سلامی دوباره به همه ی دوستان
امیدوارم حالتون عالی باشه🌱
عمه ام زمان مجردیش قرمه سبزی درست کرده آورده وسط دیده لوبیا هاش اصلا نیست با خودش گفته چقدر عالیه زود پزه لوبیا هارو اینجوری پخته که آب شدن دیگه😂😂و بعد با لوبیا ها مواجه شده که دست نخورده هستن😂
خب یه خاطره دیگه از آشپزی همین عمم بگم😁عمم میخواسته خورشت بامیه درست کنه جای بامیه فلفل تند ریخته🤣🌶خلاصه که خورشت بامیه به خورشت فلفل تبدیل میشه و کسی نمیخوره
اما همین عمم الان آشپزیش عالیه 🫕😋 و وقتی میریم خونش غذا هاش عالی هستن
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
صبح دانشگاه کلاس داشتم گفتم قبل کلاس نیمرو درست کنم ،اون موقع داداشمم کوچیک بود و توی اتاق خوابیده بود ،مادرمم شاغلِ هستن
خلاصه که من داخل تابه روغن ریختم گفتم تا تابه داغ بشه منم برم جلوی آیینه آماده بشم
من که رفتم حاضر شدن ،کلا یادم رفت🫠🫠🫠😂😂😂
لباسامو پوشیدم، تو این مدت گوشیم زنگ خورد ،گوشیمم تو آشپزخونه بود🫢
من که اومدم برم سمت گوشی ،از اتاق که بیرون اومدم یک دفعه دیدم یه هاله نوری از آشپزخونه میزنه😂😂😂😂😂و کل خونه دود گرفته😂😂😂😂😂😂
با عجله رفتم دیدم روغن داخل تابه آتیش گرفته ،افتضاح شعله ور بود ،کابینتا هم که چوبی .....
تنها کار مثبتی که کردم شیر آب رو باز نکردم و با چند تا پارچه اون آتیش رو خفه کردم ،اگه با آب خاموش میکردم شعله ور تر میشد
دیگه اون روز قسمت نشد نیمرو بخورم😂😂😂😂😂
فقط در و پنجره ها رو باز کردم تا بوی دود زودتر بره بیرون 😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام یه سوتی افتضاح یادم اومد 😂
پارسال اوایل تابستون شهرستان بودیم .
بابام کار کشاورزی داشت . خلاصه یه شب زنگزد که شام رو براش ببریم سر زمین .
من و مامانم و همسر جان با پسرم رفتیم و بعد از پیدا کردن زمین کشاورزی ، پسرم و شوهرم رفتن که غذا رو برسونن به بابام.
من و مامانم پیاده شدیم و به آسمون نگاه میکردیم .
یک دفعه یه رشته ستاره دیدیم پشت سر هم حرکت میکردن .
از خوشحالی ، هم صلوات میفرستادیم ، هم دعا میکردیم ، هم آرزو میکردیم ، تازه فیلم هم میگرفتم 😂😂😂
تا بابا و همسرجان و پسرم اومدن پیشمون.
ما هم سرمون بالا ،گفتم هیچی نگین .
فقط تا وقت دارین آرزو کنین 😂 💫
بابام نگاه کرد گفت اونو میگی ؟؟ 😂😂
حاجت روا بشی ، ماهواره استارلینکه داره میره . 😂😂😂
اون لحظه
من 🤩🤩😅😅
مامانم 😍😍🥴🥴
استارلینک 😎😎😝
بابام و همسر جان 😂😂
حالا من بار اولم بود استار لینک رو میدیدم ، مامان جان تو که چند بار دیده بودی چرا صلوات میفرستادی و همراهی میکردی ؟؟ 😂😂😂
حیف شد چقد آرزو کردم 🥴🥴
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام، مجرد که بودم خونه داداشم اینا شب های احیا مراسم میگرفتن تا اذان صبح طول میکشید.یه شب موقعی که برقا رو خاموش کردن .از زن داداشم قرآن خواستم گفت برو از تو کمد بردار.خلاصه روضه و دعا و قرآن به سر گرفتن که تموم شد برقا رو روشن کردن .خواستم قرآن و بوس کنم قیافه ام اینجوری شد🤔🤔خدایا چرا جلد قرآن اینجوریه🧐بازش کردم دیدم دفتر قرعه کشیه زنداداشمه🤣😂🤣😂
آخه زنداداشم مسئول قرعه کشی بود😂
بغل دستیم که فهمید جریان و به بغلی گفت اونم به بغلیش گفت مثل ویروس کرونا با سریع ترین قدرت انتقال به گوش همه رسید.جالبه هرکی میفهمید از عمودی میشد افقی😂😂😂😂خلاصه شب احیا صد نفر آدم و شاد کردم😌😌فکرشو بکنید یه ساعت بود خدارو قسم میدادم به دفتر قرعه کشی.الهی همیشه شاد باشید.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
امروز براتون یه خاطره دارم از اون موقع که تازه رانندگی یاد گرفته بودم
اصفهان یه منطقه داره به اسم چهار راه نظر
خلاصه دست ترافیک من و در حالی که میخواستم به چپ بپیچم هل داد منتهی علیه راست خیابون نظر
منم پشت چراغ قرمز بودم شیشه رو دادم پایین و هی برای کناریم بوق و دست و بال زدم بعد نگاهم کرد
گفتم اقا ببخشید میشه بذارین من اول برم بعد شما برین؟ من میخوام بپیچم میترسم
بعد اقاهه گفت باشه خانوم دوباره دست و بال زدم براش گفت چیهههه؟ گفتم ببخشید میشه به کناریتونم بگین؟
بعد آقاهه به کناریش گفت ممددددد هوووووووی ممد
نپیچ تا این دختره بپیچه تازه راننده شده لهمون میکنه حالا
😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یکبار که رفته بودم دندون پزشکی یه دندون کشیدم و حالم خوب نبود بیرون که اومدم هوا سرد بود نمیتونستم صحبت کنم
دختر ۶ سالمم باهام بود
همش دخترم میپرسید درد داری میگفتم اره نمیتونم صحبت کنم
رفتیم خونه مامانم
دخترمو خواهر کوچیکم با هم تو کوچه بازی میکردن
رفتم آوردمشون خونه هی غر میزدم سرده
یخ زدی و از این حرفا ...
