شهید"غلامعلی رجبی"؛شهیدی که تکه نانی را به غذاهای شاهانه ترجیح داد...
📌دوران سربازی شده بود راننده قریب (پیشکار شاپور غلامرضا پهلوی).همراهش میرفت سرکشی باغهای غلامرضا پهلوی.
🔸توی باغ، لب به چیزی نمیزد؛ آنقدر که بالاخره یک روز صدای قریب درآمده بود که: «همه به من التماس میکنند اجازه بدم از میوههای باغ ببرند؛ ولی تو حتی میوههایی که خودم برات کنار میذارم رو هم برنمیداری ببری؟!»
•••••°°°°°•••••°°°°°•••••°°°°°•••••°°°°°•••••
🔹یک بار با قریب رفته بود کاخ شاپور غلامرضا؛ موقع ناهار رسیده بودند. قریب او را برده بود آشپزخانه و سفارش کرده بود که هر غذایی میخواهد بهش بدهند.آن روز مهمانی بود و آشپزخانه پر از غذا و دسرهای مختلف.
▪️بعدها برای مادرش تعریف کرده بود که: «غذای آن روز از گلوم پایین نرفت. رفتم تو کوچه پس کوچهها، نانوایی پیدا کردم. یه نون خریدم و کمی پنیر و انگور؛ نشستم کنار جوی آب و جای شما خالی ناهارم رو با لذت خوردم».
#شهید_غلامعلی_رجبی
#خاطرات_شهدا
#نان_حلال
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔺️دعـٰای شهادت...
▫️یکی از مربی های شهید
🔶️یه روز آقا آرمان بهمون گفت: بچهها همهتون فردا روزه بگیرید بیاید حوزه، قراره افطاری بدیم.
فرداش همه موقع اذان مغرب سر سفره نشسته بودیم که آقا آرمان رو کرد به بچهها گفت: خب انشاءالله که نماز و روزههاتون قبول باشه؛
شما دلهاتون پاکه و چیزی به افطار نمونده، ازتون میخوام برام یه دعا کنید. همه گفتیم: آقا چه دعایی کنیم؟
آقا آرمان گفت:
🔷️دعا کنید شهید بشم...
همهمون دستامون رو گرفتیم بالا دعا کردیم؛ اصلا انگار نمیدونستیم داریم چه دعایی میکنیم...
شاید بعضی از بچهها معناش رو هم نمیدونستند...
#آرمان_عزیز♥️
#دعای_شهادت
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه درمان عرق کف دست :
خواستم از تجربه 15 سالم از عذاب عرق کردن دست بگم. ولی کسی که خودش تجربه کنه میدونه و دیگه نیاز به تکرار نیست. همین و بدونین که عرق کردن دست مساویه با استرس گرفتن. و استرس مساویه با عرق بیشتر.
من خیلی راه ها رو امتحان کردم. بوتاکس. طب سنتی. قرص اعصاب. روش شوک الکتریکی هم امتحان کردم.
3، 4 سال مدام میرفتم بوتاکس کف دست انجام میدادم و اگه انجام داده باشین میدونین که افتضاااح درد داره. جوری که دکتر میگفت من برای آقایون تزریق کردم تو تزریق سوم گریه و داد و بیداد کردن فشارشون افتاده و رفتن. تو چجوری تحمل میکنی؟ (دخترم) 😂. و اینم بدونین که هر دست تقریبا 20، 30 تا محل تزریق داره
خلاصه کوتاهش میکنم حرفم و. رفتم سراغ عمل جراحی. عمل سمپاتکتومی توراسکوپیک دو طرفه. اینجوریه که از بین دنده های قفسه سینه از هر طرف دوتا سوراخ یک سانتی ایجاد میکنن و وارد میشن و عصبی که تو نزدیکی ستون فقرات هست و تعریق دست و اینا مربوط بهش هست رو قطع میکنن. در واقع لیزر انجام میشه و عصب و میسوزونن.پس بدونین که دائمیه.و علاوه بر کف دست اگه زیربغلتون هم تعریق زیاد داره میتونین بگین که اونم قطع کنن. چون با بیهوشی انجام میشه هیچی متوجه نمیشین و زخم زیادی هم ندارین یعنی یه برش یک سانتی زیرِ زیر بغل و یه برش یک سانتی هم چهار انگشت پایین تر از اون تو هر طرف. اینکه میگم هر طرف به خواست خودتونه که عملتون یه طرفه انجام بشه یا دو طرفه. من دو طرفه کردم. تنها فرقشونم برای نقاهتشه و اگه تحمل بالایی داشته باشین دو طرفه بهتره تا اینکه دوبار هزینه بستری و اینا بدین. چون یک بار که یه طرف انجام میشه باید 2 ماه بعد برین برای طرف دیگه
درمورد نقاهتش هم، چون از بین دنده وارد فضای ریوی میشن، هوای ریه موقتا طی عمل تخلیه میشه که ریه هی پر و خالی نشه و فضا برای جراحی داشته باشن و برای همین چسب تیوپ گذاشته میشه (سرچ کنین). من بعد عمل 24 ساعت آی سی یو بودم و تحت مراقبت ویژه برای اینکه حواسشون به ریه و تنفستون باشه. و یه روزم شب قبل عمل بستری داره. یه روزم بعد آی سی یو بستری میشین. و طی بستری مدام سرم و آرام بخش میزنن پس باز هم درد متوجه نمیشین. اماااا. همین که مرخص بشین دردا شروع میشن. هم محل جراحی درد میکنه. نفستون تنگه. فقط باید صاف بخوابین. و چون عصب و میسوزونن دی اکسید کربن حاصل از اون سوختن، داخل بدن میمونه و گرفتگی عضله ایجاد میکنه و بشدتتتت درد میکنه ناحیه کتف و ستون فقراتتون. قفسه سینتون هم تا 2 ماه یه حالت کرخت و بی حسی داره که وقتی دست میزنین به پوست سینهتون انگار سِر هست حالت ناخوشایندی داره.
