eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
54.5هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام در مورد تجربه زخم دیابت خوندم واقعا جالب بود. همسر بنده هم روی انگشت شست پاش زخم داره و تا میاد بسته بشه دوباره بزرگ میشه. متاسفانه با مراجعه به اوزون تراپی بی خود و بی جهت یه بند انگشتش و از دست داد، نمیگم اوزون تراپی بده، فقط مناسب هر زخمی نیست. پیش هر دکتری که می‌رفتیم میگفتن باید از مچ قطع بشه در حالی که فقط روی انگشت زخم بود این حرف رو میزدن چون روی پا بخاطر زخمی که قبلا ایجاد شده بود و درمان شده بود و باعث بد رنگ شدن پوست شده بود میگفتن. بعد از شنیدن حرف های ناامید کننده از پزشکان رفتیم سراغ طب سنتی، برای طب سنتی هم چند جا مراجعه کردیم درسته که جواب کامل نگرفتیم ولی امید بهمون میدادن همین امید باعث شد ناراحتی هامون کمتر بشه تا اینکه به کمک آخرین طبیبی که رفتیم و لطف خدا زخم جمع شد ولی متاسفانه کامل بسته نمیشه. تا میاد بسته بشه دوباره بزرگ میشه نمیدونم علتش چیه، اگه کسی تجربه ای برای درمان کامل زخم دیابتی داره ممنون میشم بگه. تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
صحبت از مشهد شد منم یاد خاطره ای افتادم آقا ما منطقه ی سردسیر زندگی میکنیم شهر ما کسی کولر نداره تابستون بعضی وقت ها فقط پنکه می‌زنیم رفتیم مشهد هتل شب که می‌خواستیم بخوابیم کولر روشن بود درجش رو ۲۲ بود کنترلم نداشت سردمون شد رفتیم مهماندار رو صدا کردیم گفتیم بیا درجه کولر رو کم کن اونم اومد زد رو هجده رفت یعنی تا خود صبح یخ زدیم چون فکر میکردیم مثل بخاری اگه درجه پایین بیاد کولر سرمای کمتری میده🥶🥶 دیگه بعداً متوجه اشتباه مون شدیم🥴 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من همسرم خیلی ترسوعه یک شب آبگرمکن خراب شده بود زنگ زدیم تعمیرکار که آشنامونم هست بیاد که یک دفعه برق رفت همسرم میخواست بره بیرون یه چیزی بگیره که تصویر خودش افتاد روی شیشه درب پذیرایی ترسید و پرید بالا بعدش پله ها رو رفت پایین در حیاط رو که باز کرد تو اون تاریکی با تعمیرکار رو به رو شد که می‌خواسته در بزنه این دفعه دیگه یه جوری ترسید که صدای جیغش اومد بالا.بیچاره تعمیرکاره ترسیده بود. منم که مثل همیشه از خنده غش کرده بودم🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
داداشم دوم راهنمایی بود یک روز مامانم میره مدرسه ببینه وضعیت درسیش چطوره که مدیر میگه خانوم پسر شما الان ۴ روزه مدرسه نمیاد مامانمم میگه نه من هفت صبح بچمو راهی مدرسه میکنم تا ظهر که میاد خونه 🤨 مادرم برمیگرده خونه داداشم طبق معمول ظهر میاد خونه فرداش که داداشم از خونه میزنه بیرون که مثلاً بره مدرسه مامانمم یواشکی تعقیبش می‌کنه میبینه که داداشم رفته نشسته دم در نونوایی می‌ره گوششو میگیره دعواش می‌کنه نونوا هم میگه خانوم این پسر شما چند روزه میاد همینجوری میشه اینجا نونم نمیگیره می‌ره 🤷 هیچی دیگه مامانم چنان ادبش کرد که دیگه اصلا غیبت نمیکرد تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
دخترم پنج سالش نشده هنوز چند وقت پیش از منزل مادرم که می‌خواستیم برگردیم خونه،به مادرم گفت مامان جون ببخشید زحمت دادیم،خدا بیامرزدت،خدا رحمتت کنه.😳😰😅 دیگه به نظر خودش حق مطلب رو تو تعارف کردن به جا آورد.🤣🤣🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام . مجرد بودم ۲۰ سالم بود یکبار گوشی خونمون زنگ زد یه آقایی بود با بابام کار داشت منم گفت خونه نیست و قطع کرد بعد دوباره زنگ خورد همون آقا بود کارش و گفت و گفت بابات اومد بگو اسماعیل زنگ زده منم گفتم چشم باز تقریبا ۱۰ دقیقه بعد گوشی خونمون زنگ خورد یه آقایی بود گفت بابات خونه است منم گفتم نه نیست شما ؟ و اون آقا گفت که صادقم، منه خنگ نمیدونم اون لحظه واقعا سیمای مغزم بهم چسبیده بود فکر کرده بودم همون اسماعیله یک دفعه برگشتم گفتم اِوااا صادق تویی 🤣😂🤣😂 فکر کنید دختر گنده به یه مرد ۵۰ ساله گفتم اوااا صادق تویی و بنده خدا خندش گرفت منم سریع قطع کردم هنوزم یادم میاد میگم من واقعا چه فکری پیش خودم کردم اینو گفتم آخه🤔😐 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
