سلام روزتون به خیر و اما سوتی
من کلاس پنجم بودم و سمیه ۴ ، ۵ سالش بود در سال تقریبا ۶۵ بود 🌸 آقام خدا بیامرز روزی یک بار نفری ۲تومن (دهه شصتی ها میدونن چقدره)پول خوراکی میداد به ما ، القصه
تابستون بود صبح بلال آوردن تو کوچه من و سمیه ۴ تومن گرفتیم رفتیم بلال خریدیم و نوش جان کردیم😋😋 موند تا ظهر،ظهر بستنی آوردن خوب چیکار کنیم سهمیه مون رو خوردیم. رفتم به مامانم گفتم بستنی اومده ۴ تومن میدی بریم بخریم بعد یه کم مکث پول رو داد 😅با چه ذوقی رفتیم بستنی رو هم خریدیم😋موند تا عصر که صدای شیر بلال اومد وای منم که عاشق بلال😫😫چیکار کنم دیگه بهمون پول نمیدادن 🤔🤔 به سمیه یاد دادم که برو به آقا جون بگو، نگی من گفتم بگو پول بده بریم بلال بخریم سمیه خانم هم رفت پیش آقام گفت آقا جون آبجی گفت نگی من گفتم پول بده بلال بخریم 😂😂😂آقام یک دفعه بلند گفت آبجیت غلط میکنه حالا دیگه بچه رو یاد میدی😱😤😤 وای منو میگی فرار رو بر قرار ترجیح دادم ،اما چند دقیقه بعد آقا جونم خودش اومد بهمون پول داد😍 ما هم بدو رفتیم🏃♂🏃♂
امیدوارم که خوشتون اومده باشه🌸🌸
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه بیماری وسواس فکری_عملی OCD و افسردگی :
درود و آرزوی شادمانی🌱
قبل از هرچیزی میخوام بگم که روی صحبتم با پدر و مادر هاست🤍.
این هارو می نویسم تا شاید حواسمون بیشتر به حالِ عزیزانمون بشه.
من حدود ۸ سال درگیر وسواس فکری شدید بودم که در ادامه اختلالات دو قطبی، GAD ( اضطراب فراگیر )، سیکلو تایمی، نوسانات خلقی شدید و افسردگی شدم که حقیقتا درمان همه اینها یه پروسه خیلی طولانی بود و هست.
انواع وسواس ها رو تجربه کردم، روزها و شبهای بسیار سخت و غیر قابل کنترلی رو گذروندم و از همه اینها بدتر خانوادهای بود که به حال من توجهی نداشتن، صدای من رو نمی شنیدن و وقتی خیلی جدی باهاشون درباره مشکلاتم صحبت هم میکردم ”جدی گرفته نمیشدم“، و در عین بیخیالی با گفتن حرفهایی مثل” روانی شدی، دیوونهای“
از کنارم میگذشتن..
در آخر من به مرحله ای رسیده بودم که اختلالات نیمه شیدایی پیدا کرده بودم، توهم می زدم و روان سالمی نداشتم.
نوجوونی خوبی نداشتم و تک تک روزهایی که گذروندم رو به یاد دارم، هنوز هم گاهی با فکر به اینکه چرا انقدر نادیده گرفته شد مشکلم و انقدر از خودم و یه زندگی آروم دور شدم، ناراحت میشم.
در کنار همه این مسائل باید درس میخوندم تا کنکور قبول بشم به یه استقلالی برسم و بتونم خودم، خودم رو درمان کنم. چون من توی یه خانواده سختگیر و متعصب زندگی میکردم. هربار که مشکلم رو فریاد میزدم و نزدیک ترین های من بی اهمیت بودن نسبت به وضعیتم، بیشتر مصمم میشدم برای درمان کردن خودم و تلاش برای خوب شدنم..
کنکور قبول شدم و دوساله که تحت درمان هستم. و حتی هنوز هم کسی این رو نمیدونه چون هیچ وقت هیچکس نخواست قدمی برای یکم خوب کردن حالم برداره.این رو هم بگم که بچه آخر خانواده هستم و اختلاف سنی زیادی با اعضای خانوادم دارم.