ولی خب بلاخره عمل کردین و هر عملی عارضه خودشو داره. و به جز اون حالت بی حسی قفسه سینه که 2 ماهه، بقیه درد ها اذیت ها و تنگی نفس نهایتا دو هفته هست و بعد خوب میشین
تعریقتون به محض اینکه به هوش میاین قطع میشه. من دستم 100 درصد قطع شده و زیربغلم هم 80 درصد
بعد قطع شدن تعریقتون یه مقدار تعریق جبرانی تو قسمت کمر و شکم و پشت ران میبینین ولی در حد اینکه انگار ورزش کردین نم شده. زیاد نیست. و فقط موقعی ایجاد میشه که خیلییی دمای بدن بره بالا که منطقیه
در مورد هزینه هم سرجمع با هزینه بستری و عمل و وسیله ای که میگن بخرین(لیگاشور) حدود 45 میلیون میشه ولی من بیمه تامین اجتماعی داشتم (تکمیلی نبود) و با حدود 15 تومن تموم شد برام
خیلی خیلی راضیم و اگه برگردم عقب زودتر انجام میدادم و تا 21 سالگی عذاب نمیکشیدم
نور به وجودتون ✨.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
آمده بود قاین من را ببیند یکی دو ساعت نشست و بلند شد پرسیدم کجا به این زودی؟
گفت یه سر هم به امام جمعه می زنم و از اون طرف می رم بیرجند
توی حیاط چشمم افتاد به کفشهاش کهنه بودند و رنگ و رو رفته کنار یکیشان هم پاره شده بود گفتم با اینها که بده بری پیش امام جمعه
خونسرد گفت راست میگی میدم تعمیرشون کنن بعد می رم
گفتم اینها دیگه تعمیر بشو نیست
یک جفت کفش نو و براق توی خانه داشتم آوردم دادم بهش پاش کرد
تا وسط حیاط رفت ایستاد جور خاصی نگاهشان کرد گفت اینها خیلی رئیسیه
گفتم طوری نیست تو هم خیلی رئیسی
انگار حرفم را نشنید یا شنید نخواست اهمیت بدهد رفت سمت باغچه جلوی کفشها را خوب خاک مال کرد بعد گفت این جوری بهتر شد
از خانه زد بیرون
#شهید_محمدناصر_ناصری
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💢 یکبار بعد از شهادتش خواب دیدم در هیئت هستیم و صحبت میکنیم، از اکبر پرسیدم: چی اون طرف به درد میخوره؟ گفت: قرآن خیلی این طرف به درد میخوره!
اکبر خودش قاری قرآن بود و هر چه به شهادتش نزدیکتر میشد، انسش با قرآن بیشتر میشد، شبهای آخر هر وقت بیکار بودیم، اکبر به سراغ قرآن جیبیاش میرفت، پرسیدم: آن لحظه آخر که شهید شدی، چی شد؟ گفت: آن لحظه آخر، شیطان میخواست من را نسبت به بهشت ناامید کند.
#شهید_اکبر_شهریاری
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🔴 ترکش خمپاره پیشونیش را چاک داده بود، خون از سرش جاری و از دستش میآمد روی زمین، ازش پرسیدم چه حرفی برای مردم داری؟ با لبخند گفت : از مردم کشورم می خواهم وقتی برای خط کمپوت میفرستند، عکس روی کمپوتها را نکنن! گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت : آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده! 😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
#سلام_بر_ابراهیم
🔸 خیلی بی تاب بود. ناراحتی در چهره اش موج می زد. پرسیدم چیزی شده؟ ابراهیم با ناراحتی گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی، تو راه برگشت، درست در کنار مواضع دشمن ماشاءالله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیراندازی کردند. ما هم محبور شدیم برگردیم.
