سلام من لوازم آرایشی گیاهی دارم یک روز تو مغازه مامانم اینا داشتم برای همسایمون از کیفیت کرم هام حرف میزدم که یکدفعه مادرم پرید وسط حرفم و شروع کردن ازکرم های من بدگفتن گفت اینا همش الکیه منظورش این بود که به درد نخوره گفتم خوب مادر من مشتری هام و چرا میپرونی به جای اینکه مشتری برام پیدا کنی از محصولاتم بد میگی دوست داری منم مشتری های تو رو بپرونم🤣🤣 خودم اون لحظه حواسم نبود چی میگم بعدسه تایی زدیم زیر خنده
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
وااااای همین الان یه اتفاقی افتاد مردم از خجالت 😣
رفتم یه خرازی خیلی ام چیزای قشنگی داشت ، دیدم کسی تو مغازه نیست داشتم با خودم حرف میزدم، گفتم اگه اینم قیمت خون باباشو روش نذاشته باشه از دستبنداش بخرم
بعد یک دفعه دیدم زنه از پشت ویترین اومد بیرون 😐🤦♀
خانمه هم خیلی باکلاس بود هم اشنا
بعدش گفت چی میخواین و من از تل هاش برداشتم میگه عزیزم تو که دستبند میخواستی 😂😂
یعنی مردم از خجالت 🤦♀😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام کانالتون خوبه فقط کاش کامنت های استیکری هم بود نسبت به هر خاطره .
حالا خاطره ی من، زمانی معلم زبان اموزشگاه بودم رسیدیم به کلمه danger یعنی خطر بعد یکی از دانش آموز ها اونو دانگیر تلفظ کرد که به زبان خودمون یعنی کچل همگی حتی خودشم خندیدیم آقا دیگه من میخواستم ادامه ی درس و بگم خندم میگرفت میخندیدم نمیشد میرفتم بیرون جو عوض بشه بعد بچه ها دوباره یه جرقه میزدن یادم مینداختن دوباره خندم میگرفت نمیتونستم جلو خندمو بگیرم اخر سر گفتم پاشین برین خونه هاتون نخواستیم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من معتاد گوشی ام نصف وقتم سر گوشی میره اوایل دوره نامزدی بود خواهر شوهرم یه دختر 4 ساله داشت که تبلت داشت توش پر از بازی بود هر وقتم منو میدید میگفت زن دایی تو بازی کن من نگاه کنم( من نمیگفتم بده هاااا ولی چون معتاد گوشیم بدمم نمی اومد ) یه روز تبلت اش خراب شد ما هم رفتیم خونه مادر شوهرم بعد همسرم گفت حلما تبلتت و نمیدی زن دایی بازی کنه دختر خواهر شوهرم نه گذاشت نه برداشت گفت من دوست دارم بدم ولی مامانی گفت که تبلت تو به زندایی نده اون همه ی گوشیا رو خراب میکنه اگه تبلت تو خراب کرد دیگه برات نمیخرم 😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
آقا یکی از دوستای من خیلی چاقه یک روز پیشم درد و دل میکرد منم بهش راهکار میدادم که مثلا ورزش کن فلان کن و این حرفا بعد یه نکته ایم بگم که این دوست ما مثل ماهی قرمز سر سفره اس🤦🏻♀همه چی زود یادش میره حالا بریم سراغ سوتی🥴 این داشت با من درد و دل میکرد منم حواسم نبود گفتم تقصیر دوره زمونست الان تو اگه تو زمان قاجار بودی خوشگل ترین دختر بودی🤭🤦🏻♀
پ. ن: تو قاجار دخترای سیبیلو و چاق پسندیده تربودن
خلاصه قبل اینکه اون سوتیم و بفهمه خودم فهمیدم سریع گفتم ببین من دیگه کار دارم میرم خدافظ🏃🏻♀🏃🏻♀ بعدم دیگه نرفتم پیشش تا یادش بره😬
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چندین سال پیش وقتی ۱۷ یا ۱۸ ساله بودم، مامانم بهم گوشت قربونی داد ببرم برای همسایه مون، رفتم در زدم، پسرش که بزرگتر از من بود در رو باز کرد ، پرسید : این واسه قربانی هست ؟؟؟؟؟ (به جون خودم دروغ نمیگم دقیقا گفت قربانی) ....من هم گفتم : نه واسه ( فامیلی مون رو گفتم بهش) ،فقط دیدم که دهنش از تعجب باز مونده و ...بعدها فهمیدم منظورش این بوده که آیا گوشت واسه قربونی هست؟؟؟؟؟؟
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همگی
میخوام سوتی پسر ۷ سالم که الان بهم گفت وکلی خندیدم و براتون تعریف کنم😆😆
از زبون خودش: مامان از بس بهم گفتی برو کره حیوانی بخر گیاهی نباشه .چند روز پیش که رفتم پنیر بخرم وقتی پنیر و بهم داد گفتم گیاهیه؟اونم گفته مگه کره اس🤣🤣
فداش بشم اینقد شیرین تعریف کرد که من ریسه رفتم
ان شاءالله خدا به هرکس که دلش بچه میخواد از این شیرین ها بده.آمین
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همگی
میخوام سوتی پسر ۷ سالم که الان بهم گفت وکلی خندیدم و براتون تعریف کنم😆😆
از زبون خودش: مامان از بس بهم گفتی برو کره حیوانی بخر گیاهی نباشه .چند روز پیش که رفتم پنیر بخرم وقتی پنیر و بهم داد گفتم گیاهیه؟اونم گفته مگه کره اس🤣🤣
فداش بشم اینقد شیرین تعریف کرد که من ریسه رفتم
ان شاءالله خدا به هرکس که دلش بچه میخواد از این شیرین ها بده.آمین
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من وقتی بچه بودم مشکل لوزه داشتم و کلا چیزی نمیخوردم مگر با زور و کلی زحمت و شربت اشتها آور و این حرفا... خیلی خیلی هم لاغر بودم...