رفقا تمام این مشکلاتی که نام بردم چیزهای ساده و قابل گذشتی نبودن، من فقط یه دختر بچه سیزده، چهارده ساله بودم که داشتم اون شرایط بد روحی رو تجربه میکردم و این وضعیت هر روز بدتر از دیروز میشد. در تمام اون سالها دوست داشتم به همه بفهمونم که من مشکلاتم رو بزرگنمایی نمیکنم؛ اینها بزرگ بودن و هستن، من توی اون روزها به یک حامی نیاز داشتم، دستِ کم یک نفر که صحبت هام رو بشنوه ، فقط بشنوه..
در آخر میخوام خواهش کنم اگر حالتهای روحی نرمالی از اطرافیانتون نمی بینید بیشتر به فکرش باشید و کمکش کنید؛ نسبت به دارو درمانی جبهه نداشته باشید و گاردتون رو نسبت به روان درمانگرها و روان پزشکها پایین بیارید.
به عنوان دختر یا خواهر کوچکتر تون دوست داشتم این رو باهاتون درمیون بگذارم و بگم که حالا که از اون روزهای تاریک به تنهایی عبور کردم، هنوز هم نتونستم خانواده و کسانی که نسبت به من و وضعیت حاد روحیم بی توجهی کردن رو ببخشم..
بابت طولانی شدنش عذر میخوام🙏🏻.
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من همیشه کانال شما رو میخونم ولذت میبرم میخواستم برای اولین بار منم یه خاطره تعریف کنم چندسال پیش که برای بار اول سریال ستایش رو نشون میداد سری اولش رو اون قسمتش که طاهر تصادف میکنه ومیره کما مادربزرگم هزار تومن نذر میکنه که طاهر به هوش بیاد 🥹🥹مادربزرگم تازه به رحمت خدا رفته لطفا هرکی میخونه شادی روحش صلوات بفرسته ممنون
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یادش بخیر روزای اول بهار، سوت بلبلی ها هست که آب میریزن داخلش و سوت میزنن صدای بلبل میده اون و یکی از دوستان می آورد تو مدرسه سر زنگ ورزش سوت رو پر اب میکردیم و حالا چهچهه نزن و کی بزن😍🤣🐤🐤
همه پنجره ها باز میشد و دانش آموزا و دبیرها فکر میکردن بهاره و بلبل واقعی داره میخونه🤪
بعدش چه بلبشویی راااه می فتاااداااا😂😂
وااااای از شیطنت هامون
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پسر فامیلمون یک روز صبح بیدارش میکنن که بره پیش دبستانی، شروع میکنه به گریه کردن که تا برام زن نگیرید من نمیرم و هرچه تلاش میکنن و وعده وعید میدن راضی نمیشه و نمیره کلاس!!
البته بنده خدا الان دیگه بزرگ شده دانشگاهش تازه تموم شده و خدا رو شکر بعد کلی اصرار و التماس خانواده اش راضی شدن براش زن بگیرن
😁😁😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام و خسته نباشید
دوستان گلم بازم من امروز سوتی دادم رفته بودم برای کالا برگ به پسره گفتم که کالا برگ میدین گفت از چهار تا هفت میدیم منم گفتم هنوز هفت نشده تازه ساعت شیش هست بعد پسره گفت خانوم دهک چهار تا هفت منم از خجالت آب شدم 😂😃😃😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
نمیدونم چرا الان سوتی هام یادم نمیاد امشب یه اتفاق خنده دار افتاد گفتم تا یادم نرفته براتون بگم شایدم خنده دار نباشه ولی تازه اومدم بذارین بگم 😜
