eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
54.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
تجربه دزدی : من موقع جنگ رفتم بنزین زدم موقع حساب کردن میخواستم با دستگاه خودم پرداخت کنم که متصدی اونجا گفت بیا این طرف اون دستگاه خرابه من خودم کارت میکشم. دوبار پشت سرهم کارت کشید گفت دستگاه زده عملیات ناموفقه برو گوشیت و ببین از حسابت کم شده یا نه منم رفتم چک کردم گفتم آره گفت نه اینجا زده ناموفق برمیگرده به حسابت گوشیت و بیار منم عجله داشتم و اصلا حواسم سرجاش نبود گوشیمو دادم بهش داشت پیامکه رو چک میکرد گفت بیا شماره کارتت رو بگو من بزنم تو دستگاه ببینم عملیات موفقت آمیز بوده یا نه. منم حواسمو جمع کردم گفتم الان مثلا حسابمو خالی نکنه و فلان و اینا بعد دوستشو صدا زد گفت بیا چک کن برای خانم منم خلاصه حواسمو مثلا جمع کردم که یک دفعه کارت به کارت نکنه و فلان بیسار شماره کارتمو براش خوندم گفت برو عملیات موفقت آمیز بود منم گفتم اوکی بعد همون موقع اون مرد اولیه گوشیمو داد بهم منم پیامکامو چک کردم دیدم دیگه پیام نیومده و موجودیم همونه و من رفتم. بعدش رفتم خونه از کارتم خرید کردم بعد یک دفعه دیدم از موجودیه کارتم یک میلیون کم شده. هرچی پیامکامو بالا پایین کردم چیزی ندیدم. رفتم همراه بانکمو چک کردم دیدم بله آقاهه همون موقع که دوبار کارت کشیده در واقع دفعه دوم یه تومن کشیده و همه این حرفاش بهانه بوده که گوشیو از دستم بگیره تا هروقت پیامکش اومد پاکش کنه. خلاصه من رفتم سراغش دوباره و بعد یه هفته پولمو ازش گرفتم ولی درس بزرگی شد که دیگه پمپ بنزین فقط پول نقد بدم. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔆شيادان و طراران ،در مسند علم ✨شيخ عبدالسلام يكى از زهاد و عباد اهل سنت بود و بطورى شهرت داشت كه نامش را تبركا به اين نحو به پرچمها مى نوشتند:لا اله الاالله :محمد رسول الله شيخ عبدالسلام ولى الله ! اين مرد روزى بالاى منبر گفت هر كس ‍ مى خواهد بهشت بخرد بيايد مردم ازدحام كرده و شروع به خريد كردند،شيخ تمام بهشت را فروخنت و تمام شد شخصى آمده گفت : من دير رسيده ام اموال زيادى هم دارم بايد به من هم جائى از بهشت را بفروشى ، شيخ گفت : جاها تمام شده مگر جاى خود و الاغم ،درخواست كرد جاى خودش را بفروشد خود شيخ از محل الاغش استفاده كند شيخ قبول كرد و خوبى بى جا ماند!! روزى بين نماز گفت :((چخ چخ ))پس از نماز پرسيدند چرا،چخ چخ كردى ؟ گفت هم اكنون كه در بصره هستم مكه را مشاهده كردم كه سگى مى خواهد داخل مسجدالحرام شود باين وسيله آن سگ را رد كردم ! مردم از اين كلام در شگفت شده ارادتشان نسبت به شيخ افزونتر شد يكى از همانها اين جريان را به زن خود كه شيعه بود گزارش داد و گفت خوبست تو مذهب تشيع را رها كنى زن گفت : اشكال ندارد باين شرط كه روزى شيخ را با مريدانش براى صرف غذا دعوت كنى تا من در حضور شيخ مذهب شما را اختيار كنم ، مرد قبول كرده خوشحال شد و شيخ و اطرافيانش را دعوت كرد،وقتى همه حاضر شدند سفره پهن شد و زن براى هر نفرى مرغى بريان شده روى برنج هايشان نهاد ولى مرغ شيخ را زير برنجها پنهان كرد،وقتى غذا حاضر شد شيخ به غذاى رفقا نگريست و ديد مرغى بريان روى غذاى آنها مى باشد و مرغ خود را زير برنج نديد رو به صاحب خانه كرده گفت : پس چرا براى من مرغ نگذاشته ايد چرا بمن توهين كرده ايد ؟زن كه منتظر چنين فرصتى بود در آمده گفت :يا شيخ تو كه در بصره مكه را با اين همه دورى و بعد مسافت مشاهده مى كنى پس چرا در اينجا مرغ را زير برنجها با اين فاصله كم مشاهده نمى كنى ،شيخ عصبانى شده گفت اين را فضيه خبيثه است و از مجلس بيرون شد مرد متنبه شده مذهب زن خود ((تشيع ))را اختيار كرد. 📚((پند تاريخ ج 5 ص 74 از انوار نعمانيه ص 235 )) 📜🌾🌾🌾🌾📚 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
