#شهید_سیدمیلاد_مصطفوی🌷
یکی از بچهها مزاحم نوامیس مردم میشد. به سید میلاد ماجرا را شرح دادم. گفت تو کارت نباشه وایسا کنار. من گفتم الآن است که بزند توی گوش آن پسر، ولی با صحنه عجیبی مواجه شدم! سید طوری با این نوجوان صحبت کرد که من جا خوردم.
روز بعد گفتم: سید چی شد؟ من گفتم الآن طرف رو چنان میزنی که دیگه نتونه بلند شه.
خندید و گفت: یه جور دیگه زدمش!! راست میگفت. چنان زده بود که من از فردا آن جوان را در مسجد میدیدم. بله. سید میلاد، شیطان درون آن نوجوان را زده بود. سید برای آن شخص وقت گذاشت. آن پسر را در طی یک ماه چنان تغییر داد که من کم آوردم! آن سال همان پسر را با خودش برد و خادمالشهدا کرد.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه رشد مجدد مژه و ابرو :
به خاطر مشکلات هورمونی مژه و ابروهام ریخته بود و خیلی کم پشت شده بود
اول از سرم مژه و ابرو سبیکتا استفاده کردم به صورت یه روز در میون، یه شب از سرم استفاده میکردم و شب بعد از روغن ترکیبی بادام+کرچک+ویتامین E بعد یه دوره استفاده هرکی بهم میرسید میپرسید اکستنشن کردی؟
اما سبیکتا به خاطر ترکیبات فعال بازگشت شدید داره یعنی تقریبا هر چی تو دوره استفاده مژه و ابرو دراوردی بعد قطع مصرف میریزه
برای همین بعد یه دوره استفاده از سبیکتا با همون روتین از سریتا استفاده کردم که قیمتش 600 تومنه و ارزون تره، ترکیبات ماندگار و تثبیت کننده داره، از این دو دوره استفاده میکنید با همون روتین یه شب درمیون و بعد به هفته ای دو بار میرسونیدش و بعد قطعش میکنید، اینجوری اصلا دیگه ریزش و بازگشت ندارید و من رو هم دعا میکنید.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💢بارها میدیدم ابراهیم، با بچههایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و نه به دنبال مسائل دینی بودند رفیق میشد. آنها را جذب ورزش میکرد و به مرور به مسجد و هیئت میکشاند. یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود. همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش میگفت! اصلا چیزی از دین نمیدانست. نه نماز و نه روزه، به هیچ چیز هم اهمیت نمیداد. حتی میگفت: تا حالا هیچ جلسهی مذهبی یا هیئت نرفتهام. دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسید که همهی کارهای اشتباهش را کنار گذاشت. او یکی از بچههای خوب ورزشکار شد. ابراهیم یکی یکی بچهها را جذب ورزش میکرد، بعد هم آنها را به مسجد و هیئت میکشاند و به قول خودش میانداخت تو دامن امام حسین (ع).
#شهید_ابراهیم_هادی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
💢بیخوابی زده بود به سرم. رفتم توی محوطهی پادگان دوکوهه قدم بزنم. از دور افرادی را دیدم که در حال شستشوی دستشوییها بودند. با خودم گفتم: خدمتکارهای پادگان چرا نیمه شب مشغول کار شدند! نزدیکتر رفتم. خشکم زد! باور کردنش مشکل بود. احمد متوسلیان، حاج محمود و حاج ابراهیم همت بودند که در حال شستن دستشوییها بودند!
#شهید_محمود_شهبازی
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🍃 روزی گدایی به دیدن عارفی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
🍃 گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ عارف محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
🌸 عارف خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
🍃بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
🌸 عارف خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند .
👈در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید شود وارستگی حاصل خواهد شد.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
🌷 جانباز قطع نخاعی ناصر توبهای در سن ۲۱ سالگی فرماندهی یکی از گردانهای لشکر ۴۱ ثارالله کرمان را بر عهده داشت که در آن زمان حاج قاسم سلیمانی در سمت فرماندهی لشکر خدمت می کرد.