امشب یه سوسک از اونایی که پرواز میکنن اومد خونمون منم جیغ و داد و وای سوسک فرار کردم همسرم گفت یه چیزی بیار بکشمش گفتم من فرار کردم خودت بکش رفتم تو اتاق بچه ها درو هم بستم صداشو میشنیدم که ای وای گمش کرد یه کم موندم دیدم پیداش نمیکنه گفتم برم کمک رفتم پذیرایی بالای مبل چهار دست و پا نشستم گفتم از این بالا دنبالش میگردم داشتم چشم میگردوندم روی زمین که کجا رفت چی شد آقا چشمتون روز بد نبینه همین که برگشتم کنارم و نگاه کردم دیدم سوسک گنده درست کنار من روی مبل نشسته ،من بالا و پایین می پریدم که ای هوار سوسکه اینجاست بله دوستان من از سوسکه فراری اون پیش من خوش و خرم نشسته بود🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
دخترم سه سالش بود، یک شبخواب شبیه لاک پشت داشت که از توی لاکش نورهای رنگی به شکل ستاره روی سقف منعکس میشد، ولی سیمش اتصالی کرد و باید با دست می گرفتیمش، گذشت تا چند شب بعد موقع خواب گفت:
_ مامان
+جانم
_خدا هم می خوابه؟
+نه عزیزم ، خدا همیشه بیداره
_حتی شبا هم نمی خوابه؟
+نه دخترم
_تا صبح بیداره؟
+بله ، همه لحظه ها
_میشه ازش بخواهیم سیم لاک پشت رو بگیره ، ما بخوابیم؟؟😇
مونده بودم جواب این حرفش و چی بدم 😐😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
دخترم یکسال و نیم دوساله که بود،یک بار کلید خونه رو برداشته بود و پیدا نمی کردیمش،
مادرشوهرم همسایه مونه، ما رفتیم خونشون برگشتنی دیدیم در خونه بسته شده و هر کاری کردیم در باز نشد، کلیدها هم که انگار آب شدن رفتن تو زمین...
یادمه هوا گرم بود شوهرم با چه سختی ای رفت کلید ساز آورد درو باز کرد و رفت کلید ساز رو برسونه...😫 همینطوری بدون اینکه واقعا توقع جواب دادن ازش داشته باشم پرسیدم، زهرا کلیدها رو کجا گذاشتی آخه؟؟
یک دفعه دیدم بدو بدو رفت سر ماشین لباسشویی از لای اون لاستیک های ماشین لباسشویی کلیدها رو آورد..🥴
و منی که اولا باور نمیکردم بفهمه چی میگم😃
ثانیا باور نمیکردم پیدا کردن شونو...😆🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه عزیزان
یاد یک خاطره ای افتادم از بچگی خودم اگه بعضی از دوستان سنشون یاری کنه قبلنا این قدر ماشین نبود ما هم تو کل خانواده خودم و عمه اینا فقط شوهر خواهر بزرگم که پسر عمه ام بود یه پیکان داشت همه را سوار میکرد یک روز ما ۱۳ نفر سوار پیکان شدیم 😳😳
ترتیب نشستن دوتا خواهرام جلو با پسر خواهرم که کوچولو بود پسر عمه ام راننده داییم بغل دست راننده عقب مادر و پدرم عمه و شوهر عمه ۴ نفر نشستن من و دوتا برادرام و خواهر کوچیکم روی پای اینا جاتون خالی تا سد کرج رفتیم گردش پیاده که میشدیم همه تعجب میکردن چقدر آدم پیاده میشه😳😳😳😁😁 دهه پنجاهی ام🙏🙏
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام مجدد
مادر بزرگ بنده آلزایمر داشت خدابیامرز🙏
دایی بزرگم مشهد زندگی میکنه نوبتش بود که از مادربزرگم نگه داری کنه(من عروس داییم هستم)
خاله ی بزرگه زنداییم اومد خونشون دیدن مادربزرگم با سه تا از نوه هاش که کوچیک بودن و سرپرست شون بود(پسرش فوت شده بود)
خلاصه داییم از نانوایی اومد با نان تازه نفری یه تیکه بزرگ داد دسته بچه ها اونا هم با اشتها میخوردن یک دفعه مادربزرگم گفت ماشاءالله مثل گاو میخورن😱😱زنداییم کبووود شد از خجالت جلوی خالش و هی معذرت خواهی میکرد بنده خدا خالش میگفت اشکال نداره متوجه نمیشه دیگه😕
آخه این چه حرفیه میزنی مادربزرگ، نمیشد هم خندید 😂هیچی هم نمیشد بهش گفت طفلک آلزایمر داشت😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.