✨🍃ادب فرمانده گردان🍃✨ دم اذان صبح آمدم نماز بخونم، دیدم از دم در صدا می آد. در رو باز کردم، دیدم اصغر روی پله نشسته. بغلش کردم، دیدم داره یخ می زنه، آوردمش پای بخاری. گفتم: ننه، کجا بودی؟ چرا در نزدی؟ گفت: نصف شب با آقاسید اومدم. دیدم شما خواب هستید، در نزدم که مزاحم خواب شما شوم. صبر کردم تا وقت نماز که بیدار بشید، در رو باز کنید... شهید🕊🥀 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🐎رسم رفاقت 🔴در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند به شیخ بهایی که اسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند. شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است حیوان کشش این همه عظمت را ندارد. ساعتی بعد عقب ماند، به میر داماد گفت: این شیخ بهائی رعایت نمیکند دائم جلو می تازد... میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمیشناسد و میخواهد از شوق بال در آورد. 🔴در غیاب یکدیگر هم باشیم 🔴این است رفیق باشیم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🖇 🌱 توۍدانشگاه علویجه درس مےخواندیم. هر روز با مینۍبوسی که پر از دختر و پسر از نجف آباد مےرفتیم تا دانشگاه🚌... توۍمینۍبوس هم دست از حزب اللهی بودنش برنمےداشت،روۍمخ بود! تا میخواستم جلوۍدخترها مسخره بازی کنم میزد توۍ سرم و مےگفت:آدم باش!(: چون عشق کتاب بود،یک کتاب مےآورد 📙توی مینی بوس و درباره آن با بقیه حرف مےزد(از کتابهاۍشهدا). باهمین کارش چند تا از دخترهای بدحجاب و تغییر داد🧡 -شهیدمحسن حججی (برگرفته از کتاب حجت خدا) تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌺🍃 روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايید عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
نون سنگک 🔹مامان صدا زد: امیرجان، مامان بپر سه تا سنگک بگیر. 🔸اصلاً حوصله نداشتم، گفتم: من که پریروز نون گرفتم. 🔹مامان گفت: خب، دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان نون نداریم. 🔸گفتم: چرا سنگک، مگه لواش چه عیبی داره؟ 🔹مامان گفت: می‌دونی که بابا نون لواش دوست نداره. 🔸گفتم: صف سنگک شلوغه. اگه نون می‌خواید لواش می‌خرم. 🔹مامان اصرار کرد سنگک بخرم. قبول نکردم. مامان عصبانی شد و گفت: بس کن، تنبلی نکن مامان، حالا نیم ساعت بیشتر تو صف وایسا. 🔸این حرف خیلی عصبانیم کرد. آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شسته بودم، داد زدم: من اصلاً نونوایی نمی‌رم. هر کاری می‌خوای بکن! 🔹داشتم فکر می‌کردم خواهرم بدون این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک می‌کنم باز هم باید این حرف و کنایه‌ها رو بشنوم. دیگه به هیچ قیمتی حاضر نبودم برم نونوایی. حالا مامان مجبور می‌شه به جای نون، برنج درسته کنه. اینطوری بهترم هست. 🔸با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغم به کلی می‌افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمی‌کنم اما یک دفعه صدای در خونه رو شنیدم. اصلاً انتظارش رو نداشتم که مامان خودش بره نونوایی. آخه از صبح ۱۰ کیلو سبزی پاک کرده بود و خیلی کارهای خونه خسته‌اش کرده بود. اصلاً حقش نبود بعد از این همه کار حالا بره نونوایی. 