یه سالی که من ۵ سالم بود، عید دیدنی همراه پدر و مادر و ۴ تا عمههام برای اولین بار رفتیم خونهی عموی بزرگشون عید دیدنی
خیلی خیلی هم رودربایستی داشتن همه اونجا هم جو سنگین...
حالا اون وسط منی که هیچی نمیخوردم هیچ وقت، با صدای بلند هر چند دقیقه به مامانم میگفتم: «مامان من موز میخوام، من پسته میخوام، سیب پوست بکن و...»😅
مامانم میگه هی خوردی هی خوردی و منم با خجالت هر دفعه چشم غره میرفتم بهت ولی فایده نداشت.
بشقاب دیگه پر شده بود از پوست میوه و آجیل که یک دفعه تکیه دادی به مبل و یه نفس عمیق کشیدی و با صدای بلند گفتی :
«خب مامان، سیر شدم بریم!»😂
اینقدر همه خجالت زده شده بودن که یادشون موند و افتاد سر زبونا.
هنوزم با وجود اینکه خودم مادر شدم، همه تو مهمونی ها وقتی سیر میشن به شوخی میگن خب دیگه، سیر شدیم بریم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پدربزرگم فوت شده بود رفته بودیم مرده شور خونه و تو سالن انتظار منتظر بودیم که یک دفعه دیدیم صدای دعوا میاد... دوتا پسرای یه متوفی داشتن باهم بحث میکردن که ظهر ناهار قیمه بدن یا قورمه😐😅 متصدی مرده شور خونه رفت بهشون گفت آقا زشته جای این بحث ها اینجا نیست ... بعد یکی از پسراش گفت نه تا بابا اینجاست باید تکلیف ناهار روشن بشه😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تو شهر ما یه آقای مرده شوری بوده به اسم آقای بخشی، که از قضا دوستی داشته که از مرگ میترسیده، یه بار این دوست آقای بخشی بهش میگه بیا و کاری کن! یه روز که مرده نداشتی و سرت خلوت بود خبرم کن بیام و منو مثل یه مرده بشور تا من ترسم بریزه و برای مرگ آماده بشم مثلا... خلاصه اینم موافقت میکنه و یه روز که سرش خلوت بوده این دوستش رو خبر میکنه که بیا تا بشورمت....این دوست میره و لباساشو در میاره و تو حوض مرده شور خونه میخوابه و اماده میشه تا این اقای بخشی بیاد بشورتش...اقای بخشی لیفی که معمولا باهاش مرده ها رو میشسته میاره که دوستش بهش میگه من چندشم میشه اگه میشه یه لیف نو برام بیار....اینم قبول میکنه و میره تا از اتاق تدارکات یه لیف نو بیاره و به دوستشم میگه پس تو توی حوض بخواب تا من بیام.... در همین بین یکی از پرسنل مرده شور خونه میاد و دنبال آقای بخشی میگشته و باهاش کار داشته...میرسه به بخش شستشوی اموات و همینطور صدا میزده بخشی.... که یک دفعه این آقای دوست بزرگوار از تو حوض بلند میشه و میگه :بخشی رفته لیف بیاره!!!🤣🤣🤣 دیگه اون یارو زهره ترک میشه و پا به فرار میذاره🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.