مادربزرگم به رحمت خدا رفته بود🥲 بعد ما همه دور قبر کنده شده جمع شده بودیم و منتظر بودیم که بعد از طواف داخل امامزاده جنازه رو برای دفن بیارن... همه اطراف قبر مشغول گریه و زاری بودیم و پایین قبر هم قبرکن شن و سیمان و آب رو قاطی و نیمه آماده گذاشته بود...یک دفعه عمه ام در حالیکه گریه میکرد اومد همون پایین پای قبر بشینه تا رفتم بهش بگم نشین😵 کار از کار گذشته بود و چون حواسش نبود وسط دوغاب شن و سیمان نشست.🥴..بنده خدا همونجا بلند شد رفت خونه ...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
مامانم اینا یه همسایه دارن پیرزنه و ۸۰ سالشه
همیشه میاد در خونه رو میزنه که باهاش حرف بزنن بنده خدا تنهاست دلش میگیره، یه شب ۱۱ شب اومده خونه مامانم اینا ،مامانمم خواب،🥱 رفته بالا سر مامانم نشسته به صحبت کردن که اره من یک خواستگار دارم دکتره خیلی خوبه ولی من موندم قبول کنم یا نه😂😐
مامان منم گیج خواب جوابش و میداد که اره حاج خانم شوهر کمه قبول کن..🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آلودهام قبول ... ولی بی پناه نه!
#امام_رضا (علیه السلام)
#شهادت_امام_رضا (ع)
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهیدِ صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَد مِنْ اَوْلِیائِکَ
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
میخوام یه خاطره از دختر عموم تعریف کنم
که البته اون موقع کوچیک بوده الان بچه داره
اون زمان که تازه جومونگ تو تلویزیون های ایران پخش میشد دختر عموم عاشق جومونگ بود حتی تو بازی هامون هم اون همیشه جومونگ میشد ، بعد اون قسمتی که جومونگ گم شد ما همه خونه مادربزرگم بودیم آقا یک دفعه گفتن جومونگ مرده دختر عموم هم بلند میشه میدوئه تو حموم در و میبنده با کاسه حموم میزنه تو کله اش زار زار گریه میکنه 🤣🤣🤣 اصلا یه وضعی حالا از یه طرف مامان بزرگم میگفت یا امام زمان(عج) جومونگ فقط پیدا بشه 😂😂 یعنی ما نوه ها ترکیده بودیم از خنده 🤣🤣🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار از طرف دایی های بابام رفتیم مهمونی
دیگه مهمونی داشت تموم میشد بابام بهم گفت به مامانم بگم دیگه بریم منم اومدم آروم توی گوش مامانم گفتم بریم
و دیدم بقیه دارن بهم میخندن سرم و چرخوندم دیدم مامانم اون طرف نشسته داره نگاهم میکنه نگاه کردم دیدم اومدم توی گوش مادر بزرگ زن داییم اینو گفتم
پیرزن بود گوشهاش هم ضعیف بود🤣😅😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من یه پسرخاله داشتم عاشق پریدن و اینجور کارای خطرناک بود..
اگه یادتون باشه قدیما توی حیاط پشه بند میبستن و توش میخوابیدن.. این پسرخاله ی ماهم یه فکر بکر میزنه به سرش.. میره بالای پشت بوم میپره روی پشه بند طوریش نمیشه.. بهش حال هم میده.. بار دومم این کارو تکرار میکنه و خیلی بهش خوش میگذره.. بار سوم آقا شیر هم میشه حسابی دورخیز میکنه میپره ولی این بار از پشه بند رد میکنه و میفته روی موزاییک ها.. استخون رونش از وسط دوتا میشه...😐
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
از سوتی های دیگم اینکه یه بار تلفن زنگ زد🤣🤣🤣🤣🤣منم راستش یکمی دست وپا شکسته شعر میگم 😎😎اون روزم ولادت امام علی علیه السلام بود و من داشتم برای امام علی (ع)شعر میگفتم 🤦🏼♀️🤦🏼♀️🤦🏼♀️بلللله، که ناگهان تلفن زنگ خورد😖😖منم تو حال خودم بودم تلفنو برداشتم به جای الو گفتم علی🤣🤣🤣ماهم که مثلا مذهبی و علی کیه و فلانه😑😑خدا رو شکر خالم پشت خط بود وگرنه آبروم میرفت 😂گفت علی هااااا علی🤣🤣🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
☺️چند وقت پیش رفته بودم آزمایش قند بارداری بدم ناشتا ازم خون گرفتن بعدش پیاده رفتم خونه، توی مسیرم بازار هست منم خواستم یه شال رو قیمت کنم گفتم آقا این شال خردلیه چه رنگیههه؟😂😂🥴🥴🥴 یعنی یه خانمی کنارم بود نتونست دیگه تحمل کنه ترکید از خنده🤣🤣 خودمم که توی افق محو شدم ولی ببین خون دادن چه تاثیری روی کلام میذاره هاااا☹️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شوهر بدجنسم زیاد ضایع میکنه منو
یک بار گفت بریم کافی شاپ گفتم بریم ولی من نمیدونم چی بخورم؟ گفت آلپاچینو میخوری ?😋😏
گفتم آره
یک دفعه شوهرم پخش زمین شد از شدت خنده
بعد فهمیدم آلپاچینو اسم یه بازیگر مرد خارجیه🙁🙁🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
18 سالم بود سال آخر مدرسه مامانم ناخواسته باردار شده بود و خواهرمو بدنیا آورده بود من روم نمیشد به کسی بگم که خواهر کوچولو دارم گفتم دو ماه از سال تحصیلی مونده به کسی نمیگم سال بعدم دانشگاهیم همدیگه رو نمی بینیم یک دفعه دوستم زنگ زد گفت بیا خونه ما با همدیگه ریاضی کار کنیم منم رفتم اونجا اتفاقا حرف از بچه پیش اومد مادر دوستم گفت چند تا خواهر برادرین منم نگفتم که نی نی داریم یک ساعتی نشستیم مامانم اومد دنبالم مادر دوستم رفت جلو در و هی اصرار که بیاد داخل یک دفعه مامانم گفت نمیتونم بیام یه نوزاد چهل روزه دارم شیر میخوره نیاوردمش حالا من میخواستم زمین دهن باز کنه برم تو زمین مادر دوستم گفت پس میخواستی سوپرایزمون کنی خلاصه منم دیگه با اون دوستم رفت و آمد نکردم بدترین سوتی عمرمه هنوز یادم میاد خجالت میکشم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.