دخترم ۶سالشه قربونش برم به مامانش رفته حافظش ماهیه اسم ها زیاد یادش نمیمونه....براش چند وقت پیش دوچرخه خریدم بعد خواهرم ازش پرسید رستا چرخ خریدی مبارک باشه چه رنگیه؟ دیدم دخترم یکم فکر کرد گفت گوشتی اَکلیلی....! من فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم چی؟ گفت گوشتی اَکلیلی.... یکم فکر کردم یادم اومد فروشنده میگفت بیا این چرخ که "جیگری اَکلیلی" بردار ببین چه خوشرنگه...😁😁 بچم فقط یادش مونده بود یه چیزی مربوط به کبابه ولی دقیق یادش نبود کدوم قسمت کباب😂😂😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
🤣🤣🤣یک دفعه آبجیم گفت خاک قند صاف کن که میخواست نبات درست کنه منم اومدم ریختم تو قابلمه آب ریختم قشنگ با قاشق هم زدم که حل شدن دیگه یادم رفت اینا خاکه قندن رفتم تو فکر شستن برنج😅😅😅😅😅آب قشنگ خالی کردم تو سینک دوباره آب کردم که ته مونده که حل نشدن شسته بشن😅😅😅😅😅 یک دفعه آبجیم با جیغ و داد اومد گفت چیکار میکنی🤣🤣🤣🤣🤣 تازه یادم اومد اونا خاک قندن😆😆😆😆😆و من همه رو حل کردم ریختم فاضلاب😊هوش و نبوغ فراوان دارم تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام این خاطره برای دوسال پیشه من اوایل نامزدیم بود که نامزدم از شهرشون اومد خونمون😉(مادرشوهر من معلم راهنماییم بود و ما توی اصفهان زندگی میکردیم ولی بخاطر کار بابام رفتیم گلستان که البته الان برگشتیم اصفهان)🍂 مادربزرگ🤶منم تازه اومده بود خونه ی ما و قرار بود چند روز بمونه و بعد برگرده اصفهان مادربزرگ من دندون مصنوعیش خیلی خیلی شله یعنی خودش اینجوری میخواد🤦🏻‍♀ چون میگه لثه هام رو اذیت میکنه آقا اینا داشتن باهم صحبت میکردن🙃نامزد من یه شوخی کرد که مادربزرگم زد زیر خنده😂 و یک دفعه دندون مصنوعیش افتاد وسط فرش🤣🤣 مارو میگی داشتیم منفجر می‌شدیم از خنده🤣نامزدمم که دیگه نگم براتون ترکیده بود از خنده🤣 بعد از اون اتفاق مادربزرگم راضی شد دندون مصنوعی سفت تر بخره😆 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلاممممم 😘 خیلی ممنون از کانال باحالتووون😍 بریم سراغ ماجرا این سوتی تقریبا برای سه ماه پیشه (بابای من مدیر یه املاکیه ) حالا من یک روز میرم املاکه بابام، اونجا کلا خیلی بزرگه مشاورای زیادی هستن؛ منم رفتم اونجا رو یکی از صندلی ها همینجوری نشسته بودم یک دفعه یه زنه اومد گفت سلام با آقای.....(یعنی بابام) کار دارن گفتم اسمتون چیه گفت خانم ساعی هستم، منم تلفن برداشتم که به بابام بگم خانم ساعی اومدن اما چون که ماسک زده بود درست متوجه نشدم فامیلیشو ،هی میگفتم بابا ساغی اومده😂😐 حالا بابام هی میگفت کی اومده؟🤔😳 منم میگفتم ساغی اومده دیگه میگه با شما کار داره🤦‍♀️ 😂 حالا قیافه مشاور ها😳 یک دفعه همه زدن زیر خنده یعنی داشتم آب میشدم دیگه از اون روز نرفتم املاک تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یه خاطره از مادرم بگم تو کرمانشاه یه پل هست پل ولایت، ولی مردم به اسم قدیمی میشناسند به اسم همون لب آب خلاصه مادرم میره لب آب می ایسته به تاکسی ها میگه لب آب هی میبینه هیچکس نگه نمیداره با خودش میگه یعنی چه چرا هیچکس منو سوار نمیکنه خلاصه یه آقای پیاده میاد کنارش به ماشین ها میگه گاراژ و فورا یه تاکسی نگه میداره مادرمم میره میشینه میگه اقا لب آب میری مرده عصبانی میشه میگه پس اینجا کجاست سر قبر منه😂مادرمم تازه می‌فهمه یک ساعته چرا هیچکس سوارش نکرده😅😅😅میگه ببخشید آقا یه ساعت میگم چرا کسی منو سوار نمیکنه یخ کردم از بس اونجا وایستادم خواستم بگم گاراژ حواسم نبوده گفتم لب اب یعنی اسم همون جایی که بوده رو می آورده می‌گفت مسافرا تا مقصد به حرفای منو راننده می خندیدن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.