یک دفعه دخترم گفت مامان مگه دندون نکشیدی ؟
گفتم چرا
گفت پس کم حرف بزن 😐😐
من🙄😵💫😵💫😬😬😬
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز صبح زود که تو خیابون میرفتم مدرسه خیلی خلوت بود یه خونه بود کنار پیاده رو همیشه چندتا مرغ و خروس داشت ول بودن تو پیاده رو🐓🐥
من همین طور که از اونجا رد میشدم یک دفعه یکی از خروسا که خیلی بزرگ و وحشی بود دنبالم کرد🥴😩
حالا منو میگی دو تا پا داشتم دو تا قرض گرفتم مثل میگ میگ میدویدم از این طرف خیابون به اون طرف خیابون و جیغ و داد می پریدم هوا🗣🏃♀
خروسه هم ول کن نبود مثل جت دنبالم می اومد😂😰
یه خیابون و کامل دویدم که متوجه شدم خبری از خروسه نیست دیگه
برگشتم دیدم یه پسری که لباس سربازی هم تنش بود خروس و رد کرده خودشم این قدر خندیده بود بهم مثل لبو قرمز شده بود🍅(البته این گوجه اس😂😂)
منو میگی مردم از خجالت سرمو انداختم پایین و رفتم،
بعد یک هفته سرباز نجات اومد خواستگاری من
بهم گفت بله رو نگی خروس رو میارم به جونت😂
که الان همسرم هستن
یه خروس بانی خیر شد😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هادی حجازیفر با «مسابقه بزرگ ۱۰۰» در راه تلویزیون
🔻«مسابقه بزرگ ۱۰۰» بزرگترین رقابت اطلاعات عمومی در ایران با حضور ۱۰۰ شرکتکننده در دکوری عظیم و متفاوت به زودی روی آنتن شبکه سه میرود.
🔸طراحی و تهیهکنندگی این مسابقه پُرهیجان برعهده محسن نجفی سولاری و مجری طرح و مدیرپروژ آن ایمان قیاسی است.
آقا اومدم یه اعتراف کنم برم من آخر زنگ مدرسه خط لب قهوهای پررنگ میکشیدم دور لبام بدون رژ و اون لحظه بود که حس خوشگلی بیچاره میکرد منوهااااا😂😂😂😂😂
یک بارم فقط اکسیدان مامانم رو گذاشتم سرم موهام شد رنگ هویج😐🥺
بعد مامانم هرچی میگفت رنگ و گذاشتی سرت انکار میکردم میگفتم نهههه صبح بیدار شدم دیدم این مدلیه😐😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من یه پسرخاله دارم از بچگیش هر جا چیزی میخورد میگفت بهترین غذای عمرم بوده به مامان منم یاد بدید 🤣🤣
یا مامانش اونجا بود میگفت مامان دستورش رو بگیر 😆
ماشاءالله الان ۳۰ سالش شده ولی همچنان اخلاقش مونده🤦♀
دو سال پیش مامانم دعوتشون کرده بود غذا را که خورد گفت تا حالا این مدلی نخورده بودم مامان دستورش را بگیر ، دیگه خاله ام عصبانی شد گفت
من اصلا آشپزی بلد نیستم یاد هم نمیگیرم🤣🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من مامان دو تا دسته گل هستم، یه خاطره از خودم بگم:
10 سالم بود، بعد از ظهر زنگ آپارتمان زده شد و خانم و دخترای همکار پدرم (که درجه نظامی بالایی داشتن) تشریف آوردن خونمون...
مامانم خیلی باهاشون رو دربایسی داشت، به بابام گفت که بره میوه بخره.
بابا جان یک هندوانه بسیار بزرگ خرید و یواشکی گذاشت پشت در و رفت.
مامانم تو آشپزخونه یه چادر به من داد که هندوانه رو بپیچم لای چادر و بیارمش تو آشپزخونه(که مثلا مهمونا متوجه نشن ما میوه نداشتیم).
مامانم رفت پیش مهمونا نشست، و من که با هندوانه چادر پیچ شده از جلوی مهمانها به سمت آشپزخونه حرکت میکردم، قدرت دستم یاری نکرد و هندوانه وسط هال جلوی مهمون ها به ۷ روش سامورایی ترکید😅🙈
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.