🔹راستش پشیمون شدم. هنوز فرصت بود که برم و توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم قبول نمی‌کرد. سعی کردم خودم رو بزنم به بی‌خیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصابم خرد بود. 🔸یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد. به موبایلش زنگ زدم، صدای زنگش از تو آشپزخونه شنیده شد. مثل همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود. 🔹دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خرد می‌کرد. نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت: تو راه که می‌اومدم تصادف شده و مردم می‌گفتند به یه خانم ماشین زده. خیابون خیلی شلوغ بود. فکر کنم خانمه کارش تموم شده بود. 🔸گفتم: نفهمیدی کی بود؟ 🔹گفت: من اصلاً جلو نرفتم. 🔸دیگه خیلی نگران شدم. رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود. یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم رفتم اونجا هم تعطیل بود. 🔹دلم نمی‌خواست قبول کنم تصادفی که خواهرم می‌گفت به مامان ربط داره. تو راه برگشت هزار جور به خودم قول دادم که دیگه تکرار نشه کارم. 🔸وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مامانم رو شنیدم که می‌گفت: بلد نیستی درست زنگ بزنی؟ 🔹تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: الهی شکر و با خودم گفتم: قول‌هایی که به خودت دادی یادت نره! 🔰پدر و مادر از جمله اون نعمت‌هایی هستند كه دومی ندارند ‌پس تا هستند قدرشون رو بدونيم! افسوسِ بعد از اونها هيچ دردی رو دوا نمی‌كنه؛ نه برای ما، نه برای اونها... تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🔺آب خنک 🎙غلام علی ابراهیمی پانزده نفری در محاصره دشمن گیر کرده بودیم. از فشار تشنگی، بی حال و خسته خواب مان برد. 🔶️ بیدار که شدیم محمد حسن گفت: توی خواب حضرت زهرا (س) را دیدم. 🔷️ به من آب دادند و قمقمه یکی از شهدا را پرکردند. فوری رفتیم سر وقت قمقمه های شهدا. یکی شان پر بود از آب خنک. انگار همین الان داخلش یخ انداخته بودند. همه سیراب شدیم از مهریه حضرت زهرا (س). شهید محمد حسن فایده تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
بنده از هر لحاظ عالی بودم چهره عالی ، تحصیلات بالا ، شغل عالی و.... خواستگارم زیاد داشتم و به شدت خواهان بودن هم پسر هم خانواده🙂 ولی تا می اومدن منزل و متوجه می‌شدن مستاجریم کلا همه چی عوض میشد نگاه ها رفتارها و بلند میشدن میرفتن چند سال گذشت و متاسفانه تجربه شد برام اینکه چقدر مردم دنبال پول پدر مادر طرفن😑 دنبال جا و مکان خونه زندگی 😑 شغل پدر که کمتر از دکتر و مهندس نباشه خدا نکنه کارگر یا راننده ای چیزی باشه تحصیلات پدر مادر 😑 سن پدر مادر که جوان باشند😐 یکی ندیدم‌ بگه همسر با اخلاق و نجیب میخوام برای یه عمر زندگی یعنی یک نفر نگفت 😐 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یکبار برای خواستگاری ،خواهر آقا پسر زنگ زدن خونمون و با مادرم صحبت کردند درحالی که مشخص بود صاحب اختیار نیستند در گذاشتن قرار. مثلاً مادرم گفتند فلان روز تشریف بیارید، گفتند من با مادرم هماهنگ میکنم خدمتتون خبر میدم😐! و ما متعجب شدیم که وقتی مادر تصمیم گیرنده هستند چرا خودشون تماس نگرفتند؟! بعد که قرار گذاشتیم هم نیم ساعت زودتر از قرارمون زنگ رو زدند آمدند داخل و دیدیم که خواهر پسر و زن داداشش اومدند فقط! یعنی نه خودش بود، نه مادرش. این خیلی از نظر ما زشت بود. یک جور انگار که گفته بودند برید ببینید اگر دختر دیدنی بود ما بیایم! هر کاری یک آدابی داره، با این کارها فقط سطح فرهنگی خودتون رو میبرید زیر سؤال😒 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا