایی شما لحظه حال است...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✍سیره سردار شهید محمد حسین یوسف الهی...
🔹در قرارگاه اهواز بودیم شب همه بچّه ها خوابیده بودند و قرارگاه ساکت و آرام بود.
🔸نیمه های شب از خواب بیدار شدم از سنگر بیرون آمدم و به طرف دستشویی رفتم.
🔹هیچ کس در محوطه نبود وقتی به دستشویی ها نزدیک شدم دیدم یک نفر دارد توالتها را می شوید.
🔸با خودم گفتم چرا این وقت شب؟
🔹وقتی نزدیک تر شدم دیدم محمد حسین یوسف الهی است از فرصت استفاده کرده و نیمه شب آمده است دستشویی ها را بشوید تا کسی متوّجه نشود.
🔸با دیدن محمد حسین از خودم خجالت کشیدم هر چه باشد او فرمانده بود نمی دانستم چه کار کنم.
🔹جلو رفتم و از محمد حسین خواستم بگذارد من این کار را انجام دهم اما قبول نکرد دلش می خواست تنها باشد.
🔸اصرار هم فایده نداشت به عمد مخفیانه آمده بود تا کسی نفهمد شستن دستشویی ها کار اوست که مبادا اجرش ضایع شود.
💢منبع کتاب حسین پسر غلامحسین صفحه ۸۵ راوی آقای علی میر احمدی...
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
این عباس کجا و آن عباس کجا
بعد از وفات حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و اتفاقاتی که در سقیفه افتاد عباس عموی پیامبر(ص) به امیرالمومنین(ع) گفت یابن اخ"برادر زاده" دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم!
که حضرت امیر علیه السلام امتناع کردند چون کاری مهمتر از تجهیز و دفن پیکر مطهر رسول خدا (ص) در آن لحظه برایشان وجود نداشت.
اینکه عباس میدانست جانشین واقعی پیغمبر امیرالمومنین است اما چرا اولاً گفت ای پسر برادر؟! نگفت سیدی و مولای؟!! و دوماً هم گفت تو دستت را بیاور تا با تو بیعت کنم؟! خودش برای بیعت دستش را جلو نبرد! در حالیکه امام (ع)همچون کعبه است که باید او را طواف کرد...این ها تامل برانگیز است.
اما یک عباس هم در کربلا بود با آن جنگاوری، قدرت و شجاعتی که داشت تا امام(ع) به او فرمود برای اهل حرم آب تهیه کن اطاعت کرد و چیزی نگفت! این یک ریاضت بزرگ برای حضرت عباس(س) بود چون مثل ایشان جایش واقعا در میدان جنگ بود نه صرفا برای آب آوردن
در زیارت نامه ایشان دارد... العبدالصالح المطیع لله و لرسوله... حضرت ابوالفضل علیه السلام مطیع بود.
علامه عسکری می فرمودند این عباس کجا و آن عباس کجا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#ضربالمثل
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
💎رستم، پهلوان نامدار ایرانی در یک باغ خوش آب و هوا توقف کرد تا هم خستگی نبرد سنگینش با افراسیاب را از تن به در کند . هم اسب با وفایش رخش ، نفسی تازه کند .
پس از خوردن نهار ، پلک هایش سنگین شد و کنار آتش خوابش برد . رخش هم بدون این که افسارش به جایی بسته باشد، تنها ماند!
افراسیاب با خودش فکر کرد که موفقیت رستم تنها به خاطر قدرت خودش نیست بلکه اسب او در این پیروزی خیلی نقش داشته
پس سربازانش را برای دزدیدن رخش فرستاد. آن ها که از قدرت رخش خبر داشتند برای به دام انداختنش یک طناب بسیار بلند و محکم آورده بودند ،
وقتی رخش حسابی از رستم دور شد، طناب بلند رابه سمتش پرتاب کردند. رخش که بسیار باهوش و قوی بود با حرکتی جانانه خودش را نجات داد و فرار کرد.
رستم بیدار شد. جای خالی رخش را دید. زین او را در دست گرفت و از روی رد پاهایی که به جا مانده بود توانست او را پیدا کند.
بعد با صدای بلند به رخش گفت: « می دانی در حالی که زین تو را به دوش داشته ام چه قدر راه آمده ام؟ »
بعد برای دلداری خودش دوباره گفت: « عیبی ندارد. رسم زمانه این است. گاهی من باید سوار زین بشوم و گاهی زین سوار من. »
از زمانی که فردوسی این داستان را روایت کرد و این بیت را سرود، رسم شد هر وقت کسی به سختی و مشکل دچار شود به او چنین بگویند:
چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.