▪️علت ناراحتی اش را فهمیدم. هوا که تاریک شد حرکت کرد. نیمه های شب هم برگشت. خوشحال و سرحال. مرتب فریاد می زد امدادگر! امدادگر سریع بیا ماشاءالله زنده است! بچه ها خوشحال بودند. ماشاءالله را سوار آمبولانس کردند.
💭 اما ابراهیم گوشه ای نشسته بود به فکر! کنارش نشستم.با تعجب پرسیدم: تو چه فکری؟ گفت: ماشاءالله نزدیک سنگر عراقی ها افتاده بود ولی وقتی رفتم سراغش آنجا نبود. کمی عقب تر پیدایش کردم. دور از دید دشمن. در مکانی امن! نشسته بود منتظر من. خون زیادی از پای من رفته بود بی حس شده بودم. عراقی ها اما مطمئن بودند که زنده نیستم. حالت عجیبی داشتم زیر لب فقط می گفتم یا صاحب الزمان ادرکنی.
🔹هوا تاریک شده بود جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را باز کردم، مرا به آرامی بلند کرد. دردی حس نمی کردم. از میدان مین خارج شد. در گوشه ای امن مرا روی زمین گذاشت. آهسته و آرام. بعد گفت: کسی می آید تو را نجات می دهد.او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی. مرا به دوش گرفت و حرکت کرد آن جمال نورانی خود را دوست ابراهیم معرفی کرد. خوش به حالش.
📖 برگی از خاطرات دفتر ماشاءالله عزیزی از بچه های گیلان.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✅امام مهربانی ها (فهمیدن سخن حیوانات) :
👈صفوان روايت كند از جابر كه: من در خدمت صادق عليه السّلام بودم و از آن بيرون آمدم. مردى را ديدم كه گوساله بخوابانيده بود تا ذبح كند.
🙏گوساله فرياد كرد. امام عليه السّلام گفت: بهاى وى چند است؟ مرد گفت:چهار درهم
🔶 امام عليه السّلام فرمود: پنج درهم از من بستان و وى را رها كن. آن مرد پنج درهم بستد و گوساله را رها كرد و از آنجا برفتيم.
⚠️چرغى « پرندهاى است شكارى كه از كلاغ هم كوچكتر است» ديديم كه به عقب درّاجهاى (پرندهاى است همانند كبك) مىرفت. درّاجه بانگى سرداد . امام عليه السّلام اشارت به صقر كرد تا از صيد وى بازگرديد .
راوى گويد: من گفتم: امروز چیزهای عجیبی مىبينم! امام عليه السّلام فرمود:
🙏 گوساله چون مرا بديد گفت: استجير باللّه و بكم اهل البيت(پناه میبرم به خدا و به شما اهل بیت). و همچنين گفت درّاجه.
🔵سپس امام علیه السلام فرمود: و لو ان شيعتنا استقامت، لاسمعتهم منطق الطّير.(اگر شیعیان ما در اعتقادات خود استقامت بورزند همانا زبان پرندگان را متوجه میشوند)
📚مناقب الطاهرين، عماد طبرى ، ج2، 502 .
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه 7 بعثی را اسیر کرده بود. خرمشهر دست بعثیها افتاده بود.
خودش را خاکی و موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت خانههایی را که پر از عراقی بود بهخاطر میسپرد. به عراقیها میگفت مامانم را گم کردم.
گاه میرفت داخل خانهها پیش عراقیها مینشست مثل کر و لال ها از غفلت آنها استفاده میکرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمیداشت.
#شهید_بهنام_محمدی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
زندگی ما روال عادی خودش را داشت. در این وسط خداوند ریحانه را به ما هدیه داد و روز و روزگار میگذراندیم؛ حرامیها به حرم عقیله بنیهاشم میخواستند نزدیک شوند و خواب را از چشمان پویا در این طرف مرزهای ایران ربود برای همیشه. من خیلی وارد سیاست نمیشدم، اما میگفتم که این جنگ، جنگ ما نیست. مگر ما هشت سال جنگیدیم، کسی به ما کمک کرد؟ کسی به داد ما رسید؟
پویا میگفت: «مثل زن های کوفی حرف نزن!» این جمله همسرم خیلی به من برخورد و بدجور گران تمام شد. انگار که تلنگری برایم شد. میگفت: عزیزم خوب به حرف هایم فکر کن. زمانی که ما مصیبت های امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) را میشنیدیم با خودمان میگفتیم: ای کاش ما در آن زمان بودیم و امام حسین را تنها نمیگذاشتیم. الان هم همین طور است. یزید زمان دارد ظلم میکند و حسین زمان دارد ظلم میبیند. من نمیخواهم جزو گروه توابین شوم. بنابراین من هم چون با پویا هم عقیده بودم آرام شدم و رضایتم را به او اعلام کردم.
راوی : همسر شهید پویا ایزدی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.