🍃 سردار شهید حاج قاسم سلیمانی وقتی نزدیک ایام عید می خواست به کرمان و به دیدار والدین خود برود به همسر این جانباز زنگ می زد و می گفت: "من دو روز به خانه شما می آیم." لباسی تهیه می کرد و به خانه او می رفت. جانباز را استحمام می داد، تخت او را آماده می کرد و در این دو روز به همسر جانباز می گفت کار آشپزخانه هم به عهده من است؛ دو روز خدمت گذاری این جانباز قطع نخاعی را داشت؛ بعد به سمت خانه خودش میرفت.
🍃 حالا میفهمی که چرا حاج قاسم فرمود: تا شهید نباشی، شهید نمیشوی.
#فقط_برای_خدا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
✍️ تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و میخواست
آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»
پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»
تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و در دل به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصولها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرو اش بر میگشت یاد حرفهای پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و با احتیاط طی کرد.
گاهی اگر آهسته بری زودتر می رسی !
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ...
ﻃﺮﻑ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﻣﯿﺮﯼ ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ .. ﺑﻠﻪ ﻣﯿﺮﻡ!
ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺭﻭﺯ ﻗﺪﺱ ﺭﺍﻫﭙﯿﻤﺎﯾﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩم!
ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﮐﯿﮏ ﻭ ﺳﺎﻧﺪﯾﺲ ﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩﯼ ! ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ .. ﺑﻠﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ !
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﯼ !! ﺭﻭﺯ ﻗﺪﺱ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﻮﻧﻪ!!
نامردا سوال انحرافی در این حد آخه!! 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
آقا من یه خاطره یادم اومد من بچه که بودم میخواستم به مامانم زنگ بزنم آخر شماره رو اشتباه زدم یه آقایی جواب داد بعد من یه عادتی دارم حتی خودم زنگ بزنم هم میگفتم ببخشید شما ؟ 😂
خلاصه گفتم سلام ببخشید شما
بعد ایشون گفتن که شما زنگ زدین بعد من دوباره گفتم خب شما ؟
بعد خندم گرفته بود تلفن رو قطع کردم 😂😂😂
دوباره از قصد همون شماره رو گرفتم و همون مکالمه تکرار شد و من دوباره قطع کردم 🤣🤣🤣
بعد انگار که بازی شده برام دوباره زنگ زدم این دفعه که گفتم ببخشید شما
مرده تو تلفن داد زد من علی ام به خدا من علی ام چی میخواید از جونم من علی اممممم 🤣🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه اعضای گل و مهربون امیدوارم هرجا هستین حال دلتون عالی باشه پرانرژی و شاد باشید هیچکس جز خودمون نمیتونه حالمون و خوب کنه
ما تو شهرمون جایی که اموات رو به خاک میسپرن یه امام زاده هست که شبای قدر مردم خیلی میرن اونجا خلاصه شب اول بود نمیدونم یا دوم نشسته بودیم تو فضای باز 😂😂😂 من و مامانم و خواهرم با سه تا پسراش که پسر کوچیکش اون موقع شیش سالش اینا بود مداح داشت میخوند و میگفت رو سیاهم همه بگید همه ساکت بودن یک دفعه خواهرزادم داد زد رووووووسیااااااااهم🤣🤣🤣🤣🤣 با یه حالت خاصی گفت کشدارو خنده دار گفت همه نگاهش کردن یه لحظه,, فقط من رفتم زیر چادر خندیدم😂🤣🤣🤣 با اون صدای نازکش 🤣🤣🤣🤣 بعدم که رفتیم خونه موقع سحری خوردن یک دفعه یادم اومد چنان زدم زیر خنده و گفتم وای سامان چی گفت دیدین 🤣 خواهرمو پسراشم به من می خندیدن خیلی خوب بود😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
بچه بودم تو روستا زندگی میکردیم تابستونا خونمون همیشه پره مگس بود مامانم میگفت برو مگسا رو بکش منم گوش نمیکردم
گفت هر مگسی که بکشی ۱۰۰ تومن پول میدم بهت (از اون قدیمی ها که سکه هاشم بود) آقا منم اینقدر دنبال مگس میگشتم اعصابم خورد شد کشته نمیشد. رفتم بیرون از خونه تو حیاط یه عالمه مگس بود با هربار ضربه ۳ تا میمردن😂😂😂 کلی کاسبی کردم یه عالمه مگس جمع کردم رفتم دادم مامانم شمرد دید اووو چه همه گفتم باید پول بدی قول دادی
کلی پول گرفتم 😁😈
خونمونم پر مگس😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.